سینمای فاتح آکین را میتوان سینمای مرزها دانست؛ مرزهایی که گاه روی نقشه کشیده شدهاند و گاه درون آدمها. از هامبورگ تا استانبول، از مهاجرت و بیگانگی تا خشونت و فقدان، شخصیتهای آکین اغلب در جستوجوی جایی برای ایستادناند؛ جایی میان گذشتهای که رهایشان نمیکند و آیندهای که هنوز شکل نگرفته است. آکین، فیلمساز آلمانی-ترک، در آثارش بارها به مفهوم تعلق بازگشته و هویت را نه امری ثابت، بلکه حاصل برخورد آدمی با تاریخ، خانواده، جغرافیا و خاطره دیده است. این بار اما دوربین او از شهرهای پرآشوب و مرزهای فرهنگی فاصله میگیرد و به جزیرهای کوچک در دریای شمال میرود؛ جایی که در واپسین روزهای جنگ جهانی دوم، طبیعت آرام و خشن آمروم در برابر یکی از هولناکترین فصلهای تاریخ آلمان قرار میگیرد. «آمروم» از همین تضاد آغاز میشود: جزیرهای که میتواند شبیه آخرین پناهگاه جهان باشد، اما گذشتهای سنگین در خاک و خانههایش جریان دارد؛ و کودکی که درست در لحظهٔ فروپاشی آن جهان، ناچار میشود معنای خانواده، تعلق و حقیقت را از نو بیاموزد.
فیلم «آمروم» (Amrum) در بهار ۱۹۴۵ میگذرد؛ زمانی که جنگ جهانی دوم به آخرین روزهای خود رسیده و آلمان نازی در آستانهٔ فروپاشی است. اما آکین جنگ را از جایی روایت میکند که ظاهراً از مرکز این ویرانی فاصله دارد. جزیرهای در دریای شمال که زندگی در آن هنوز با ریتم طبیعت، دریا، کشاورزی و سنتهای قدیمی پیش میرود. جنگ در اینجا بیشتر از آنکه در میدان نبرد دیده شود، در کمبود غذا، غیبت مردان، اضطراب خانوادهها، ورود پناهندگان و ترس از آینده حضور دارد. دوربین به جای آنکه تاریخ را از بالا نگاه کند، آن را در مقیاس زندگی روزمره و از ارتفاع نگاه یک کودک دنبال میکند.
نانینگ، پسربچهای دوازدهساله، در مرکز این جهان قرار دارد؛ کودکی که همراه مادر، خواهر و برادرش از هامبورگ به خانهٔ اجدادی مادر در آمروم آمده است. همین جابهجایی از همان ابتدا او را در موقعیتی متناقض قرار میدهد. نانینگ از یک سو به واسطهٔ خانوادهٔ مادرش خود را آمرومی میداند و از سوی دیگر اهالی جزیره او را چنین نمیبینند. ورود پناهندگان لهستانی این شکاف را آشکارتر میکند. بچههای مدرسه میان خودی و بیگانه مرز میکشند و نانینگ نیز، با وجود آنکه خانوادهاش نسلها به آمروم تعلق داشته، به سبب تولد و زندگی در هامبورگ در جایگاه غریبه قرار میگیرد. او نه کاملاً هامبورگی است و نه به اندازهٔ کافی آمرومی؛ موقعیتی دوگانه که جاسپر بیلربک آن را با بازیای ساده و کنترلشده، بیشتر از خلال نگاهها و مکثهای کوتاهش، بهخوبی منتقل میکند. این تناقض یکی از ظریفترین ایدههای فیلم است، زیرا مسئلهٔ هویت در «آمروم» نه فقط در سطح ملی، بلکه در کوچکترین واحد جغرافیاییِ ممکن مطرح میشود. حتی یک جزیره نیز برای پذیرفتن کسی معیارهای خودش را دارد. مادر نانینگ برای مقابله با این طردشدگی به نَسب و خون متوسل میشود. به او میگوید هرچند در هامبورگ به دنیا آمده، خون نُه نسل از آمرومیها در رگهایش جریان دارد و خانوادهٔ آنها از نسل نهنگگیرها بوده است. بنابراین آمرومی بودن در نگاه مادر چیزی موروثی و تقریباً زیستی است؛ چیزی که باید از طریق خون اثبات شود. اما فیلم بهتدریج نشان میدهد که تعلق، برخلاف تصور مادر، تنها از راه نَسب به دست نمیآید. نانینگ باید آن را زندگی کند، تجربه کند و حتی برای پذیرفتهشدنش هزینه بدهد.
از اینجا مأموریت اصلی او معنای دیگری پیدا میکند. در ظاهر، نانینگ پس از زایمان زودهنگام مادر و فرو رفتن او در افسردگی، تلاش میکند برایش نان سفید، کره و عسل پیدا کند؛ غذاهایی که در شرایط کمبود و قحطی تقریباً به کالایی دستنیافتنی تبدیل شدهاند. مادر پس از شنیدن خبر مرگ هیتلر دیگر غذا نمیخورد و تنها همین ترکیب ساده را طلب میکند. نانینگ برای برآوردن خواستهٔ او از این خانه به آن خانه میرود، با اهالی معامله میکند، چیزی را با چیز دیگری معاوضه میکند و قدمبهقدم مواد لازم را به دست میآورد. اما این جستوجو فقط تلاشی کودکانه برای خوشحال کردن مادر نیست. در لایهای عمیقتر، نانینگ با هر قدم میکوشد جای خود را در جزیره پیدا کند؛ میخواهد نشان دهد که واقعاً یکی از آنهاست. به همین دلیل، نان و کره و عسل در فیلم به اشیایی با معنای نمادین تبدیل میشوند. آنها در یک سطح، نیازهای سادهٔ مادری افسردهاند و در سطحی دیگر، بهای ورود نانینگ به جامعهٔ آمرومی. او باید از دل همین معاملههای کوچک، مناسبات جزیره را بشناسد و یاد بگیرد چگونه در جهانی که هر چیز ارزش و بهایی دارد، برای خواستهاش بجنگد. جستوجوی او شبیه یک آیین گذار است؛ کودک هامبورگی باید از آزمونهای جزیره عبور کند تا بتواند خود را آمرومی بداند.
این آزمونها گاهی شکل بسیار ملموسی پیدا میکنند. یکی از صحنههای مهم فیلم، تقلید حرکت فوکهاست؛ جایی که نانینگ در ساحل، برای شکار فوک، باید بدن و حرکات این حیوان را تقلید کند. بیلربک در همین صحنه نیز بدون اغراق و بازینمایی، سرسختی و در عین حال آسیبپذیری نانینگ را از خلال حرکات بدنش منتقل میکند. صحنه در ظاهر ساده و حتی بازیگوشانه است، اما در بافت فیلم معنایی فراتر پیدا میکند. نانینگ برای زنده ماندن باید قواعد سرزمینی را بیاموزد که مدعی است به آن تعلق دارد. بدن او باید با ساحل، دریا و حیوانات این جغرافیا هماهنگ شود. انگار آمرومی شدن فقط دانستن نام و نسب نیست؛ نوعی آموختن شیوهٔ زیستن در این محیط است. اولین تجربهٔ شکار خرگوش نیز از همین جنس است. نانینگ همراه دوستش به شکار میرود و بعد باید خودش خرگوش را پاک کند. دوربین در این لحظه او را از دنیای امن کودکی بیرون میکشد و با واقعیت مرگ مواجه میکند. فیلم این مواجهه را به یک درس اخلاقی مستقیم تبدیل نمیکند؛ مرگ در این جهان بخشی از سازوکار بقاست. کودک برای خوردن باید شکار کند و برای شکار کردن باید با بدن مردهٔ حیوان مواجه شود. این تجربه در کنار شکار فوک و یافتن جسد مردی که در ساحل به خشکی افتاده، به تدریج مفهوم مرگ را در جهان نانینگ گسترش میدهد. مرگ دیگر فقط یک خبر رادیویی دربارهٔ هیتلر یا اتفاقی دوردست در جبهه نیست؛ به چیزی عینی و لمسکردنی تبدیل میشود.
همچنین نانینگ در این مسیر وارد نوعی اقتصاد ابتدایی و پایاپای نیز میشود. برای به دست آوردن آرد سفید، شکر یا کره، باید چیزی در اختیار داشته باشد که برای دیگری ارزشمند باشد. او از آدمهای مختلف کمک میگیرد، چیزی را میدهد و چیزی میگیرد، و از همین طریق شبکهٔ روابط جزیره را میشناسد. این رفتوآمدها ساختار روایی فیلم را نیز شکل میدهند؛ مأموریتی بسیار ساده که هر بار مانعی تازه پیدا میکند و نانینگ را یک قدم بیشتر از کودکی فاصله میدهد.
اما در پَسِ این جستوجو، گذشتهای وجود دارد که معنای واقعی تعلق خانوادگی را برای نانینگ زیر سؤال میبرد. خانوادهٔ او فقط وارث نُه نسل زندگی در آمروم نیست؛ وارث بخشی از تاریخ تاریک همان خانواده نیز هست. حضور عمو تئو در فیلم، این گذشته را از سطح یک اشارهٔ خانوادگی به زخمی اخلاقی تبدیل میکند. تئو، پسرعموی مادر نانینگ، سالها پیش برای کار روی کشتی نهنگگیری به آمریکا رفته و با آغاز جنگ دیگر نتوانسته به جزیره بازگردد. چاقوی نهنگگیری که از او باقی مانده و نانینگ آن را از صندوقچهٔ قدیمی خانه بیرون میآورد، به شیئی تبدیل میشود که دو تاریخ را به هم وصل میکند. تاریخ دریانوردی و نهنگگیری آمروم و تاریخ خشونتی که با ظهور نازیسم به خانوادهٔ او راه یافته است.
در همینجا پیوند «آمروم» با «موبیدیک» عمق بیشتری پیدا میکند. نانینگ فقط کودکی نیست که در جزیرهای کنار دریا زندگی میکند و با دوستش دربارهٔ رمان هرمان ملویل حرف میزند؛ او از خانوادهای میآید که نسلهای پیشینش با نهنگگیری زندگی کردهاند. چاقوی شکار نهنگ عمو تئو، پیش از آنکه صرفاً یک یادگار خانوادگی باشد، شیئی است که گذشتهٔ واقعی این خانواده را در برابر گذشتهای که مادر برای نانینگ تعریف میکند قرار میدهد. مادر از خون و تبار سخن میگوید، اما چاقو چیزی را به یاد میآورد که این تبار از آن عبور کرده است. دریا، مهاجرت، کار، فقدان و آدمهایی که به دلیل تاریخ سیاسی از خانه و خانواده جدا شدهاند. گذشتهٔ تئو و روث، نقطهٔ تاریک این تاریخ خانوادگی است. تئو عاشق روث بوده، اما در شرایطی که قدرت سیاسی و ایدئولوژی نازی بر همهچیز سایه انداخته، امکان بازگشت او و پیوندش با روث از میان میرود. روث به نازیها لو داده میشود و کشته میشود و تئو در آمریکا میماند. آنچه برای نانینگ تکاندهندهتر است، این است که مادرش و خانوادهاش صرفاً شاهدان بیخبر این فاجعه نبودهاند؛ مادر، به دلیل موقعیت پدر نانینگ و جایگاه خانواده در ساختار قدرت، امکان کمک به تئو و روث را داشته، اما از این کار خودداری کرده است.
اینجاست که «آمروم» از داستان بلوغ به فیلمی دربارهٔ میراث اخلاقی تبدیل میشود. نانینگ مسئول جنایتهای والدینش نیست، اما نمیتواند از دانستن آنها فرار کند. عمو تئو در خواب به او بازمیگردد و گذشتهای را پیش رویش میگذارد که تا آن لحظه در روایت رسمی خانواده پنهان مانده بود. جملهٔ محوری این مواجهه اهمیت زیادی دارد: نانینگ مقصر نیست، اما درگیر این میراث است. این تمایز میان گناه و مسئولیت از مهمترین دستاوردهای فیلم است. نانینگ نمیتواند برای تصمیمهای مادر، پدر یا نسلی که پیش از او زندگی کردهاند مجازات شود، اما نمیتواند وانمود کند که این گذشته هیچ نسبتی با او ندارد. یکی از نقاط قوت بازی بیلربک نیز همین است که این دگرگونی درونی را بدون بیان مستقیم، در چهره و سکوتهای نانینگ قابل مشاهده میکند. درست همینجاست که مفهوم آمرومی بودن نیز تغییر معنا میدهد. اگر مادر در آغاز فیلم تعلق را با خون و نُه نسل تعریف میکند، نانینگ در پایان با حقیقتی دشوارتر مواجه میشود. میراث فقط آن چیزی نیست که باید به آن افتخار کرد؛ گاهی چیزی است که باید شناخت، با آن روبهرو شد و از تکرارش جلوگیری کرد.
بدین ترتیب، «موبیدیک» نیز در فیلم فقط یک کتاب محبوب دو کودک نیست. در کنار داستان آهاب و نهنگ سفید، پیشینهٔ نهنگگیری خانوادهٔ نانینگ قرار گرفته است؛ گذشتهای که با دریا و سفر و شکار پیوند دارد و بعد در تاریخ خانوادگی او به خشونت سیاسی و جدایی تبدیل میشود. نهنگگیر بودن اجداد نانینگ، رابطهٔ او با دریا و چاقوی عمو تئو، همگی در کنار رمان ملویل یک شبکهٔ معنایی میسازند. در یک سو، دریا و شکار بهعنوان شیوهٔ زیست و میراث جزیره قرار دارند و در سوی دیگر، کشتی آهاب و وسواس ویرانگر او. در حقیقت «موبیدیک» به زبانی برای فهم دو نوع میراث تبدیل میشود. میراثی که انسان از سرزمین و خانواده میگیرد و میراثی که ممکن است به شکل یک وسواس یا ایدئولوژی ویرانگر به نسل بعد منتقل شود. حتی بازیهای نانینگ و هرمان دربارهٔ اینکه آهاب میتواند هیتلر باشد، کشتی میتواند آلمان باشد و نهنگ سفید چه معنایی داشته باشد، در این چارچوب اهمیت تازهای پیدا میکند. کودکان با استفاده از یک داستان دریایی، در حال تلاش برای فهم تاریخ خودشان هستند. آنها هنوز نمیتوانند زبان پیچیدهٔ سیاست، مسئولیت تاریخی و جنایت را به کار ببرند، اما میتوانند رابطهٔ میان یک مرد گرفتار وسواس و کشتیای که سرنشینانش را به نابودی میکشاند بفهمند.
به همین دلیل، مسیر نانینگ برای تهیهٔ یک تکه نان سفید با کره و عسل، در ظاهر کوچک اما در واقع گسترده است. او در آغاز میخواهد مادرش را نجات دهد؛ سپس میخواهد ثابت کند که یک آمرومی است؛ بعد در مسیر این اثبات با بدن حیوان، مرگ، گرسنگی، پناهندگان، طردشدگی و گذشتهٔ خانواده مواجه میشود و سرانجام میفهمد مسئله فقط تعلق داشتن نیست، بلکه دانستن این است که به چه چیزی تعلق داریم. «آمروم» از همین مسیر ساده، یکی از پیچیدهترین پرسشهایش را طرح میکند: آیا میتوان میراث یک سرزمین را پذیرفت، بیآنکه میراث تاریک آن را نیز پذیرفت؟ نانینگ در آغاز میخواهد آمرومی بودنش را اثبات کند؛ در پایان، باید معنای آمرومی بودن را از نو تعریف کند. دیگر نه خون نه نسل و نه خانهٔ اجدادی بهتنهایی کافی نیستند. تعلق، اگر قرار باشد معنایی اخلاقی داشته باشد، باید با انتخاب همراه شود. نانینگ نمیتواند گذشتهٔ خانوادهاش را تغییر دهد، اما میتواند تصمیم بگیرد که ادامهٔ آن گذشته نباشد.
شاید این همان جایی است که سینمای آکین بار دیگر به مسئلهٔ همیشگی خود، یعنی تعلق، بازمیگردد. اینبار مسئله میان دو کشور یا دو فرهنگ نیست؛ درون یک جزیره و درون یک خانواده اتفاق میافتد. «آمروم» نشان میدهد که گاهی دشوارترین مرز، مرزی نیست که میان دو سرزمین کشیده شده باشد؛ مرزی است که انسان باید میان خود و گذشتهای که پیش از تولدش برای او ساختهاند ترسیم کند.


