غزل خداحافظی بوکوفسکی، «پالپ»، را دقیقاً بعد از «سالهای سگی» یوسا بازخوانی کردم و این خودش ایدهی اصلی نوشتن این یادداشت است؛ اینکه خواندن آخرین رمان بوکوفسکی بعد از خواندن اولین رمان یوسا چگونه تجربهای میتواند باشد. آیا اصلاً مقایسهی این دو راه به جایی میبرد؟
پیشتر نسخهی سلاخیشدهای را که نشر چشمه منتشر کرده بود، خوانده بودم. هر چیزی بود مگر رمانی که بوکوفسکی نوشته است. این بار رمان را با ترجمهای خواندم که در اینترنت بهصورت رایگان پخش شده است. مترجمش را نمیشناسیم ولی او برای امنیت بیشتر، نام مستعار «آرش یگانه» را برای خودش انتخاب کرده.
نگه داشتن آب در کف دست
پالپ رمانی است که بوکوفسکی از اواسط نوشتنش متوجه شد که سرطان خون دارد و رفتنی است. ما هیچوقت نمیتوانیم بفهمیم که بوکوفسکی موقع نوشتن این رمان در چه وضعیت روانیای بوده. بله حدسهایی میتوان زد؛ کما اینکه طرفداران پروپاقرصش حدسهایی زدهاند و گنجشک قرمز را نمادی از انتشارات «گنجشک سیاه» دانستهاند که آثار بوکوفسکی را چاپ میکرده و همچنین حدسهایی هم دربارهی حضور جان فانته و سلین زدهاند و تأثیرپذیری او از این دو نویسنده اشاره کردهاند که اینجا دیگر تکرارشان نمیکنم. به هر حال بوکوفسکی جدا از این وضعیت روحی و تجربهی زیسته نبوده و ما هم موقع خواندنش جدا از آفاق ذهنیمان نیستیم. همانطور که در ابتدا نوشتم، من این رمان را بلافاصله بعد از سالهای سگی، یا ترجمهی دقیقتر عنوان انگلیسیاش یعنی «عصر قهرمان»، از ماریو بارگاس یوسا خواندم. خواندن رمان یوسا مثل تماشای مجسمهای صلب و محکم و پُر از ریزهکاری بود. مدام باید این مجسمهی خوشتراش را از زوایا مختلف بررسی کرد تا بتوان به هنر دست یوسا پی برد. اما استعارهای که برای تجربهی خواندن «پالپ» میخواهم بهکار بگیرم، نگه داشتن آب است در کف دست. تصور کنید که ایستادهاید توی صف. و ناگهان نفر جلوتر از شما میگوید «دستت را کاسه کن!» و شما هم گوش میکنید. دستش را میآورد و مقداری آب (امیدوارم واقعاً آب باشد!) میریزد کف دست شما و از صف میزند بیرون. شما میمانید و این مایع بیشکل. بیساختار. کاسهی دستهایتان را اگر اندکی از هم باز کنید این مایع بیشکل میلغزد و میریزد. در آن مجسمه، در رمان یوسا، همهچیز با هم پیوندی ارگانیک و معنادار داشت. همهچیز حول نیرویی مرکزی میگشت. چند راوی داشت و درونمایههای متعدد، و با این حال منسجم. اما «پالپ» اینطور نیست. نیروی اصلیاش را نه از هستهای دارای جاذبه که تمام اِلمانهای داستان را خورشیدوار حول خودش نگه میدارد، بلکه از نوعی گسست و زوال و پراکندگی تأمین میکند. زوالی که کاملاً آگاهانه است. همهچیز در رمان «پالپ» دارد فرو میپاشد. هیچچیز معنای قطعی ندارد. اگر اسم بوکوفسکی و زندگینامهاش را حذف کنیم و رمان را به همان طرفداران پروپاقرصش بدهیم نخواهند توانست برای وجود بسیاری از المانها در داستان دلیلی پیدا کنند (البته همواره میتوان دلایلی برای هر چیزی تراشید). مثلاً اگر ماجرای سلین را بهکل از رمان حذف کنیم، ساختار پیرنگی رمان واقعاً چه آسیبی میبیند؟ ممکن است بگویید رمان اصلاً شروع نمیشود. ولی قضیه این است که هر مخاطبی میتواند آلترناتیوهایی برای شروع این رمان ازهمگسیخته (که ازهمگسیختگی کیفیت ذاتی آن است) پیشنهاد کند و آسیب چندانی هم انگار به ساختار رمان (اگر ساختاری اساساً وجود داشته باشد) وارد نشود. دستکم این باور من است. مثل این است که یک قلپ از آن آب کف دستتان را خورده باشید. وقتی دوباره به مایع نگاه کنید انگار چیزی فرق نکرده. باز همان مایع بیشکل شفاف و لغزان و ناپایدار است که بود. حالا ماجراهای شخصیت «بوآ» را از رمان «عصر قهرمان» حذف کنید. مثل این است که به آن مجسمهی باشکوه یک چکش کوچک زده و گوشهای از آن را لبپر کرده باشید. هدفم این نیست که بگویم یکی از این رمانها از دیگری بهتر است یا نوعی ارزشگذاری بکنم. میخواهم بگویم که تفاوت دو رمان از نظر عاطفهی هنری و نوع تأثیرگذاری چگونه چیزی است. تفاوتشان مثل تفاوت نویسندههایشان است. مثلاً میتوانید تصورش را بکنید که بوکوفسکی کاندیدای ریاست جمهوری امریکا شود؟ من که نمیتوانم.
جستوجو برای گنجشک قرمز و جام مقدس
بهنظرم یکی از بهترین قسمتهای رمان جایی است که کارآگاه «بلین»، شخصیت ناقهرمان اصلی رمان، از یافتن گنجشک قرمز حسابی ناامید است. مثل همیشه مست و درمانده، نشسته توی بار، بینِ «فضا و مرگ». نمیداند باید چه کار کند. اصلاً نمیداند آنجا دارد چه غلطی میکند. راوی با خودش میگوید: «آخر چرا من نمیتوانستم خیلی ساده یک آدم معمولی باشم که مینشیند و بیسبال تماشا میکند و نتیجهاش برایش مهم است؟» فکر میکنم ما هم گاهی مثل بلین مینشینیم و با خودمان از این فکرها میکنیم. دنبال گنجشک قرمز خودمان، حقیقت خودمان میگردیم. تمام عمر باقیماندهمان را صرف پیدا کردن این حقیقت میکنیم بدون اینکه مطمئن باشیم که این حقیقت وجود خارجی دارد. گاهی نیز، وقتی در اوج ناامیدی و فلاکت با خودمان خلوت کردهایم، سروکلهی شیادهایی امیدفروش پیدا میشود که ادعا میکنند میتوانند حقیقت را به ما تسلیم کنند و از همین راه تلکهمان میکنند؛ چه از نظر عاطفی، چه از نظر زمانی، چه مالی و چه فیزیکی. بوکوفسکی ایدهای برای رهایی ندارد. شاید بزرگترین تفاوتش با یوسای آرمانگرا نیز همین باشد. اصلاً برای یوسا ادبیات یعنی آتش. ادبیات یعنی عصیان علیه وضع موجود. خودش در مقالهی «چرا ادبیات» میگوید که ادبیات برای آنها که با وضع موجود کنار آمدهاند هیچ چیزی برای ارائه ندارد. در حالی که بوکوفسکی خلاف این را گفته و نشان داده است. بوکوفسکی یک جورهایی میگوید که تنها حقیقت، تنها گنجشک قرمز، همان مرگ است.
ساختار معنایی رمان پلیسی
رمان پلیسی در نهایت چه معنایی دارد؟ یادم است که یک بار این سؤال را از اولین استاد واحد نقد ادبیام در کارشناسی ارشد پرسیدم. آنموقع حسابی درگیر آرتور کانن دویل و شرلوک هولمز بینظیرش بودم ولی یک چیزی درونم هی میپرسید که هدف از خواندن این رمانها چیست؟ الآن جوابش را میدانم، ولی آن موقع که نمیدانستم، جواب درستی نگرفتم. استادم به من گفت که ادبیات همین است که هست، اگر ناراحتی، برگرد و همان مهندسی مکانیکت را بخوان. آدم کوشا و نهچندان باهوشی بود.
رمان پلیسی محصول خردباوری و خوشبینی عصر روشنگری است. در درونیترین و ژرفترین حالتش، نوعی اعتماد به «عدالت» و «خردباوری» انسانی در ساختارش وجود دارد. قاتلی بسیار باهوش عدالت را زیر پا گذاشته و جنایتی مرتکب شده. مهم نیست که چه دلایل روانیای داشته. به هر حال او فردی است که جامعهی انسانی و نظم موجود را به هم زده و سزاوار پادافره است. متأسفانه پلیسهای معمولی نمیتوانند این جانی را پیدا کنند یا در یافتن شخص درست، اشتباه کردهاند و بیعدالتی را دوچندان کردهاند. اما کارآگاهی در شهر هست که هوش و فراست خدادادی محشری دارد. او میآید. ظهور میکند. منجی تمام زجرکشیدهها و مظلومها سروکلهاش پیدا میشود و نظم و عدالت را از طریق دودوتا چهارتا و حسابکتاب کاملاً علمی و ریاضیوار و منظم (آرمانهای عصر روشنگری) به جامعه برمیگرداند و برمیگردد به غار تنهایی خودش. حال اگر نویسندهی امریکایی اواخر قرن بیستم، پس از تجربهی دو جنگ جهانی بخواهد رمان پلیسی بنویسد، احمقانه نخواهد بود؟ رمان پلیسی در اواخر قرن بیستم، فرمی است مبتذل و «مصرفشده». فرمی است که به قول جان بارت به فرسودگی و مرحلهی اشباع رسیده است. محتوایش هم کاملاً مورد تردید قرار گرفته. بعد از هیروشیما و اردوگاههای کار اجباری، چه کسی میتواند به خردِ عصر روشنگری اینهمه خوشبین باشد؟ حالا انسانها سالهاست که به بنیانهای فلسفی عصر روشنگری به دیدهی تردید و گاه تمسخر نگاه میکنند. پس در رمان پلیسیشان نه خبری از منطق خواهد بود، نه عقلانیت و نه عدالت. پالپ بوکوفسکی هم همین حالت را دارد. درست مثل «در رؤیای بابل» براتیگان و یا «قول» فردریش دورنمات که عنوان فرعیاش «فاتحهای بر رمان پلیسی» است.


