فیلم «بی داد» میخواهد درباره حق خواندن زنان حرف بزند؛ درباره زنانی که صدایشان، پیش از آنکه شنیده شود، با دیوارهای قانون، عرف و قدرت مواجه میشود. اما مسئله فیلم از جایی آغاز میشود که روایت یک مسئله تازه، دوباره به زبان آشنای سینمای اجتماعی ایران پناه میبرد: مسئول خشن، زن تحقیرشده، بازجویی، تهدید، بدن زن بهعنوان ابزار قدرت و مجموعهای از مصیبتها که قرار است شدت بیداد را به تماشاگر ثابت کند. این در حالی است که مصائب خوانندگی زنان آنقدر پیچیده و انسانی هست که میتوانست از یک زاویه شخصیتر و ظریفتر روایت شود؛ از دشواری زیستن، انتخاب کردن، عاشق شدن، ماندن، رفتن و هزینهای که یک زن برای حفظ صدای خودش میپردازد.
سهیل بیرقی در بی داد مسئلهای جدی را انتخاب کرده است؛ اما گاهی به جای کشف لایههای پنهان این مسئله، بر شدت موقعیتهای دراماتیک میافزاید. جایی که یک مسئول و مامور، زن را به دیوار و بن بست میکوبد، از نظر واقعیت اجتماعی ممکن و حتی قابل تصور است، اما سینما صرفاً با امکانپذیری یک موقعیت به روایت تازه نمیرسد. مسئله این است که فیلم بتواند خشونت را از یک اتفاق آشنا به یک تجربه شخصی و پیچیده تبدیل کند. «بی داد» در این زمینه گاه گرفتار همان «ذوق و افراط در روایتپردازی» میشود؛ گویی برای اثبات اینکه وضعیت زنان دشوار است، باید مدام مصیبت تازهای بر سر شخصیتها آوار شود.
اما یکی از دهشتناکترین فصل فیلم ، داستان مادر با بازی لیلی رشیدی است؛ مادری دائمالخمر که برای آزادی دخترش ــ ستی ــ مجبور میشود به خواسته بازپرس تن بدهد، ویدیوی مورد نظر او را ضبط و منتشر کند و در نهایت به همخوابگی تن دهد. دختر اما مادر را شماتت میکند که «شرف زندان بهتر از این آزادی است». این موقعیت، مسئله را از حق خواندن فراتر میبرد و به بدن، کرامت و انتخاب زن میرساند؛ اما همزمان یکی از همان نقاطی است که فیلم به مرز اغراق نزدیک میشود(لطفا نگویید که این اتفاق زیاد زخ میدهد). آیا برای نشان دادن خشونت ساختاری علیه زن، حتماً باید همه شکلهای تحقیر را یکجا بر سر او فرود آورد؟ گاهی یک موقعیت کوچکتر، اگر درست ساخته شود، میتواند به مراتب هولناکتر و ماندگارتر باشد.
جرم «ستی» در فیلم خواندن دو آهنگ است. او در جایی میگوید: «همه مشکلات کشور حل شده، مشکل فقط من هستم.» این جمله خشم و اعتراض او را بهخوبی منتقل میکند، اما همزمان فیلم را در دام روایتهای تکرارشونده میاندازد؛ همان الگوی آشنای شخصیت معترضی که در یک دیالوگ، تمام تناقضات جامعه را نمایندگی میکند. «بی داد» هرچه بیشتر تلاش میکند مسئله خود را توضیح دهد، گاهی کمتر فرصت میدهد که خودِ شخصیت حرف بزند.
اما فیلم در نیمه دوم، بهویژه با ورود امیر جدیدی، از این کلیشهها فاصله میگیرد و شخصیتر و تا حدی امضادار میشود. رابطه ستی با «ببین» ــ مردی که فیلم حتی از گفتن نامش پرهیز میکند ــ دیگر فقط یک رابطه عاطفی نیست. او انگار میخواهد در لایهای فرامتنی، نایبقهرمان و حتی صدای دیگری از جامعه باشد. او ستی را به رفتن از کشور تشویق میکند، اما خودش در برابر این منطق که ستی میگوید: «پلن همه نباید رفتن باشه. چرا من برم؟ چون میخونم باید برم؟» راضی می شود و همراه. اینجا فیلم به پرسشی مهمتر میرسد: چرا برای داشتن یک زندگی معمولی، انتخاب کردن یا حتی خواندن، باید راه خروج از کشور را انتخاب کرد؟
وقتی ببین میگوید «تو چرا اینقدر میفهمی؟»، جملهای ساده تبدیل به یکی از کلیدهای فیلم میشود. انگار در جهان «بی داد»، فهمیدن خودش یک جرم نانوشته است؛ کسی که میفهمد، دیگر نمیتواند با وضع موجود کنار بیاید و بنابراین باید هزینه فهم خود را بپردازد. این لحظه فیلم را از یک داستان صرفاً درباره خوانندگی زنان فراتر میبرد و به مسئله عامتری درباره آگاهی، انتخاب و هزینه زیستن در جامعهای پرتنش میرساند.
دیالوگ ستی با بازپرس نیز از بهترین لحظات فیلم است: «هر کس با چیزی به دنیا میاد و من با خواندن.» این جمله، خواندن را از یک فعالیت هنری به بخشی از هویت او تبدیل میکند. برای ستی، منع خواندن فقط ممنوعیت اجرای دو ترانه نیست؛ نفی بخشی از «خود» اوست. همینجا فیلم میتوانست بیش از پیش به تجربه فردی زن خواننده نزدیک شود؛ به ترسها، میلها، روابط، تنهایی و انتخابهایی که در پشت این ممنوعیت وجود دارد.
در سکانس مواجهه ستی با مأمور زن نیز فیلم نکته مهمی را مطرح میکند. مأمور میگوید: «لباساتو دربیار» و ستی با اکراه و ابا برخورد می کند؛ پاسخ مأمور این است: «چطور روت میشه تو جاهای دیگه دربیاری، اینجا روت نمیشه؟» خشونت این دیالوگ فقط در دستور آن نیست؛ در عادیشدن نگاه به بدن زن بهعنوان چیزی است که قدرت میتواند درباره آن تصمیم بگیرد. مهمتر اینکه عامل این خشونت یک زن است؛ یعنی ساختار قدرت میتواند حتی توسط کسانی که خود قربانی تبعیض جنسیتیاند، بازتولید شود.
اما شاید یکی از درستترین و ظریفترین لحظات فیلم، پس از آزادی ستی اتفاق میافتد؛ جایی که او دچار لکنت میشود. زنی که تمام فیلم برای داشتن صدا و حق خواندن مبارزه کرده، حالا حتی در حرف زدن روزمره نیز با اختلال مواجه است. اینجا دیگر فیلم نیازی به توضیح ندارد. بدن و زبان ستی، نتیجه خشونت را روایت میکنند. این لکنت میتوانست به تنهایی یکی از بهترین استعارههای فیلم باشد: صدایی که میخواست خوانده شود، بعد از سرکوب حتی در گفتن نیز گیر میکند.
امیر جدیدی از نقاط قوت فیلم است؛ بهخصوص در نیمه دوم که بازی او به فیلم امکان میدهد از هیجان و شعار فاصله بگیرد. ستی نیز در لحظاتی که از موقعیت قهرمان معترض فاصله میگیرد، باورپذیرتر میشود. سکانس گفتوگوی ببین با ستیِ دوچرخهسوار، نمونه خوبی است؛ زیرا در آنجا آدمها برای لحظهای از مسئله اجتماعی بودن دست میکشند و صرفاً آدمهایی هستند که درباره زندگی، رفتن و ماندن حرف میزنند.
بیداد فیلمی است درباره صدایی که میخواهد شنیده شود؛ اما پارادوکس فیلم اینجاست که خودش گاهی بیش از اندازه فریاد میزند. بیرقی مسئلهای مهم را انتخاب کرده، اما هرچه بیشتر برای تکان دادن تماشاگر به سمت مصیبتهای بزرگتر میرود، بیشتر به همان سینمای اجتماعی تکرارشونده نزدیک میشود که میتوانست از آن عبور کند.
شاید برای روایت رنج زنان خواننده، همیشه لازم نیست مسئول کسی را به دیوار بکوبد، بازپرس تهدید کند، مادر تن بفروشد و دختر زندان را به آزادی ترجیح دهد. گاهی یک لکنت، یک سکوت، یک نگاه یا یک گفتوگوی ساده درباره ماندن و رفتن، میتواند تمام آن بی داد را روایت کند.
مسئله بی داد جدی است؛ اما سینما وقتی جدیتر میشود که به جای افزودن بر حجم مصیبت، به ظرافتهای زندگی نزدیک شود و شاید مسئله همین باشد: اینقدر که ما مندرسیم.


