من رمان یک روز از زندگی ایوان دنسیوویچ را درست وسط جنگ چهلروزه خواندم. از تهران فرار کرده بودم و بیکار و بیپول پناه گرفته بودم توی مهرشهر کرج. همهی روزهایم دقیقاً شبیه هم بود؛ چیزی شبیه به زندگی ایوان دنسیوویچ در اردوگاه کار اجباری.
همانموقع یادداشتهایی پراکنده برداشته بودم و این یادداشت فعلی که در دست شماست، درواقع ویراستاریشدهی آن دستنویسهاست. ممکن است این یادداشت کمی پراکنده بهنظر برسد یا حتی کمی بیشازحد به زندگی شخصی خوانندهاش متکی باشد. از آنجا که تحلیل و نقد ادبی آکادمیک درمورد این رمان کم نیست، تصمیم گرفتم این سویههای شخصی را در یادداشت نگه دارم.
الکساندر سولژنیتسین در رمان یک روز از زندگی ایوان دنیسوویچ، یک روز کاملاً معمولی و نه ویژه از زندگی (اگر اسمش را بتوان گذاشت “زندگی”) یک زندانی در اردوگاه کار اجباری شوروی را روایت میکند. روزی که سرد است و طاقتفرسا. برای شخصیت اصلی، صرف زنده ماندن و یافتن تکنیکهایی برای زنده ماندن به مبارزهای دائمی تبدیل شده است. رمانی دربارهی زندگی در شرایطی غیرانسانی که در آن، یک وعده غذای گرم، تکهای نان یا چند دقیقه آسودگی میتواند به معنای پیروزی باشد.
از فرم و زندگی
دفترچهی کوچکی داشتم خالی. زمستان 404 هدیهاش گرفته بودم. یازدهم بهمنماه با ماژیک روی جلدش نوشتم «11/11/04» و صفحهی اول را باز کردم و همان تاریخ را آنجا هم زدم. یکشنبه بود. اینطور شروع کردم: «میگویند که روی زندگیمان میلیونها دلار شرط بستهاند. که امریکا امروز حمله میکند. خیلی منتظر ماندهایم. هنوز حملهای نشده. ساختمانی در بندرعباس منفجر شده و اینترنتها را بلافاصله کُند کردهاند. میگویند خانهی فلان فرمانده بوده». البته آن موقع نمیدانستم که بیشتر از یک ماه تا ترورها مانده و بیستوهشت روز تا شروع جنگ ایران با امریکا و اسرائیل. هر روز توی دفترم مینوشتم. تا اینکه جنگ شروع شد. از 9 اسفند (شروع جنگ) تا 13 اسفند هر روز نوشتم و بعد وقفه.. وقفه. دیگر همهی روزها شبیه هم شده بود. پناه گرفته بودیم گوشهای و شب را صبح میکردیم و پا میشدیم ببینیم کی ترور شده و کی نه. آن روزها هنوز تهدید زیرساختها مطرح نبود و ترامپ نجاتدهندهی مردم ایران بود. حالا که اینها را مینویسم دومین روز آتشبس موقت است و مردی دارد با میکروفون شعار میدهد و صدایش بهوضوح از اتاقم شنیده میشود و راستش با اینکه خیلی نگذشته، نمیتوانم آن روزهای تکراری را دقیق از هم سوا کنم؛ از بس که شبیه هم بودند. برای چه باید مینوشتم آن ساعات دلهرهی طولانی و تکراری را؟ هیچ ارزشی نداشت. یا شاید بهتر است بگویم روایت آن روزهای «من» هیچ ارزشی نداشت؛ وگرنه چه بسیارند انسانهایی که در آن روزها تلخترین حادثهی عمرشان رقم خورده. رمان «یک روز از زندگی ایوان دنیسوویچ» با تمام عنوان فریبندهای که دارد، یک روزی مثل همین روزهای «بیارزشِ روایی» من است. این روز هیچ روز خاصی نیست. هیچ پیرنگی در کار نیست و هیچ اوج و فرودی و هیچ اتفاق منحصربهفردی. مثل زندگی آن روزهای خود من. حتی خود ایوان دنیسوویچ هم شخصیت بهخصوص و جذابی نیست؛ باز هم مثل خود من. شوخوف از خواب بیدار میشود و همان کارهایی را که «مجبور است» انجام میدهد و خودش را زنده نگه میدارد و میرود میخوابد و انتظار میکشد که «تمام شود». رمان با این جملات به پایان میرسد: «سههزار و ششصد و پنجاهوسه روز دیگر را هم باید در زندان میگذراند، مثل امروز، از سفیدهی صبح تا تاریکی شب. آن سه روز اضافی با احتساب سالهای کبیسه بود…» و بله؛ رمان نه با نقطهای قاطع و کوبنده بر آخرین صفحهی سفید کتاب، بلکه با سهنقطه تمام میشود. سهنقطهای که من امروز بیش از همیشه درکش میکنم. تعلیق و انتظاری تمامنشدنی و مبهم. بیفعل. شاید تنها تفاوت من با شخصیت ایوان دنیسوویچ در این باشد که او میداند چهطور خودش را سرپا نگه دارد و دوام بیاورد ولی من نمیدانم. او عاملیتی دارد هرچند غیرانسانی و خفتبار، ولی من نشستهام توی خانهام و هیچ عاملیتی ندارم و تضمینی نیست که شانسیشانسی نمیرم.
سرما، آبزیپو و انسانیتزدایی سیستماتیک
اگر بخواهیم در یک کلام بگوییم رمان «یک روز از زندگی ایوان دنیسوویچ» دربارهی چیست، میتوانیم بگوییم دربارهی «انسانیتزدایی» است با هدفِ کنترل. برای استیلا بر دیگری و انجام هر کاری علیه او، در مرحلهی اول باید از او انسانیتزدایی کرد تا بر او چیره شد. برای همین است که در رمان نگهبانها شخصیتها را با نامشان صدا نمیکنند بلکه کُد و عددِ روی لباسشان را میخوانند. آنها از انسانیت و هویت تهی شدهاند یا حداقل اردوگاه سعی دارد این کار را بکند تا کنترلشان کند (رنگ پوست تو تیرهتر از من است پس من انسانترم و بر تو میتوانم چیره شوم و انواع دیگری که همهمان بهخوبی با آنها آشناییم.). اگر شوخوفِ ناقهرمان را پروتاگونیست رمانِ سولژنیتسین در نظر بگیریم، نیروهای آنتاگونیسم رمان، نیروهایی عادیاند و بسیار شبیه به هم و تودهوار. این نیروها را میتوان اینطور برشمرد: سرما، غذا، نگهبانها و برخی از زندانیها. هدف پروتاگونیست هم چیزی نیست جز درگیر شدن با این نیروها، زنده ماندن و سر کردن در اردوگاه. زنده ماندنی که چندان نیز معطوف به آینده نیست. بلکه تلاشی است «هرروزه». ناقهرمانِ ما سعی ندارد دنیا را نجات دهد یا بمبی عظیم خنثی کند. او میخواهد یک روز دیگر هم دوام بیاورد. یک کاسه آبزیپوی بیشتر نصیبش شود و یک نخ سیگار بیشتر و همزمان سرمای کمتری از لای چکمهی سوراخش به انگشتهای پایش برسد. این خواستهها دمدستی و غیرانسانی است؛ اما چیزی که در رمان مهم است این است که او چگونه به این خواستههای دمدستیاش میرسد. شوخوف با اینکه چشم به دهان دیگری دارد، اما هرگز گدایی نمیکند. درواقع او به سطح پایینی از «انسانیتزدایی» راضی شده و تمام تلاشش از برای این است که اجازه ندهد بیش از حد از او انسانیتزدایی شود. شوخوف در جایی از رمان به یاد میآورد که این میزان جویی را که میخورد و حسرتش را دارد، زمانی بهراحتی به اسبش میداد و حالا از آن اسب هم پایینتر است. اما او مبارزه میکند. با زبان طنز و کلیشههای زبانی رایج اگر بخواهم بگویم، شوخوف تلاش میکند در حد یک «اسب» بماند و به «خریت» سقوط نکند! شاید نقطهی مقابل او از این لحاظ شخصیت «فتیوکوف» باشد که برعکس شوخوف، پیش از گولاک اتفاقاً «آدم کلهگندهای» بوده و حالا اردوگاه با او کاری کرده که از لای خلط سینهی دیگران هم تهماندهی سیگار برمیدارد تا بازماندهی توتون نیمسوختهاش را سوا کند. همانطور که راوی نیز میگوید او خیلی زودتر از دیگران از پا خواهد افتاد. انگار این گرسنگی و سرما و بیماری نیست که آدمهای اردوگاه را میکشد -چنانچه شوخوف در ابتدا احساس بیماری دارد ولی در انتها حالش خوب است- بلکه این انسانیتزدایی است که آدم را از تکوتا میاندازد. در اردوگاه کار اجباری هر چه زودتر انسانیتت را از دست بدهی، زودتر خواهی مُرد. البته اردوگاه «ظاهراً» راههای دیگری هم برای فرار انسانیتزدایی فراهم کرده. شوخوف میتوانست یک جاسوس شود و با چرب کردن سبیل دیگران به خواستههایش برسد اما هرگز این کار را نمیکند. او نان بازویش را میخورد و قرصِ نان چهارصدگرمی نصیبش میشود. هوای دیگری را دارد و دیگری هم بهموقعش به او خدمتی میکند. او «کار میکند» تا علاوهبر مبارزه با نیروهای آنتاگونیسمِ انسانیتزدا و فرار از سرما، معنایی نیز به رنج خود بدهد. معنایی عمیقاً زمینی و معطوف به انسان و نه آسمانی.
چرا به درگاه خدا دعا نمیخوانی ایوان دنیسوویچ
من این رمان را بعد از رمانِ «ایوب» نوشتهی یوزف روت خواندم. آنجا مدام با قضیهی تقابل شرّ و عدل الهی درگیر بودم. اما این قضیه انگار در این رمان هم خودش را نشان میدهد؛ البته نه به پررنگی رمان ایوب، بلکه در گوشهوکناری در سکوت. در آخرین صفحات رمان، هنگامی که شوخوف پس از شمارش زندانیها به «خانه» (خوابگاهِ اردوگاه) بازمیگردد تا بخوابد، شخصیت آلیوشا به او میگوید که چرا به درگاه خدا دعا نمیکند. بحثی ساده و عوامانه بین شوخوفِ بیسواد و آلیوشای مؤمن درمیگیرد و درنهایت شوخوف به او میگوید که چرا دعا نمیکند: «برای اینکه این دعاها مثل شکایت کردن پیش بالاییهاست. یا به گوش کسی نمیرسد و یا اگر رسید، میگویند اعتراض وارد نیست». و در صفحهی بعد به آلیوشا میگوید که به بهشت و جهنم (مظهر عدل الهی) باوری ندارد. درواقع اینجا شوخوفِ عامی و بیسواد عدل الهی و عدل سیاسی را همزمان نقد میکند. در برابر آنچه شرّ طبیعیاش میخوانیم حداقل میتوان تمهیدهایی اندیشید. جلو سیل را با سیلبند گرفت و جلو زلزله را با ساختمانهای مستحکمتر و کاراتر. اما شرّ غیرطبیعی بسیار غیرانسانیتر است و هولناکتر و شوخوف با تمام بیسوادیاش گویا این را خوب فهمیده.
شعر بعد از آشویتس
یکی از جالبترین شخصیتهای این رمان «سزار» است. مردی متمول و مسکویی که سروکارش با سینمای آیزنشتاین است و تئاترهای روز مسکو. مردی که اطلاعات خیلی بالایی دارد ولی از نظر شوخوف «از زندگی واقعی چیزی نمیداند». جسمش در اردوگاه است و فکرش در تئاترهای مسکو. اگر این شخصیت را از رمان حذف کنیم یا کاراییاش برای شوخوف –بهعنوان شخصیت اصلی- را به شخصیت دیگری بدهیم (هر چه نباشد او غذایش را به شوخوف میدهد و کمکش میکند تا با نیروهای آنتاگونیسم بهتر درگیر شود)، چیزی از رمان کاسته نمیشود. سولژنیتسن امروز زنده نیست و اگر بود هم بیارزش مینمود که برویم و ازش بپرسیم که چرا سزار را آفریده و توی رمانش جای داده؟ من دوست دارم که اینطور به این سؤال پاسخ دهم که از نظر من سولژنیتسن این شخصیت را بهعنوان پاسخی برای منتقدین خلق کرده. منتقدینی که میدانست قرار است به او خرده بگیرند که این دیگر چهجور رمانی است که نه پیرنگی دارد، نه جذابیتی. سراسر ملال است و یکنواختی. حتی نقدی صریح علیه استالینیسم هم محسوب نمیشود که منتقدان حکومت برایش هورا بکشند. در این یادداشت سعی کردهام نشان بدهم که رمانِ سولژنیتسین چه ظرافتهایی دارد ولی پاسخی را که مستقیماً در خود رمان وجود دارد میتوان در صحنهی مناظرهی سزار با زندانیای دیگر دید. زندانی به سزار که از آیزنشتاین دفاع میکند میگوید: «دیگر اسمش را نابغه نگذار! آدمی بوده که نان را به نرخ روز میخورده. هنرمند اصیل برای خوشایند خودکامهها ارزش کارش را پایین نمیآورد»
سزار در پاسخ میگوید که در هنر «چی» مطرح نیست، بلکه «چگونه» مطرح است. جوابی که زندانی به سزار میدهد همان جوابی است که سولژنیتسین به آن منتقد احتمالی میداد: «نه! اگر نتواند احساس درستی در من زنده کند، گور پدرش با چگونهاش!»
کمدی انسانی در گولاک
درنهایت میتوان سؤالی پرسید و این یادداشت را هم تمام کرد. آیا در این رمان با یک تراژدی طرف بودیم یا با یک کمدی؟ شاید در ظاهر سؤالی باشد بیاهمیت. در جواب میتوان گفت که حالا چه فرقی دارد که با چه طرفیم؟ هر برچسبی دلت میخواهد بزن. اما فرق میکند. سرتاسر رمان چیزی نیست جز فلاکت و انسانیتزدایی و تلاش برای مقابله با این دو. در ظاهر با یک تراژدی طرفیم. با زوال انسانیت (کاری با تعاریف آکادمیک ادبیات نمایشی ندارم). اما اگر بخواهیم آغازِ روزِ ایوان دنیسوویچ را با پایان آن مقایسه کنیم، با یک کمدی طرف میشویم؛ رمانی با یک پایان خوش. شوخوف در آغاز گرسنه است و بیمار. اصلاً دلش نمیخواهد از جایش پا شود و برود. هیچ امیدی ندارد و داغان است. در پایان اما شرایط فرق دارد. او دیگر سردش نیست. هیچ احساس بیماری ندارد. چند وعدهی اضافی غذا خورده. سیگارهایی خوب کشیده و به افراد همگروهش کمک کرده. سوسیسی نصیبش شده و آرام پاهایش میکند زیر پتو و در رخوت شب چشمهایش را روی هم میگذارد. او قهرمان نیست. او قصد شورش ندارد. او بلبلزبان هم نیست و خودش را سر هیچ و پوچ به خطر نخواهد انداخت. ولی او امیدوار است. سعی میکند بهتدریج دربرابری نیروهای انسانیتزدا دوام بیاورد و خودش را نبازد. شاید هم ناخودآگاه و غریزی این کار را میکند. موفق هم میشود و شاید اصلاً بتوان گفت با رمانی با پایان خوش طرفیم؛ یک کمدی انسانی در گولاک.


