۱- تو ترانه، هجده سال داری
سال ۱۳۸۰ است، تو هجده سال داری. کسی نمی شناسدت. من ده سال از تو بزرگترم، در دانشگاه تئاتر خواندهام و چهار سال است که شروع کردهام به نوشتن نقد تئاتر و فیلم. میگویند امسال فیلمی در جشنوارهی فیلم فجر نشان داده خواهد شد، که درخشان است و جوایز را درو میکند. مثل هر سال کارت خبرنگاری دارم و هر فیلمی را میتوانم در سینما صحرا، سینمای منتقدان و خبرنگاران ببینم. بعضی سانسها و فیلمها خلوت است اما سانس اکران فیلم «من ترانه، پانزده سال» دارم، به کارگردانی رسول صدرعاملی، جای سوزن انداختن نیست. هر چه خبرنگار و منتقد سینماست آمدهاند و گروهی حتی جا برای نشستن ندارند و ایستادهاند به تماشا. تو نقش دختر پانزده سالهای را بازی میکنی که صیغهی موقت پسری کمی بزرگتر از خودت شدهای و در همان زمان کوتاه، جنینی در گوشهی دلت خانه کرده. ما همه به تماشای تو نشستهایم. هیچ عنصر دیگری در این فیلم به جذابیت تو و بازیات نیست. به معصومی چشمان بیگناه پانزده سالهات، به حرکات صمیمی و زلال دستهایت و به قدرتی که در بازی بدنات هر لحظه از تک تک فرمهای نگاتیو روی پرده، به سمت ما پرتاب میشود. تو تنها هجده سال داری اما دو پایت محکم روی زمین است. روی زمین سینمای ایران، روی صفحات تاریخ سینمایی که دیگر هیچ کس شک ندارد، که ستارهای به آن افزوده شده است. ستارهای که به جای اتکا به زیبایی ظاهری، قصد دارد درون خود را به تکنیک، به هوش، به دانش و به خودباوری، بیاراید.
۲- سیاوشی که از آتش، زنده بیرون نیامد
تو در نقشهای بعدیات، در اوايل بیست سالگیهایت، مدام در حال شگفتزده کردن مخاطب و منتقد و متخصص هنر هفتم هستی. مثل فیروزهی «شهر زیبا» که انگار اصلا فیروزه به دنیا آمدهای و هیچ دست و پایی نمیزنی که ما او را باور کنیم. تویی که در یک خانوادهی مرفه با یک پدر ستارهی فوتبال و یک مادر هنرمند و مجسمهساز به دنیا آمدهای، چنان در نقشهای دختران جنوب شهر تهران، پخته و بالغانه عمل میکنی که انتخاب اول هر فیلمسازی هوشمندی میتوانی باشی، چه برسد به «اصغر فرهادی» که از همان آغاز، تواناییهای تو را درست تشخیص داد. در فیلم بعدیاش میشوی روحی، نوعروس کم سن و سالی که نظافتچی خانهی ثروتمندان میشود. درست همزمان با چهارشنبه سوریای که برادر نوجوانات با کوله پشتی پر از ترقه روی آتش میرود و زنده از آن بیرون نمیآید. من هنوز به برادرت، پویان، فکر میکنم. به اینکه کاش او هم چون سیاوش شاهنامه از آتش سالم بیرون میآمد. آن وقت نه تو یک شبه، هزار ساله میشدی و نه مادر و پدرت یک شبه موهایشان سفید میشد.
۳- دربارهی الی یا سرنوشت ترانه
خودت حتما بهتر میدانی که سرنوشت برخی از بازیگران سینما در جهان، با زندگی واقعیشان گره خورده است. اما زمانی که فیلم «دربارهی الی» ساخته شد، هیچ کس، حتی خودت، اصغر فرهادی و یا طرفداران بازیهای درخشانات در دههی هشتاد شمسی، نمیتوانستند حدس بزنند که یک روزی تو هم مثل الی فیلم، دل به دریا میزنی برای نجات کودک-وطن. الی در دریا غرق میشود، اما کودک زنده میماند. فیلم در آن سال سیاه ۱۳۸۸، ساخته شد، همان سالی که رایهای مردمی که خواهان تغییر در ایران بودند را دزدیدند. ما از سال ۱۳۷۶، تا همان سال ۱۳۸۸ فکر میکردیم که با رای ما مردم، قرار است چیزهایی عوض شوند. سرکوب تمام شود، خفقان تمام شود. ایرانی هم حقوق اولیه یک شهروند عادی را داشته باشد. دست کماش دیگر کسی را برای اعتقادش اعدام نکنند. تو رفتی تا کودک را از غرق شدن نجات دهی اما دریا تو را از آن گروه دوستان خوشحال گرفت. از سپیده که خودش هم رفت که رفت. از علیرضا، نامزدت که تا شمال به دنبالت آمد. از مادر همیشه نگرانات. تو هم، تنها دوازده سال بعد، دوستدارانت را ترک کردی، از قاب تصاویر سینمایی رفتی، از نظرها پنهان شدی. تو رفتی و ایستادی روی قطرات خون. از همان جایی که خون از زیر قدمها شتک میزد توی صورتها. تو رفتی اما جای زخم را نشان دادی. رفتن تو مثل رفتن الی، یادآور زخمی است که باز است و خاطرهی زنی است که گفت: «نه».

۴- «دهانت را میبویند، مبادا گفته باشی دوستت دارم»
من تصاویر زیادی از تو به خاطر دارم. خیلی واضح و خیلی شفاف. زیباترین لیلا، در «پذیرایی ساده»، غزل رنگپریدهی بیمار «آسمان زرد کم عمق»، سمیرای خسته اما امیدوار «استراحت مطلق»، درهمشکستهترین رعنای «فروشنده»، الهامی که در دل دریا، اورکا شد در یکی از به یادماندنیترین بازیهایت در «اورکا» و آن لیلای یگانه که در میان آن همه نرینگی، تنها زن زنده و پویای خانهی خود بود، در آخرین تصاویرت روی پردهی عریض فستیوال کن در فیلم «برادران لیلا». اما یک تصویر از تو، میلیونها بار دیده شد، تحسین شد، شگفتی آفرید و در حافظهی تاریخی مردمانت حک شد. ۱۸ آبان ۱۴۰۱، تنها مدت کوتاهی از کشته شدن «مهسا، ژینا امینی» توسط نیروهای امنیتی گذشته. هر روز هزاران نفر در اعتراض به این قتل حکومتی، در خیابان جمع میشوند. تصویری از تو با موهای بلند صاف سیاه، اما بدون حجاب، در صفحهی اینستاگرامت با میلیونها فالوئر منتشر میشود. تو صفحهای را در دستان ظریفات گرفتهای که روی آن به کردی نوشته شده است: «زن، زندگی، آزادی». کسانی میگویند تو «اصلاحطلبی». از همان اصلاحطلبان که هنوز محمد خاتمی را ناجی میدانند و رهبرشان میرحسین موسوی است. چطور ممکن است تو که با صدایی بلند فریاد زدی: «زن، زندگی و آزادی»، اقتدا کنی به سیاستی که ضد زن، ضد زندگی و ضد آزادی است؟ چطور میشود تو که سالهای شکوفایی زندگی هنری خود را میگذراندی و دست کم دو دههی ناب بازیگری پیش رو داشتی، برای اعتراض به چهار دهه سرکوب آزادیهای فردی و اجتماعی، به زندان بروی، دچار بیماری سختی بشوی، بازیگری را کنار بگذاری و همچنان عدهای به ناحق تو را به گروهی جنایتکار از همین سیستم وصل کنند؟ ترانهی ایران و اصلاحطلبی؟ این تلخترین جوک این روزهای ماست.

۵- تو هم بالاخره رفتی امجدیه
هزاران کیلومتر دورتر، نشستهام پشت لپتاپم و دارم مراسم بدرقه و خاکسپاری پدرت «حمید علیدوستی» را میبینم. اگرچه بعد از سالها در مستند «پگاه آهنگرانی»، نشستی جلوی دوربین و از خیلی چیزها گفتی. از اینکه چطور یک انقلاب، از توی خیابانها به داخل خانهها میآید و از درون خانهها، تمام یک سرزمین را در برمیگیرد. از بیماریت هم گفتی اما بیماری در آن تصاویر، در صورت معصوم و در عین حال پر از کودکی و شیطنتات مشهود نبود. در مراسم خاکسپاری پدرت، حمید علیدوستی، فوتبالیست، مربی، مترجم، روشنفکر و از شریفترین انسانهای روزگار ما، اولین شوک به میلیونها ایرانی وارد شد. تو در حالی که پوست صورتت، سرخ، ملتهب و از بیماری و سوگ و فقدان، پر از خط بود، وارد زمین فوتبال امجدیه شدی و تنها یک جمله گفتی: «منم اومدم امجدیه». این جملهات، چکیدهی سالها ظلم، بیعدالتی و نابرابری است که در حق زنان ایرانی در این چهار دهه شده است. انگار این جملهی کوتاه و آرام، آتشفشان دل میلیونها زن ایرانی را زنده کرد. چرا و به چه دلیلی، کوچکترین و ابتداییترین حقوق زنان ایران نادیده گرفته شده است. در آن زمین پر از مردان، یاران پدر آمده بودند اما چندان دوستی در کنارت ندیدم. چه شد که از آن همه همکار زن و مرد در سینمای ایران، تنها دو سه نفر آمده بودند؟ اما در مراسم ختم پدر بزرگوارت، یاران بسیاری دیدم. از بازیگرانی که برای اولین بار بدون حجاب اجباری در یک جای عمومی ظاهر شدند تا شیرزنانی که مثل خودت از همان ابتدای جنبش شریف «زن، زندگی، آزادی» حجاب از سر برداشتند و گفتند ما دیگر دروغ نمیگوییم. دیدن آن چهرههای شریف، مرا یاد آن جملههایت در مستند «ترانه» انداخت: «ما هستیم، ما ادامه داریم.» ما شاهدان تاریخ، شاهدان هولوکاست ایران.
تو حتی با آن چهرهی تکیده از بیماری و رنج، با آن موهای کوتاه عقب رفته از پیشانی، با پوستهای بدنات که هی جدا میشوند و هی میریزند روی کت سیاهت، با آن دستکشهای چرمی سیاه و گردنبند توپ طلایی فوتبال در تور، ترانهی مایی. ترانهی ما مردامان خواهان آزادی، از زمان مشروطه تا به امروز…


