بعضی از آدمها را قبل از اینکه با چهره و یا بدنشان و یا حتی خاطرات مشترک با آنها به یاد بیاوریم، با صدایشان به یاد میآوریم. این در مورد هنرپیشهها هم صدق میکند. من به عنوان کسی که دچار مشکل «میزوفونیا» یا «صدا بیزاری» هستم و بیاندازه روی صداها حساس، رابطهام در همان ابتدا با خیلی از آدمها و بازیگرها و حتی فضاها و مکانها با صدای آنها شکل میگیرد. مخصوصا اگر صاحب صدای ویژهای باشند. شاید آشناترین مثالاش برای ما ایرانیها، «خسرو شکیبایی» باشد. برای من نام «سیروس ابراهیمزاده»، ابتدا به معنای به یاد آوردن صدایی است که منحصر به فرد است و شبیه هیچ صدای دیگری نیست. صدایی که طنین پردامنه و زنگ به یاد ماندنی دارد و در حافظه ثبت و ضبط میشود.
«ارسطو» در کتاب اول «سیاست» میان «صدا» و «گفتار» تمایز قائل میشود. از نظر او، حیوانات نیز صاحب صدا هستند و با آن عکسالعملهای فیزیکی مانند لذت و درد خود را نشان میدهند، در حالی که انسان از گفتار برای بیان مفاهیم پیچیدهی فکری چون سود و زیان، و یا عدالت و بیعدالتی استفاده میکند. همین تفاوت که از زمان یونان باستان مطرح شده، پرسشی را پیش روی ما میگذارد: اگر گفتار، حامل اندیشه است، آن بخش از صدای انسانی که هنوز به «گفتار» تبدیل نشده، نشان چیست؟ ناله، فریاد، آه، جیغ، گریه، خنده یا لرزش صدا، لزوما به جمله نیاز ندارند. ما گریهی کسی را که به زبان دیگری صحبت میکند، میشنویم و برای درک میزان اندوه او احتیاجی به ترجمه نداریم. به همین ترتیب، خشونت، آرامش، عصبیت و یا مهربانی یک صدا را اغلب پیش از فهمیدن معنای کلمات، تشخیص میدهیم.
چند قرن بعد از ارسطو، فیلسوف یونانی که حدود چهارصد سال قبل از میلاد مسیح میزیسته، «ژانژاک روسو»، فیلسوف سوئیسی قرن هجدهم، در رسالهاش دربارهی منشا زبانها در جهان، پا را از این هم فراتر میگذارد. او پیدایش نخستین صداهای انسانی را نه نیازهای مادی، بلکه عواطف، احساسات و شور و هیجانها میداند. روسو معتقد است نیازهای بشر نخستین فعالیتها را پدید آوردند، اما حسهای عمیق انسانی «نخستین صداها» را از حنجرهی انسان بیرون کشیدند. در نگاه او، عشق، نفرت، ترحم و خشم بودند که انسان را واداشتند صدا برآورد و شروع به حرف زدن کند. به همین دلیل زبانهای نخستین، پیش از آنکه منطقی و منظم باشند، آهنگین و سرشار از احساس بودند. دانستن این نظریات، برای فهم بازیگری به کمک میآیند. به نظر میرسد که بازیگر در لحظهی اجرا، مسیری معکوس را طی میکند: کلمات نوشتهشده را دوباره به سرچشمهی عاطفی آنها بازمیگرداند. نمایشنامهنویس کلماتی را روی کاغذ نوشته اما بازیگر باید دوباره در آنها روح احساساتی چون خواهش، خشم، عشق، شعف، ترس و در یک کلمه روح زندگی را بدمد. به عبارتی دیگر این صدای اشخاص است که به آنها هویت میبخشد. هر چقدر صدا خاصتر باشد، هویت و حضور آنها در ذهن، ماندنیتر است و سریعتر قابل شناسایی است.
سیروس ابراهیمزاده از آن دست بازیگرانی است که صدایش، مقدم بر چهره و بازیاش در ذهن میماند. من ابتدا در نوجوانی با شنیدن قصههای شب رادیو و نمایشنامههای رادیویی عاشق تئاتر شدم. بدون دیدن هیچ اکتی روی صحنه. تنها راه ارتباط عمیق من با بازیگران صدایشان بود و به همین علت، بسیاری از بازیگران قدیمی تئاتر ایران را ابتدا با صدایشان به یاد میآورم و نه بازیهایشان. سیروس ابراهیمزاده قطعا یکی از آنهاست. صدایی گرم، قوی، زنگدار و با دانههای صدایی که سر فرصت و آگاهانه از تارهای صوتی او خارج شده و به سمت گوش مخاطب حرکت میکند. اگرچه او مخصوصا در اجرای نقشهای کمدی و یا کمدی-تراژدی هم بازیگر موفقی بود.
اما صرفا هر بازیگر توانا و قدرتمندی، صاحب صدای تاثیرگذار نیست. ممکن است بازیگری تمام کلمات را درست ادا کند، بیان رسا و قدرتمندی داشته باشد، مکثها را بشناسد و حتی از نظر تکنیکی بینقص باشد، اما صدایش چیزی در ما برنینگیزاند. از سویی دیگر، بازیگری ممکن است صدایی شکسته، خشن، گرفته یا حتی به ظاهر نامناسب داشته باشد، اما همان صدا به شکلی عجیب ما را درگیر خود کند. مثال جهانیاش مارلون براندو، بازیگر اسطورهای آمریکایی است. او زمانی به شهرت رسید که بازیگران مهم هالیوود، اکثرا صداهایی زیبا و بیانهای بینقص داشتند، اما براندو صدایی تودماغی، گرفته و نازیبا داشت و کلمات را نصفه نیمه بیان میکرد. اما همین خصوصیات او را تبدیل به ستارهای منحصر به فرد کرد. چون دانههای صدایش روی مخاطب تاثیر میگذاشت. به بیان دیگر، مخاطب تنها «کیفیت صوتی» را دریافت نمیکند؛ بلکه بدن پنهان در پشت صدا را احساس میکند. سن، خستگی، اضطراب، شهوت، ترس، قدرت، آسیبپذیری و حتی تاریخ یک شخصیت، رنگ دانههایی هستند که میتوانند در صدا رسوب کنند. به همین دلیل است که صدای قوی و بیان بینقص، الزاما قرار نیست صدایی تکان دهنده و منقلب کننده باشد. بیشتر در حیطهی بازیگری صدایی مهم است که اعلام حضور کند و چون تیری از کمان خارج شده و بر قلب مخاطب بنشیند. و البته نوع اجرا هنرپیشه هم خیلی مهم است. بازیگری که صدای تاثیرگذار دارد، اغلب بازیگری است که سکوت را هم خوب می شناسد و قدرش را میداند. چرا که اجرای درست سکوت در بیان کلمات و در بین آنها، خود دلیل دیگری بر تاثیرگذاری صدای بازیگر است. تکنیکی که بخشی ذاتی و بخش مهمتر از آن اکتسابی و با تمرینهای بسیار ممکن است. سیروس ابراهیم زاده، از این نظر هم، تکنیک بالایی داشت. من او را با تله تياترهای زیادی در تلویزیون در دههی شصت و هفتاد شمسی به یاد میآورم. او با وجود قد کوتاه وجثهی کوچکاش، حضوری قدرتمند روی صحنه داشت و لبخند زیبایی که در ذهن من از کودکی نقش بسته است.
کلمات میتواند بارها تکرار شوند. یک دیالوگ را صدها بازیگر روی صحنهی تئاتر، توی فیلمها و سریالها و در نمایشهای رادیویی میگویند. جمله همان جمله است. اما صدا هر بار حادثهای تازه است. و سیروس ابراهیمزاده از این منظر، از حادثههای شیرین و به یادماندنی صحنههای نمایش و قابهای سینمایی در ایران بود. آن لرزش خاص، آن نفس، آن شکستگی، آن مکث، آن متانت و آن بدن پنهانی که پشت صدایش ایستاده بود، تکرار نخواهد شد.


