کنتس خون ساخته اولریکه اوتینگر که در جشنواره وین به نمایش درآمد، گویی مختص این شهر ساخته شده، جایی که معماری وین به یکی از عناصر اصلی فیلمی بدل میشود که ژانر را به چالش میکشد.
در و دیوار شهر و ساختمانهای معروف آن – از جمله جایی که قرنها پیش برای نگهداری بیماران روانی استفاده میشده- حالا به جولانگاه یک فیلم خونآشامی بدل میشود که در آن یک کنتس- با بازی شگفتانگیز ایزابل هوپر- به قهرمان اصلی بدل میشود؛ با الهام از زندگی یک کنتس مجاری در قرن هفدهم با نام الیزابت باتوری که قاتل چند زن بود و خونآشامی او به یک افسانه بدل شد.
او از دل زمین و از تونلهای آن با عظمت و وقار سوار بر یک کشتی چشمگیر، با لباس قرمز غریبش بیرون میآید و به هتل مورد علاقهاش میرود. در راه، خون یک زن را در دستشویی عمومی میآشامد: نوعی عشقبازی که به شکل عاشقانه تصویر میشود. از همین جا فیلم قواعد ژانر را به چالش میکشد: قرار نیست با فیلم خونآشامی سادهای بر اساس قواعد از پیش تعیین شده روبرو باشیم، برعکس با فیلمی روبرو هستیم که ژانر ترسناک را با کمدی، درام و حتی علمی- تخیلی ترکیب میکند و از ما دعوت میکند بدون فکر کردن به کلیشههای مرسوم و بدون انتظار یک فیلم داستانی معمول، با نوعی تجربه در سینما روبرو باشیم که فیلمساز در آثار پیشیناش هم آنها را به شکلهای مختلف دنبال کرده است. این که در نهایت این تجربه چقدر میتواند موفق باشد، بحث دیگری است اما اولریکه اوتینگر عامدانه میخواهد فیلمی متفاوت بسازد که ارتباطی با فیلمسازی رایج ندارد و در آن، تصویر قرار است حرف اول و آخر را بزند. او با سالها تجربه عکاسی، سعی دارد هر فریمش را به عکاسی و نقاشی شبیه کند، جایی که هر گوشه کادر اشیاء غریبی قرار میدهد که هر یک در توضیح صحنه سهیماند و بخش عمدهای از فیلم را پیش میبرند.

همچنین معماری داخلی و خارجی بناها، به بخشی از زبان فیلم بدل میشود که در آن ساختمانها حرف میزنند و به نوعی به یکی از شخصیتهای مهم فیلم بدل میشوند. در حسابشدگی تکتک صحنهها نمیتوان شک کرد، اما فیلمساز گاه از فیلمنامه غافل شده و سبک انتزاعیاش بر روایت میچربد. وجود عنصر طنز و نگاه سرخوشانه فیلمساز به صحنههای ترسناک، ویژگی جذابی است که میتوانست با فیلمنامهای بهتر و شخصیتهایی قویتر به اثر ماندگارتری بینجامد.
با این حال هوپر به تنهایی با حضور راحت و طبیعیاش در جلوی دوربین موفق میشود شخصیتی غیرعادی را برای ما به شکلی راحت و طبیعی تصویر کند. او همه جهان فیلم را زیر سلطه جهان کنتس قرمزپوشی میبرد که میخواهد جهان را از نو تعریف کند. گذشته و امروز و آینده با هم پیوند میخورد و زمان به یکی از دغدغههای اصلی فیلم بدل میشود، جایی که مرز از بین میرود و فیلمساز گذشته و امروز و آینده را با هم میآمیزد و جهانی را شکل میدهد که همه چیز در عین غیرطبیعی بودن میتواند کاملاً طبیعی به نظر برسد. در نتیجه راه برای تماشاگر باز میشود تا به تعابیر سیاسی- اجتماعی فکر کند و جهان فیلم را سمبلی از جهان امروز ما تعبیر کند که در آن خونآشامان به شکل جذابی ظاهر میشوند و همه چیز را میبلعند.


