وقتی دو تن از بزرگترین نقاشان قرن بیستم در کنار هم قرار بگیرند، حاصل نمایشگاه شگفتانگیزی میشود در موزه آلبرتینای وین که ارتباط غریب این دو نابغه را میکاود و با مخاطب قسمت میکند.
در سال ۱۹۲۷ بیکن هفده ساله سفری به پاریس داشت و در نمایشگاهی از پیکاسو شرکت کرد:«انسان بودن چه حسی دارد». این نمایشگاه جان و جهان بیکن را تحتتأثیر قرار داد و شاید همانجا بود که بیکن تصمیم به ادامه جهان پیکاسو گرفت و به قولی شد: «آینه روح بشر مدرن در نیمه دوم قرن بیستم و بیانگر فاجعه انسان برآمده از جنگ جهانی»(درست چیزی که پیکاسو پرچمدار آن در نیمه اول قرن بیستم بود).
پیکاسو تحت تأثیر بیکن نبود و فقط در سال ۱۹۶۲ در اظهارنظری کوتاه گفت برخی از اثار بیکن را دوست دارد و «برخیاش را بسیار زیاد». اما بیکن به غایت تحتتأثیر پیکاسو به نظر میرسد. کنار هم قرار دادن آثار مختلف آنها در این نمایشگاه بزرگ و دیدنی، فرصت مقایسه را به آسانی هموار کرده و آثار بیکن را به نوعی ادامه جهان پیکاسو ترسیم میکند که در آن روایت وضعیت بشر قرن بیستم به عنصر اصلی و اساسی بدل میشود. هر دو آنها به طرز شگفتانگیزی در حال روایت ترسهای بشر مدرن هستند و بدون واهمه ناخودآگاه خود را آزاد میگذارند تا از قواعد بسته و از پیش تعیینشده فاصله بگیرند و بتوانند چیزی را به ثبت برسانند که پیشتر نمونه چندان مشابهی ندارد.

هر دو به طرز غریبی صورتک(ماسک) را از روی صورت زیبا و جذاب انسان برمیدارند و به درون پیچیده و تودرتوی او قدم میگذارند، جایی که از زیبایی ظاهری خبری نیست و هر چه هست درون پیچیده – و حتی ترسناک- انسانی است که با مشکلات متعدد دست و پنجه نرم میکند. در جهان پیکاسو پرترهها حس و حال مرسوم خود را از دست میدهند و صورتها به اشکالی بدل میشوند که تنها در خدمت روایت پیچیدگی انسان است و در جهان بیکن، این اشکال از صور انسانی فاصله میگیرند و گاه حتی به حیوان و هیولا شبیه میشوند. اگر پیکاسو در روایت انسان با احترام درباره پیچیدگیهای درونی او حرف می زند، بیکن دههها بعد، این حرمت را از انسان میگیرد و ابایی ندارد که درون بشر را به شکل یک هیولا ثبت کند؛ حتی درون و برون خودش را.
در حالی که هر دو به ما میگویند انسان چه موجود پیچیده و ترسناکی است، نوع روایت آنها با هم متفاوت میشود. پیکاسو تحتتأثیر سوررئالیسم درونیات خود را رها میکند تا این پیچیدگی را تصویر کند، اما در نهایت در آثار او با نوعی کنترلشدگی روبرو هستیم؛ نوعی نگاه هنرمندانه تحت کنترل که میخواهد مخاطبش را به تفکر وادارد و تمام باورها و نگاه معمول او به انسان را به چالش بکشد، اما بیکن ناخودآگاه را رها میکند تا به تاریکترین جلوههای درون بشر دست بیندازد و تصاویر گاه ترسناکی خلق کند که میتواند حتی مخاطب را از جهان امن خودش دور کند و به درون تاریکی هدایت کند(این نوع نگاه را با همین قدرت تنها میتوان در برخی آثار دیوانهوار ادوارد مانک جستوجو کرد، همینطور در آثار متأخر گویا که با سیاهی غریب و تکان دهندهای عجین شدهاند و میتوانند مخاطب را برآشفته و بیتاب کنند).


