معلم در سینمای ایران هیچوقت فقط معلم نبوده است. شاید حتی بتوان گفت آنچه سینمای ایران را به شخصیت معلم علاقهمند کرده، نه خودِ حرفه معلمی، که موقعیتی است که این شخصیت در نسبت با جامعه و کودکان پیدا میکند. معلم کسی است که میان جهان بزرگسالان و جهان کودکان ایستاده؛ میان دانستن و ندانستن، قانون و آزادی، تربیت و سرکشی. برای همین هر بار که سینمای ایران سراغ معلم رفته، در واقع بخشی از تصویر خودش از جامعه را نیز روی پرده آورده است.
از «رگبار» بهرام بیضایی تا «خورشید» مجید مجیدی، معلمها تغییر کردهاند؛ همانطور که جامعه تغییر کرده است. آقای حکمتی پرویز فنیزاده دیگر نمیتواند همان معلمی باشد که چند دهه بعد رضا عطاران در «ورود آقایان ممنوع» بازی میکند یا جواد عزتی در «خورشید». یکی نماینده روشنفکری سرخورده است، دیگری بخشی از یک کمدی اجتماعی و آن یکی همراه کودکانی که مسئلهشان پیش از آموزش، زنده ماندن است.این تغییر چهره، شاید یکی از جذابترین مسیرهای فرعی تاریخ سینمای ایران باشد.
آقای حکمتی؛ وقتی معلم خودش شاگرد جامعه است
برای شروع باید به «رگبار» برگشت؛ فیلمی که بهرام بیضایی در سال ۱۳۵۱ ساخت و پرویز فنیزاده در آن نقش آقای حکمتی را بازی کرد. آقای حکمتی شاید یکی از مهمترین معلمهای تاریخ سینمای ایران باشد، نه فقط به خاطر خود شخصیت، بلکه به دلیل معنایی که «معلم بودن» در جهان فیلم پیدا میکند.
او آدمی اهل فرهنگ و اندیشه است که میخواهد محیط اطرافش را بهتر کند، اما خودش درگیر همان مناسباتی میشود که قصد تغییرشان را دارد. معلم بودن او فقط یک شغل نیست؛ بخشی از هویت روشنفکرانه اوست. او میخواهد چیزی را به دیگران بیاموزد، اما جامعه مدام به او یادآوری میکند که دانستن الزاماً به معنای توانستن نیست.
در «رگبار»، کلاس درس فقط یک مکان نیست؛ تصویری کوچکشده از جامعه است. معلم میخواهد نظم، فرهنگ و معنا ایجاد کند، اما بیرون از کلاس، مناسبات دیگری حاکم است. همین تضاد، آقای حکمتی را به یکی از نخستین نمونههای «معلم روشنفکر» در سینمای ایران تبدیل میکند؛ انسانی که میان آرمان و واقعیت گرفتار شده است.شاید تفاوت او با بسیاری از معلمهای بعدی همین باشد: او قرار نیست جهان را نجات دهد. خودش نیز قربانی جهانی است که میخواهد اصلاحش کند.
معلم بهعنوان مصلح اجتماعی
بعد از انقلاب، تصویر معلم تا اندازهای تغییر میکند. سینما به شخصیتهایی نیاز دارد که حامل نوعی مسئولیت اجتماعی باشند و معلم، به دلیل ارتباط مستقیمش با نسل آینده، یکی از مناسبترین شخصیتها برای این نقش است.«جنگ اطهر» محمدعلی نجفی از نمونههای مهم این دوره است. معلم دیگر فقط در مدرسه تعریف نمیشود؛ او با جامعه، دانشآموزان و مسائل اخلاقی و اجتماعی آنها درگیر است. در چنین فیلمهایی، معلم نوعی «مصلح اجتماعی» است. او قرار نیست فقط ریاضی و ادبیات و علوم درس بدهد؛ باید انسان تربیت کند. همین نگاه باعث شد در سینمای دهه شصت، شخصیت معلم گاهی به یک قهرمان اخلاقی تبدیل شود. اما این قهرمانسازی یک پیامد هم داشت: معلم کمکم از انسان عادی فاصله گرفت. از او انتظار میرفت صبور باشد، فداکار باشد، همیشه درست تصمیم بگیرد و برای دانشآموزان نقش پدر یا مادر را ایفا کند. سینما بعدها این تصویر آرمانی را شکست.
معلمی که باید زبان کودک را پیدا کند
پوران درخشنده یکی از مهمترین فیلمسازانی است که شخصیت معلم را از سطح یک تیپ اجتماعی به یک شخصیت عاطفی و تربیتی ارتقا داد.
در «رابطه»، معلم خسرو شکیبایی با کودکی مواجه میشود که امکان ارتباط معمول با جهان اطراف را ندارد. مسئله اصلی دیگر انتقال اطلاعات نیست؛ مسئله پیدا کردن راهی برای ارتباط است. اینجا معلم باید ابتدا کودک را بشناسد و بعد به او آموزش دهد. این تفاوت مهمی است. در بسیاری از روایتهای سنتی، دانشآموز کسی است که «نمیداند» و معلم کسی است که «میداند». بنابراین رابطه آنها عمودی است. اما در فیلم درخشنده، این رابطه به تدریج انسانیتر میشود. معلم باید از جایگاه خود پایین بیاید، جهان کودک را تجربه کند و زبان او را بیابد.
در «پرنده کوچک خوشبختی» نیز همین نگاه ادامه پیدا میکند. شخصیت هما روستا با کودکی مواجه است که به دلیل آسیبهای روحی و ارتباطی، در دنیای خودش محبوس شده است. معلم و مربی در اینجا چیزی بیش از انتقالدهنده دانش است؛ او باید امکان بازگشت کودک به جهان را فراهم کند. در این سینما، معلم در واقع «مترجم» است؛ مترجم میان کودکی که نمیتواند حرف بزند و جهانی که زبان او را نمیفهمد.
کیارستمی و معلمی که تقریباً دیده نمیشود
اما شاید جالبترین معلم سینمای ایران، معلمی باشد که چندان او را نمیبینیم: معلم «خانه دوست کجاست؟». عباس کیارستمی در این فیلم، معلم را از مرکز تصویر بیرون میبرد، اما حضور او را در تمام داستان حفظ میکند. یک تذکر ساده درباره انجام تکالیف، احمد را به سفری تبدیل میکند که از نظر جغرافیایی کوچک اما از نظر اخلاقی بسیار بزرگ است.معلم گفته است تکلیف باید انجام شود. کودک اما در مسیر انجام این وظیفه، چیزی بزرگتر از تکلیف مدرسه را کشف میکند: مسئولیت در برابر دیگری.
این همان نبوغ کیارستمی است؛ اینکه یک شخصیت غایب را به نیروی محرک قصه تبدیل میکند. در ظاهر، معلم نماینده نظم و قانون است. اما نتیجه عمل احمد چیزی فراتر از اطاعت است. کودک از دستور معلم عبور میکند و به اخلاق میرسد.
در اینجا سینما به شکلی ظریف میپرسد: آیا آموزش واقعی همان چیزی است که معلم در کلاس میگوید یا چیزی است که کودک در زندگی تجربه میکند؟
از معلم قدیس تا معلم معمولی
هرچه از دهه شصت و هفتاد فاصله میگیریم، تصویر آرمانی معلم نیز ترک میخورد. در «ورود آقایان ممنوع»، رضا عطاران معلمی را بازی میکند که اساساً با کلیشه معلم فرهیخته و فداکار فاصله دارد. او آدمی معمولی است؛ با ضعفها، شوخیها، ترسها و دستپاچگیهای خودش. همین معمولی بودن مهم است. سینما دیگر نمیخواهد معلم را روی سکوی اخلاق بگذارد. او هم یکی از آدمهای همین جامعه است. ممکن است اشتباه کند، عاشق شود، خجالت بکشد و حتی از دانشآموزانش چیزهایی یاد بگیرد.این تغییر، در واقع تغییر نگاه سینمای ایران به مفهوم «تربیت» هم هست. تربیت دیگر رابطه یکطرفه بزرگسال با کودک نیست. کودک نیز میتواند بزرگسال را تغییر دهد.
معلم در «جدایی نادر از سیمین»؛ شاهدی در جستوجوی حقیقت
اصغر فرهادی در «جدایی نادر از سیمین» یک گام دیگر برمیدارد. معلم خصوصی ترمه، با بازی مریلا زارعی، شخصیت محوری فیلم نیست؛ اما در یکی از مهمترین نقاط اخلاقی داستان حضور پیدا میکند. او شاهد بخشی از ماجراست و باید درباره آنچه دیده شهادت دهد.
معلم در اینجا دیگر صاحب حقیقت نیست؛ یکی از شاهدان حقیقت است. این تفاوت ظریف، مهم است. فرهادی شخصیتهایش را از جایگاههای اخلاقی مطمئن بیرون میآورد. معلم هم مانند قاضی، پدر، مادر یا پرستار، فقط بخشی از واقعیت را میبیند. او نمیتواند تمام حقیقت را در اختیار داشته باشد. بنابراین شخصیت معلم از «آموزگار حقیقت» به «شاهد حقیقت» تبدیل میشود.
«خورشید»؛ وقتی مدرسه دیگر کافی نیست
و بعد به «خورشید» میرسیم؛ فیلم مجید مجیدی درباره کودکان کار.در اینجا مدرسه دیگر آن فضای امن و جدا از جامعه نیست. بچهها از دل خیابان، کار، فقر و مناسبات سخت اقتصادی وارد مدرسه شدهاند. معلم هم دیگر نمیتواند تصور کند با آموزش صرف، همه مشکلات حل میشود.این نکته، یکی از مهمترین تغییرات تصویر معلم در سینمای معاصر است. اگر در «رگبار» مشکل معلم، ساختار اجتماعی و مناسبات قدرت بود، در «خورشید» مسئله، ساختاری عمیقتر است: کودکانی که پیش از آنکه دانشآموز باشند، کارگر، نانآور یا قربانی شرایط اقتصادیاند. معلم میتواند درس بدهد؛ اما آیا میتواند فقر را از بین ببرد؟ سینمای مجیدی پاسخ سادهای به این سؤال نمیدهد. اتفاقاً اهمیت فیلم در همین ناتوانی است. معلم هنوز لازم است، اما دیگر کافی نیست.
معلم؛ آینهای از جامعه ایران
اگر این مسیر را کنار هم بگذاریم، میتوان تصویری از تحول جامعه ایران هم دید. آقای حکمتی در «رگبار» نماینده روشنفکری است که میخواهد تغییر ایجاد کند اما خود قربانی ساختارهای اجتماعی است.
معلمهای سینمای دهه شصت و هفتاد بیشتر نماینده اخلاق، مسئولیت و فداکاریاند. در سینمای کیارستمی، معلم بخشی از جهان تربیتی کودک است و الزاماً قهرمان نیست. در سینمای اجتماعی دهههای بعد، معلم به آدمی معمولیتر تبدیل میشود؛ کسی که خودش نیز درگیر تناقضهای زندگی است و در «خورشید»، معلم در برابر مسئلهای قرار میگیرد که از ظرفیت کلاس درس بزرگتر است. شاید به همین دلیل است که شخصیت معلم همچنان برای سینمای ایران جذاب میماند. چون مدرسه کوچکترین شکل جامعه است و معلم، در آن، همزمان چند نقش دارد: آموزشدهنده، داور، شاهد، حامی، گاهی قربانی و گاهی حتی متهم. اما در نهایت، مهمترین نقشی که سینمای ایران برای معلم تعریف کرده، شاید «واسطه بودن» باشد؛ واسطه میان کودک و جهان.کودک هنوز جهان را نشناخته است و معلم یکی از نخستین آدمهایی است که این جهان را برای او قابل فهم میکند. گاهی جهان را آنطور که هست نشان میدهد، گاهی آنطور که باید باشد و گاهی خودش نمیداند کدام تصویر درستتر است.از آقای حکمتی تا معلم «خورشید»، مسیر معلم در سینمای ایران در واقع مسیر عبور از «کسی که میداند» به «کسی که همراهی میکند» است. این تغییر، بیش از آنکه درباره معلم باشد، درباره نگاه سینمای ایران به انسان است. انسان دیگر لزوماً کسی نیست که پاسخ را میداند؛ گاهی فقط کسی است که حاضر است همراه دیگری، برای پیدا کردن پاسخ، راه بیفتد.


