داستان کوتاه «عروسک پشت پرده» نوشتهی «صادق هدایت» در ظاهر داستان مردی است که به عروسکی دل میبندد و سرانجام نمیتواند آن را از انسانی زنده تشخیص دهد. اگر آن را روایت یک انحراف روانی یا عشقی نامتعارف بدانیم، پیچیدگیاش را از دست میدهیم. داستان از یک کشش خصوصی آغاز میشود، به معیار سنجش واقعیت بدل میشود و درنهایت چنان ادراک شخصیت را در اختیار میگیرد که انسان زنده هم نمیتواند جای تصویر بنشیند. درخشنده، دخترعموی مهرداد در این میان قربانیِ صرفِ جنون او نیست. او هم میکوشد خود را به تصویری تبدیل کند که شاید نگاه مردی را که دوستش دارد به سوی او بکشاند. این یادداشت داستان را از همین نقطه میخواند؛ از فاصلهی میان دیدنِ یک انسان و دیدنِ تصویری که از او ساختهایم.
دو نسبت با دیگری
برای روشن کردن این فاصله تمایز «مارتین بوبر» میان دو نوع نسبت با جهان سودمند است. در رابطهی «من-تو» دیگری موجودی مستقل است که حضورش از من چیزی میطلبد که از پیش نمیتوانم پیشبینیاش کنم. در رابطهی «من-آن» دیگری به موضوع شناخت، تجربه یا استفاده بدل میشود. نکتهی مهم بوبر این است که این تمایز میان انسان و شی نیست، میان دو شیوهی نسبت داشتن است. میتوان با انسانی در نسبت «من-آن» بود و با درختی در نسبت «من-تو» قرار گرفت.
این مفاهیم کلید نهایی داستان نیستند، اما تنشی را روشن میکنند که از ابتدا در آن حضور دارد. مسئله فقط این نیست که مهرداد در پایان درخشنده را با عروسک اشتباه میگیرد؛ پیش از آن هم رابطهای میخواهد که در آن دیگری از تصویر مطلوب او بیرون نزند. به این معنا عروسک صرفاً جایگزین یک انسان نیست؛ صورت کامل رابطهای است که امکان پاسخگویی و استقلال دیگری در آن حذف شده است.
انزوا و عروسکِ بیمقاومت
سفر مهرداد به اروپا قرار است او را با تجربهها و آدمهای تازه روبهرو کند، اما حاصلش کنارهگیری است. این انزوا را نباید به خجالتی بودن یا ناتوانی اجتماعی نسبت داد. انزوا شرایطی میسازد که خیال بتواند بیمزاحمت رشد کند. تصویر ذهنی در خلوت دستنخورده میماند، اما در رابطه با انسان واقعی ناگزیر با چیزی بیرون از ارادهی ما روبهرو میشود؛ دیگری حرف میزند، واکنش نشان میدهد و خواستههایی دارد که با تصور ما نمیخواند.
عروسک دقیقاً چیزی است که این مواجهه را حذف میکند. زیباییاش به ارادهی خودش وابسته نیست، گفتوگو نمیکند و روایتی مستقل از رابطه ندارد. مهرداد معشوقی کشف نکرده، معشوقی را پیدا کرده که میتواند مطابق میل خود تصور کند. به نظر میرسد تصویر حاصل انتخاب و حذف است و ویژگیهایی که با میل بیننده نمیخوانند در آن جا نمیگیرند. عروسک این فرایند را عینی میکند؛ انسانی نیست که مهرداد دربارهاش اشتباه کرده باشد، چون اصلاً انسان نیست و نمیتواند تصورات او را اصلاح کند.
پس از بازگشت از پاریس «مهرداد با نامزدش درخشنده خیلی رسمی برخورد کرد و حتی سوغات هم برای او نیاورد. روز سوم که گذشت مادرش او را صدا زد و به او سرزنش کرد، مخصوصاً گوشزد کرد که در این مدت شش سال درخشنده به امید او در خانه مانده است و چندین خواستگار را رد کرده و بالاخره مجبور است که او را بگیرد. اما این حرفها را مهرداد با خونسردی گوش کرد و آب پاکی را روی دست مادرش ریخت و جواب داد که من عقیدهام برگشته و تصمیم گرفتهام که هرگز زناشویی نکنم.»
این تصویر زنِ بیاراده و بیپاسخ هم تصادفی نیست. مهرداد زنی را میخواهد که دوستداشتنی باشد، بیآنکه خواسته و ارادهی مستقلی در برابر او قرار دهد. این میل را میتوان در چارچوب تصورات مردسالارانه از زن نیز خواند، اما داستان آن را به حدی میرساند که دیگر با یک ترجیح معمول یا حتی یک فانتزی عاشقانه روبهرو نیستیم. نقطهی عطف همینجاست. تا وقتی تصویر در قلمروی خیال میماند، بازنمایی واقعیت است. وقتی مهرداد آن را معیار میکند، رابطه وارونه میشود و واقعیت باید خود را با تصویر تطبیق دهد.
دخترعمو؛ انسانی که میکوشد تصویر شود
اگر همهی توجه را به مهرداد بدهیم، دخترعمو تنها قربانی نهایی میماند. اما تلخترین امکان خوانش در موقعیت خود اوست. او میخواهد دیده شود و با پوشیدن لباس عروسک و ایستادن در جای آن میکوشد خود را در جایگاهی بنشاند که شاید نگاه مهرداد سرانجام او را بپذیرد.
«درخشنده برای این که دل مهرداد را به دست آورد، سلیقه و ذوق او را از این مجسمه دریافت. موی سرش را مثل مجسمه داد زدند و چین دادند، لباس مغزپستهای به همان شکل لباس مجسمه دوخت. حتی مد کفش خودش را از روی مجسمه برداشت و روزها که مهرداد از خانه میرفت، کار درخشنده این بود که میآمد در اتاق مهرداد جلوی آینه تقلید مجسمه را میکرد.»
این انتخاب تصمیمی آگاهانه برای شی شدن نیست. او نمیخواهد از انسان بودن دست بکشد، میخواهد راهی به مهرداد پیدا کند. اما راهی که برمیگزیند همان تفاوتی را کمرنگ میکند که رابطهی انسانی بر آن استوار است؛ تفاوت میان انسانی مستقل و تصویری که دیگری از او میخواهد. به جای آنکه مهرداد را به دیدن خود دعوت کند، میکوشد چیزی شود که او از پیش دوست داشته است. تراژدی اینجا دردناکتر از جنونِ یکطرفه است. هرچه درخشنده به تصویر نزدیکتر میشود، مهرداد کمتر با خودِ او مواجه میشود، زیرا شباهت به تصویر، جای شناختن انسانی را میگیرد که همچنان بیرون از آن تصویر وجود دارد. دو حرکت متقابل در کار است. مهرداد تصویر را بر انسان ترجیح میدهد و دخترعمو برای رسیدن به مهرداد به تصویر نزدیک میشود. این دو حرکت به هم گره خوردهاند، اما هیچگاه به نقطهی مشترکی نمیرسند.
در نسبت با بوبر آنچه اینجا میبینیم رابطهای نیست که از دست رفته باشد؛ رابطهای است که در جهان مطلوب مهرداد از آغاز جایی نداشته. دخترعمو هرچه به تصویر نزدیکتر میشود، بیشتر از «تو» به «آن» تبدیل میشود و همین تبدیل است که مهرداد را از دیدنش بینیاز میکند.
چه چیزی کشته میشود؟
در سطح پیرنگ پایان داستان قتل دخترعمو است؛ اما در خوانشی نمادین مهرداد آخرین امکان ورود واقعیت به جهان بستهی خیال خود را هم از میان میبرد. این به معنای تصمیم آگاهانهی او نیست. شدت تراژدی در آن است که او دیگر نمیتواند آنچه را برابرش ایستاده از تصویر ذهنیاش جدا کند. در لحظهی نهایی دخترعمو و عروسک در ادراک او بر هم منطبق میشوند، قصد دارد عروسک را نابود کند ولی انسانی را میکشد.
«مهرداد مانند دیوانهها حرکتی کرد که فرار کند، ولی در این وقت فکری به نظرش رسید. بیاراده دست کرد در جیب شلوارش، رولور را بیرون کشید و سه تیر به صورت مجسمه پشت هم خالی کرد. ناگهان صدای نالهای شنید و مجسمه به زمین خورد. مهرداد ترسان خم شد و سر آن را بلند کرد، اما این مجسمه نبود؛ درخشنده بود که در خونش غوطه میخورد.»
تفاوت میان قصد شخصیت و معنای رخداد مهم است. اگر قتل را تصمیمی برای حفظ خیال بدانیم، به مهرداد آگاهی و اختیاری نسبت میدهیم که داستان لزوماً تأییدش نمیکند. اما نتیجهی فاجعهبار این فروپاشی ادراکی حفظ همان جهانی است که در آن تصویر بر انسان غلبه کرده. در روایتی متعارف برخورد با واقعیت شخصیت را از توهم بیرون میآورد. اینجا برخورد نهایی به بیداری نمیانجامد، چون آنچه نابود میشود همان انسانی است که میتوانست فاصلهی میان تصویر و واقعیت را به او یادآوری کند.
پشت پردهی کدام تصویر؟
عنوان داستان در این خوانش معنای بیشتری میگیرد. پرده مرزی است میان آنچه دیده میشود و آنچه پنهان میماند، اما این مرز فقط میان عروسک و جهان بیرون نیست. میتوان آن را فاصلهی انسان و تصویر او دانست. آنچه مهرداد میبیند بیش از آنکه حضور دیگری باشد، انعکاس میل و کشش خودش است. دخترعمو با پوشیدن لباس عروسک میکوشد از این پرده بگذرد، اما راهش او را به تصویر نزدیکتر و از امکان دیده شدن دورتر میکند.
شبها وقتی که مهرداد به خانه برمیگشت، درها را میبست، صفحه گرامافون را میگذاشت، مشروب میخورد و پرده را از جلوی مجسمه عقب میزد. بعد ساعتهای دراز روی نیمکت روبهروی مجسمه مینشست و محو جمال او میشد. اما چیزی که اهل خانه را نسبت به مهرداد ظنین کرد، این بود که او در اتاق شخصی خودش پشت درگاه مجسمه زنی را گذاشته بود که لباس مغزپستهای در بر داشت. یک دستش را به کمرش زده بود و دست دیگرش به پهلویش افتاده بود و لبخند میزد.»
پس داستان دربارهی تقابل سادهی خیال و واقعیت نیست. خیال بهخودیخود دشمن واقعیت نیست و هر تصویری مانع شناخت دیگری نیست. مسئله زمانی آغاز میشود که تصویر دیگر راهی برای مواجهه با جهان نیست، بلکه به معیاری بدل میشود که واقعیت باید خود را با آن تطبیق دهد. در این وضعیت انسان واقعی تا جایی پذیرفته میشود که با تصویر مطلوب سازگار باشد. داستان با مرگ یک انسان پایان مییابد، اما تراژدی آن از لحظهای آغاز شده که تصویر جای انسان را گرفته است.


