کاوه گلستان، عکاس صاحب نام و سبک ایرانی، سالها پیش مجموعه عکس تکاندهندهای از زنان کارگر جنسی در محلهی «شهرنو»ی تهران منتشر کرد. او در مورد عکسهایش گفته بود: «میخواهم صحنههایی را به تو نشان دهم که مثل سیلی به صورتت بخورد و امنیت تو را خدشهدار کند و به خطر بیندازد. میتوانی نگاه نکنی، میتوانی خاموش کنی، میتوانی هویت خود را پنهان کنی، مثل قاتلها، اما نمیتوانی جلوی حقیقت را بگیری، هیچکس نمیتواند.» به نظرم نمایش «تلنگر» کار بروز ارجمند و احسان کرمی، همینکار را با مخاطب خودش میکند. این دو هنرمند مطرح تئاتر ایران، شش روایت عریان از شش مرگ متفاوت را روی صحنه آوردهاند که هرچه جلوتر میرود تکاندهندهتر میشود. انگار مردن در ایران، با گذشت سالهای اخیر، دردناکتر و هولناکتر شده است. این نمایش مثل یک سیلی محکم یادت میآورد که نمیشود به راحتی از فاجعه گذشت. هر چقدر هم زمان بگذرد، ذهن تو درگیر آن است. روح و بدنات در آن اسیر است و ترومایش با تو و در تو زندگی میکند.
چندی پیش نمایش «تلنگر» که به نویسندگی و کارگردانی مشترک بروز ارجمند و احسان کرمی، هفتمین اجرای خود را در شهر واشینگتن دیسی در پایتخت آمریکا روی صحنه برد. این نمایش شامل شش اپیزود و شش روایت مجزا در زمانهای مختلف است که توسط این دو نفر روایت میشوند. سه اپیزود توسط برزو ارجمند و سه اپیزود توسط احسان کرمی و در شروع، در میان هر اپیزود، و در پایان رعنا منصور، خوانندهی مطرح ایرانی مقیم لسآنجلس، ترانههایی را با قدرت و به زیبایی اجرا میکند. هر شش شخصیت این روایتها مردهاند و بعد از مرگ و یا کشته شدن، روحشان روی صحنه احضار شده و آنچه که بر آنها گذشته است را روایت میکنند. گفتگویی با بروز ارجمند داشتهام و از او پرسیدم چرا روح و چرا مرگ؟
-«اصولا هروقت میخواهم متنی بنویسم، اول از همه برای خودم چند کلمه در نظر میگیرم. من و احسان در نمایش «پازل» هم، از این روش استفاده کردیم. چند کلمه و مفهوم را برای متنمان انتخاب کردیم. مثل مرز، نوستالژی، ایران. در نمایش «تلنگر» هم از همین متد استفاده کردیم و مرگ همیشه برای من، بخصوص مهم بوده و هست.»

در همان ابتدای اپیزود اول، راوی با این جمله شروع میکند: «من مردهام» و این جمله در ابتدای هر شش روایت تکرار میشود. در ادبیات جهان، راوی مرده کم نداریم. در همین ادبیات خودمان صادق هدایت در ابتدای رمان مشهور خود «بوف کور» مینویسند: «در زندگی زخمهايی هست كه مثل خوره در انزوا روح را آهسته می خورد و می تراشد.» هدایت این رمان را در سال ۱۳۱۵ نوشته و دست نویس آن اولین بار در هند منتشر شده است. اگرچه که هدایت در هیج کجای رمان به طور مستقیم از راوی مرده حرف نمیزند اما مدل مالیخولیایی طرح روایت و نثر، نشان از روحی دارد که دارد داستان زندگی خود را تعریف می کند. در حقیقت روایت او چنان در مرز مرگ، سایه، تجزیهی جسم، گور و نیستی حرکت میکند که میتوان راوی را نوعی صدای برآمده از جهان مرگ خواند.
اپیزود اول نمایش تلنگر هم یک راوی پیر دارد. مردی به نام عمر ابن ابراهیم خیامی نیشابوری که او هم همچون عمر خیام، شاعر شهیر ایرانی، در قرن پنجم و ششم هجری در نیشابور میزیسته است. این اپیزود برای اساس کتاب «خیامی یا خیام» نوشتهی «محیط طباطبایی»، محقق و پژوهشگر و ادیب معاصر ایرانی نوشته شده است. آقای طباطبایی در این کتاب مطرح میکند که اشعاری که به عمر خیام نسبت داده شده و همهی دنیا این اشعار را به نام عمرخیام میشناسند، در حقیقت سرودهی شخصی به اسم ابراهیم خیامی بوده و این دو همزمان و در نیشابور زندگی میکردند. او معتقد است عمر خیام بیشتر فیلسوف و ریاضیدان و منجم بوده و سرودن چنین اشعاری که زندگی بعد از مرگ را انکار کرده و زندگی در حال را توصیه میکند، از عمر خیام که مردی مذهبی و واعظ مسجد و منبر بوده، بعید است. این اپیزود از جهتی یادآور این است که تاریخی که تاریخنویسان مینگارند، میتواند پر از تحریف و دروغ باشد. اگر چه نظریهی محیط طباطبایی در حد یک امکان است و تا کنون با قطعیت ثابت نشده، اما اینکه تاریخ ایران، مانند هر کشور دیگری دستخوش اطلاعات و آمار غلط و پر از تحریفات تاریخی و غیر واقعی است، شکی نیست. در مورد انتخاب نظریهای از ادیب ایرانی در مورد شاعر بزرگ ایرانی عمر خیام از آقای ارجمند پرسیدم:
« پیشنهاد آن بخش از تاریخ ایران از احسان کرمی بود و کاملا هم در موردش تحقیق کرده بود. این اپیزود میخواهد بگوید که چرا نباید هر اتفاقی را به راحتی باور کنیم. ما فکر میکنیم هر چیزی را نیابد راحت قبول کرد بلکه باید تحقیق کرد. قضاوت هم کار درستی نیست. کلمهی قضاوت و معنی آن هم از آن مواردی بود که در ابتدا انتخاب کرده بودیم.»

از اپیزود دوم، روایت به ایران معاصر باز میگردد. این اپیزود با بازی برزو ارجمند، در مورد پدری است که برای بازپس گرفتن موبایل دوستِ دختر نوجوانش از چنگ دزدها کشته میشود. این اپیزود، گویای فضای ناامن اجتماعی و دشواریهای اقتصادی و البته حضور خفقانآور کلیشههای جنسیتی در ایران امروز است. روایتی از فقر مالی، آشفتگی خانوادگی، نبود قانونی حمایتگر و سازوکاری پشتیبان قربانی حرائم در جمهوری اسلامی، و در نهایت غرور و غیرت بیجا و بیمورد مردانه و وجود نگاه مردسالارانهی سنتی و عرفی حاکم بر فرهنگ ایران که هر کدام به تنهایی میتواند جان انسانی را به خطر بیاندازد، چه برسد که همهی این موارد، در روایتی، دست به دست هم بدهند تا مردی پنجاه و پنج ساله، تنها برای یک موبایل ناقابل، جان عزیزش را از دست بدهد.
اپیزود سوم داستان «پیتر» است. یک پسر جوان ارمنی عاشق که به اجبار به جنگ ایران و عراق اعزام میشود و در نهایت بعد از اعلام آتش بس با یک گلوله کشته میشود. پیتر شخصیتی است که در ذهن مخاطب نمایش تلنگر تا مدتها میماند. پسری آرام، مهربان، نجیب، عاشق پیشه، امیدوار و پر از زندگی. و از آن لحظهی تیر خوردن به قلب پیتر، ناگهان توی دل مخاطب خالی میشود که طنز سیاه نمایش دارد سیاهتر میشود و خودش را باید برای لحظههای دشوارتری آماده کند. احسان کرمی یکی از بهترین بازیهایش را در این اپیزود اجرا میکند. با طعانینه، با صبوری، با دقت روی جزئیات، با کنترل میمک و بدن، و با تمام ذرات وجودش و به همین خاطر تاثیر این شخصیت بر دل و جان مخاطب، چند برابر میشود.
اپیزود چهارم، داستان پسر جوان فقیر اما تحصیلکردهای در دهه شصت است که رقیب عشقیاش با ماشین به او میزند و او را میکشد. این روایت، روایت صفها و کوپنها و محرومیتها و کنترل شدید خیابانها و انسانها توسط یک رژیم دیکتاتوری است. دههی سیاه شصت و عشقهای یواشکی، نگاههای یواشکی، و آزادیهای نه چندان یواشکی. و چون خود برزو ارجمند، نوجوانیاش را در دهه شصت گذرانده، میتواند از عهدهی این نقش به خوبی برآید. اگرچه توانایی حد نهایی بازی او در اپیزود آخر نمایش به رخ کشیده میشود، جایی که نقش پسر جوانی را بازی میکند که در بلوار احمدآباد مشهد در روز هجدهم دی، کشته میشود.
دو اپیزود بعدی، داستانهایشان در اعدام و کشتار خیابانی میگذرد. دو اپیزودی که نه تنها نفس مخاطب را میگیرد که خود بازیگران نیز انگار تا انتهای جهان میروند تا صحنهای آخرالزمانی خلق کنند. فشار روی جسم و روانشان انقدر بالا بود که هول آن میرفت هر لحظه روی صحنه سکته کنند و قلبشان بایستد. اما مگر میشود نقش یک جوان اعدامی سیاسی در ایران را بازی کنی که بی گناه است اما سرش بالای دار میرود و تا ته نقش نروی؟ مگر میشود نقش جوانی را بازی کنی که تنها برای نشان دادن اعتراضی صلحآمیز به خیابان آمده است اما با تیربار جنگی روبرو شود و دچار جنون نشوی؟
صدای گریه، سالن را پرکرده است. زن و مرد به هقهقه افتادهاند. اشک تمام صورت بروز ارجمند را گرفته. چشمهایش رنگ خون گرفتهاند. میتوانی از ردیف وسط هم صدای نفس نفس زدناش را بشنوی. چارهای نیست انگار. از جایی از اپیزود آخر، بازیگر کلاهش را بر زمین میزند، بلوزش را درمیآورد و فریاد میزند که من بزرو ارجمند، بازیگر، دیگر نمی توانم به این نقش ادامه دهم. و این لحظهایست که «دیوار چهارم» شکسته میشود. دیواری فرضی بین بازیگران و مخاطب. متد مدرنی که «برتولت برشت»، نویسنده، شاعر و کارگردان تئاتر آلمانی قرن بیستم، از آن استفاده میکرد تا مخاطب غرق احساسات نشود و راه تفکر در ذهن او باقی بماند. برشت با روش «فاصله گذاری»، نمیخواست تماشاگر آنقدر در داستان غرق شود که شخصیتها و اتفاقات را فراموش کند و صرفاً احساساتی شود. برشت میخواست تماشاگر همواره فاصلهای با اثر داشته باشد تا بتواند دربارهٔ آنچه میبیند، فکر و قضاوت کند. و این همان اتفاقی است که در اوج استیصال احساسی در نمایش تلنگر میافتد. بازیگر به مخاطباش میگوید: ببین من بازیگرم و اینجا صحنهی نمایش است. پس آگاه باش و نسبت به فجایعی که رخ داده، فکر کن.
برزو ارجمند در پاسخ به این پرسش که شما دو بازیگر چطور این همه فشار جسمی و روانی را تاب میآورید، میگوید: «دو صحنه ی پایانی نه تنها روحم را درگیر میکند، بلکه فشار زیادی را روی جسمم میآورد. من این تجربه را بعد از فوت پدرم هم داشتم. کمر درد عجیبی که فقط میتواند منشا عصبی داشته باشد. اما مهم این است که این فشار نتیجهی درستی داشته باشد. با توجه به واکنشی که از تماشاگران تا الان گرفتهایم، فکر میکنم جای درستی ایستادهایم.»
نمایش تلنگر یک سند از تاریخ معاصر ایران است. از تاریخ کهن ایران شروع میشود و تا تنها چند ماه پیش، جلو میآید. این نمایش نشان میدهد که همین تاریخ معاصر پیش روی ما، چقدر ممکن است شکننده و در معرض تحریف باشد. خلق چنین آثار هنری، میتواند راهی باشد برای ایستادن مقابل تحریف، دروغ، سرکوب و ستمگری. چرا که حافظهی جمعی را هدف گرفته است و ملتی که حافظهی جمعی قویای دارد، مقابل ظلم، بی عدالتی و جنایت خواهد ایستاد. در آخر میخواهم اشاره کنم به صدای مخملی رعنا منصور و نوازندگی پیانوی که چقدر همراه و همدل هر روایت است. و انتخاب ترانههایی که در دل هر قصه، خودشان را جا میکنند، مخصوصا آنجایی که پیتر میگوید زمان سرباز عراقی کمی از ما عقبتر بود و رعنا ترانهی جادودانهی «ویگن» را مینوازد و میخواند: «با تو رفتم، بیتو باز آمدم، از سر کوی او، دل دیوانه… پنهان کردم در خاکستر غم، آنهمه آرزو، دل دیوانه…» و در کنار حضور پررنگ و دلربای خانم منصور، من در لحظاتی به این نکته فکر کردم که چقدر حضور یک بازیگر زن روی این صحنه خالیست و چقدر حیف…


