انسان امروز بیش از هر زمان دیگری امکان حرف زدن، دیده شدن و انتخاب کردن دارد؛ اما آیا به همان اندازه میتواند جهان پیرامونش را تغییر دهد؟ این پرسش، یکی از مهمترین تناقضهای زندگی معاصر است؛ وضعیتی که در آن افراد ظاهراً آزادند، تصمیم میگیرند، واکنش نشان میدهند و برای ساختن زندگی خود تلاش میکنند، اما در عمل، بیش از آنکه بر سرنوشت خویش مسلط باشند، در شبکهای از محدودیتهای اقتصادی، اجتماعی، اخلاقی و نهادی گرفتار میشوند. فاصله میان خواستن و توانستن، به یکی از تجربههای بنیادی انسان امروز تبدیل شده است؛ تجربهای که سینمای اجتماعی ایران نیز به شیوههای گوناگون آن را روایت میکند.
اگر روزگاری قهرمان سینما کسی بود که در برابر وضعیت موجود میایستاد و با اراده، شجاعت یا تصمیمی سرنوشتساز مسیر وقایع را تغییر میداد، امروز در بخش مهمی از سینمای اجتماعی ایران با شخصیتهایی مواجهیم که نه کاملاً تسلیماند و نه قادر به تغییر بنیادین شرایط. آنها انتخاب میکنند، اما از پیامدهای انتخاب خود مطمئن نیستند؛ دست به عمل میزنند، اما نتیجه الزاماً با خواستههایشان همخوانی ندارد. آنها در میانه مسئولیت و محدودیت، اخلاق و مصلحت، میل به تغییر و ترس از عواقب آن ایستادهاند. این همان وضعیتی است که میتوان آن را «بحران عاملیت» نامید؛ بحرانی که از ناتوانی مطلق انسان ناشی نمیشود، بلکه از دشوار شدن امکان اثرگذاری او بر جهان اجتماعی حکایت دارد.
بحران عاملیت؛ وقتی انتخاب هست، اما اختیار کامل نیست
عاملیت در معنای جامعهشناختی، توانایی انسان برای مداخله در جهان اجتماعی و اثر گذاشتن بر شرایط زندگی خویش است. مسئله این است که انسانها نه در خلأ تصمیم میگیرند و نه از امکانات برابر برای تحقق تصمیمهایشان برخوردارند. طبقه اجتماعی، موقعیت اقتصادی، مناسبات قدرت، هنجارهای فرهنگی و نهادهای حقوقی، همگی در تعیین دامنه انتخابهای افراد نقش دارند.
در جامعه معاصر، این تناقض شکل پیچیدهتری به خود گرفته است. از یک سو، مسئولیت موفقیت و شکست بیش از پیش بر دوش افراد گذاشته میشود؛ گویی هرکس مسئول کامل سرنوشت خویش است. از سوی دیگر، بسیاری از عوامل تعیینکننده زندگی او بیرون از کنترل شخصیاش قرار دارند. انسان باید موفق شود، آیندهاش را بسازد، روابطش را مدیریت کند و از پس بحرانها برآید؛ حتی زمانی که ابزارهای لازم برای تحقق این انتظارات را در اختیار ندارد.
زیگمونت باومن در بحث مدرنیته سیال، از بیثباتی روابط، نهادها و هویتها سخن میگوید؛ وضعیتی که امنیت اجتماعی را کاهش میدهد و مسئولیت فردی را افزایش میدهد. بیونگچول هان نیز در تحلیل جامعه فرسودگی نشان میدهد که چگونه فشار دائمی برای موفقیت، فعالیت و دیدهشدن میتواند انسان را فرسوده کند. در چنین شرایطی، فرد ممکن است دائماً در حال حرکت باشد، اما حرکتش به معنای پیشرفت یا تغییر نباشد. واکنشهای پیدرپی جای کنش مؤثر را میگیرند و احساس فعالیت، لزوماً به تجربه اثرگذاری منجر نمیشود.
این شکاف، تنها مسئلهای فردی نیست؛ ابعادی اجتماعی دارد. جامعهای که افرادش بهتدریج امکان تغییر را نامحتمل بدانند، حتی در صورت وجود فرصتهایی برای مداخله، ممکن است با نوعی فرسایش اراده جمعی مواجه شود. بحران از جایی آغاز میشود که انسان نهفقط در عمل، بلکه در تصور آیندهای متفاوت نیز دچار تردید میشود.
فرهادی؛ اخلاق در بنبست انتخابها
در میان فیلمسازان ایرانی، سینمای اصغر فرهادی نمونهای مهم برای فهم این وضعیت است. شخصیتهای او معمولاً انسانهایی معمولیاند؛ افرادی که نه قهرمانان بزرگاند و نه قربانیانی کاملاً بیاختیار. آنها در موقعیتهایی قرار میگیرند که ناگزیر به انتخاباند، اما هیچ انتخابی برایشان ساده، بیهزینه یا کاملاً قابل پیشبینی نیست.
در «درباره الی»، بحران با ناپدید شدن الی آغاز میشود، اما بهسرعت از یک حادثه به بحرانی درباره حقیقت، اعتماد و مسئولیت تبدیل میشود. گروهی از افراد تحصیلکرده و متعلق به طبقه متوسط شهری، در مواجهه با وضعیتی پیشبینینشده، ناچار میشوند تصویر خود از دیگری و حتی از خویشتن را بازنگری کنند. پنهانکاری، ترس از قضاوت و مصلحتاندیشی، روابطی را که در ظاهر عادی و مستحکم به نظر میرسیدند، متزلزل میکنند. شخصیتها برای کنترل بحران دست به عمل میزنند، اما هر اقدام میتواند بر پیچیدگی وضعیت بیفزاید.
در «جدایی نادر از سیمین»، اختلافی خانوادگی به مسئلهای حقوقی و سپس به بحرانی اخلاقی تبدیل میشود. شخصیتها در شبکهای از مناسبات طبقاتی، تعهدات خانوادگی، الزامات قانونی و ملاحظات اخلاقی گرفتارند. هیچکس بهآسانی نمیتواند خود را کاملاً بیگناه یا دیگری را تماماً مقصر بداند. تصمیمها در شرایطی گرفته میشوند که اطلاعات ناقص است و پیامدها از کنترل افراد بیرون میروند.
در «فروشنده» نیز مسئله از مرز یک تجربه آسیبزا فراتر میرود. شخصیت اصلی میان میل به عدالت، وسوسه انتقام و تلاش برای حفظ تصویری اخلاقی از خود گرفتار میشود. پرسش این است که آیا کنش او به احقاق حق میانجامد یا خشونتی تازه تولید میکند؟ آیا میتوان به نام عدالت، رنج دیگری را نادیده گرفت؟
اهمیت سینمای فرهادی در آن است که اخلاق را به مجموعهای از پاسخهای آماده تقلیل نمیدهد. او نشان میدهد که انسانها ممکن است در پی انجام کاری درست باشند، اما در موقعیتهایی قرار گیرند که تشخیص امر درست دشوار شده است. در این جهان، عاملیت از میان نرفته؛ شکننده، محدود و پرمخاطره شده است. هر کنش میتواند بخشی از مسئله را حل کند و همزمان مسئلهای تازه بسازد.
نسلی که آیندهاش به تعویق افتاده است
بحران عاملیت در سینمای پرویز شهبازی صورت دیگری پیدا میکند. اگر در سینمای فرهادی، شخصیتها اغلب در شبکه پیچیده انتخابهای اخلاقی گرفتارند، در آثار شهبازی میتوان این بحران را در تجربه نسل جوان و رابطه آن با آینده جستوجو کرد.
در «نفس عمیق»، مسئله فقط نارضایتی چند جوان از وضعیت زندگی نیست؛ مسئله نسلی است که میان گذشتهای که دیگر بازنمیگردد و آیندهای که هنوز شکل نگرفته، معلق مانده است. شخصیتها میل به حرکت دارند، اما مقصد روشنی پیش روی خود نمیبینند. از شرایط موجود ناراضیاند، ولی ابزارهای لازم برای تغییر آن را نیز در اختیار ندارند. نه شورش راهی روشن به رهایی پیش پایشان میگذارد و نه سازگاری با وضع موجود امکان زندگی رضایتبخشی را تضمین میکند.
در اینجا، تعلیق دیگر صرفاً یک وضعیت موقت نیست؛ به شیوهای از زیستن تبدیل میشود. انسان حرکت میکند، اما معلوم نیست به کجا میرود؛ انتظار میکشد، اما نمیداند اتفاقی که منتظرش است، اساساً رخ خواهد داد یا نه. آینده، بهجای آنکه افق امکانها باشد، به فضایی مبهم و غیرقابل پیشبینی تبدیل میشود.
شاید یکی از پرسشهای مهم درباره وضعیت نسل جوان همین باشد: وقتی امکان برنامهریزی برای آینده محدود میشود، چه بر سر اراده، امید و احساس مسئولیت فردی میآید؟ نمیتوان همه مشکلات را به فقدان انگیزه یا ضعف اراده جوانان نسبت داد. گاهی مسئله این نیست که افراد نمیخواهند؛ مسئله آن است که میان خواست آنها و امکانات تحقق خواستههایشان فاصلهای جدی ایجاد شده است.
رسولاف؛ انتخاب و بهای مقاومت
در سینمای محمد رسولاف، بحران عاملیت بیش از هر چیز در نسبت فرد با ساختار قدرت آشکار میشود. شخصیتهای او در موقعیتهایی قرار میگیرند که امکان انتخاب کاملاً از بین نرفته، اما هزینه انتخاب میتواند بسیار سنگین باشد. امنیت، موقعیت اجتماعی، روابط خانوادگی و حتی امکان ادامه زندگی ممکن است در معرض خطر قرار گیرند.
در آثاری مانند «شیطان وجود ندارد» و «دانه انجیر معابد»، مسئله اصلی صرفاً تشخیص درست از نادرست نیست؛ مسئله این است که فرد چگونه میتواند در برابر فشار ساختارهای قدرت، مسئولیت اخلاقی خود را حفظ کند. انتخاب اخلاقی زمانی دشوارتر میشود که پیامدهای آن تنها متوجه فرد نباشد و دیگران را نیز در معرض خطر قرار دهد.
در چنین شرایطی، عاملیت را نمیتوان فقط با میزان آزادی انتخاب سنجید. توانایی تحمل پیامدها، امکان مقاومت و ظرفیت حفظ مسئولیت انسانی نیز بخشی از آن است. کنش دیگر الزاماً عملی ساده و رهاییبخش نیست؛ تصمیمی پرهزینه است که فرد باید نسبت خود را با عواقب آن روشن کند.
با این همه، سینمای رسولاف امکان مقاومت را کاملاً حذف نمیکند. حتی در محدودترین شرایط، مسئله انتخاب اخلاقی همچنان باقی است. اهمیت این روایتها در آن است که نشان میدهند قدرت میتواند دامنه کنش را محدود کند، اما پرسش از مسئولیت انسانی را بهسادگی از میان نمیبرد.
پایانهای باز؛ زیباییشناسی یک جامعه ناتمام
یکی از ویژگیهای مهم سینمای اجتماعی ایران معاصر، گرایش به پایانهای باز و تعارضهای حلنشده است. در این فیلمها، بحرانها الزاماً به نقطهای قطعی نمیرسند؛ شخصیتها در موقعیتهای ناتمام باقی میمانند و مخاطب با پرسشهایی روبهرو میشود که پاسخ آسانی ندارند.
این ویژگی را میتوان فراتر از یک انتخاب فرمی یا سلیقه زیباییشناختی بررسی کرد. پایان باز، در بسیاری از موارد، با تجربه اجتماعیای همخوان است که در آن بحرانها راهحل قطعی ندارند و آینده همچنان نامعلوم است. سینما بهجای آنکه با یک تصمیم نهایی همه تعارضها را حل کند، مخاطب را با پیچیدگی وضعیت روبهرو میسازد.
البته نباید هر پایان بازی را مستقیماً نشانه یک وضعیت اجتماعی دانست یا از فرم سینمایی، بدون بررسی بیشتر، نتیجهای قطعی درباره جامعه گرفت. بااینحال، تکرار موقعیتهای ناتمام، تصمیمهای پرهزینه و آیندههای مبهم در بخشی از سینمای ایران، امکان طرح یک پرسش مهم را فراهم میکند: آیا این سینما تنها از بحرانهای فردی میگوید یا نشانههایی از دگرگونی تخیل اجتماعی درباره امکان تغییر را نیز آشکار میسازد؟
سینما در اینجا صرفاً بازتابدهنده واقعیت نیست؛ در شکل دادن به تصور ما از جهان نیز مشارکت دارد. فیلمها به ما نشان میدهند چه نوع کنشی ممکن است، چه انتخابهایی پیش روی انسان قرار دارد و کدام محدودیتها آنقدر عادی شدهاند که دیگر به چشم نمیآیند. گاهی نمایش ناتوانی، نه دعوت به تسلیم، بلکه راهی برای شناخت سازوکارهای تولید ناتوانی است.
آیا میتوان دوباره امکان کنش را تصور کرد؟
گذار از قهرمان کنشگر به سوژه معلق را نباید به معنای پایان اراده انسانی یا تسلط کامل ساختارها بر زندگی افراد دانست. چنین برداشتی، خود میتواند به بازتولید همان بنبستی منجر شود که قرار است آن را نقد کنیم. مسئله این نیست که انسان دیگر قادر به عمل نیست؛ مسئله آن است که رابطه میان اراده، امکان و نتیجه، پیچیدهتر و نامطمئنتر شده است.
بازگشت به قهرمانان کلاسیک نیز لزوماً پاسخ این بحران نیست. جهان امروز با تصمیمی خارقالعاده و ارادهای فردی بهسادگی تغییر نمیکند. شاید شکلهای تازه عاملیت را باید در کنشهای کوچک، حفظ مسئولیت اخلاقی، ایجاد پیوندهای جمعی، مقاومت در برابر عادی شدن بیتفاوتی و تلاش برای گشودن امکانهای تازه جستوجو کرد.
سینمای اجتماعی زمانی میتواند نقشی فراتر از ثبت شکستها ایفا کند که از نمایش وضعیت موجود به پرسش درباره چگونگی تولید آن برسد. چرا امکان عمل دشوار شده است؟ چه نیروهایی انتخابهای فردی را محدود میکنند؟ چرا مسئولیت شکستها بر دوش افراد گذاشته میشود، درحالیکه بسیاری از عوامل تعیینکننده خارج از کنترل آنهاست؟ و چگونه میتوان از تجربههای پراکنده فردی به فهمی جمعی از مسئله رسید؟
این پرسشها فقط به شخصیتهای فیلمها مربوط نیستند؛ آنها به زندگی اجتماعی خود ما بازمیگردند. وقتی فرد احساس میکند تصمیمهایش تأثیر چندانی بر جهان ندارند، وقتی آینده به افقی مبهم تبدیل میشود و وقتی هر انتخاب با هزینههایی پیشبینیناپذیر همراه است، مسئله از روانشناسی فردی فراتر میرود و به موضوعی اجتماعی بدل میشود.
شاید تفاوت اصلی قهرمان و سوژه معلق در این باشد که قهرمان به امکان تغییر باور دارد و برای تحقق آن دست به عمل میزند، اما سوژه معلق پیش از هر چیز ناچار است درباره خود امکان تغییر تردید کند. بااینحال، همین تردید میتواند نقطه آغاز شناخت باشد؛ به شرط آنکه به سرنوشت محتوم تبدیل نشود.
سینمای ایران با روایت انسانهایی که در میان خواستن و توانستن گرفتار شدهاند، تصویری از جامعهای ارائه میدهد که در آن تصمیم گرفتن دشوار، حقیقت چندپاره و آینده نامطمئن است. اما نمایش این وضعیت لزوماً به معنای پذیرش آن نیست. گاهی نخستین گام برای عبور از بنبست، دیدن دقیق همان نیروهایی است که بنبست را ساختهاند.
مسئله امروز، شاید دیگر یافتن قهرمانی نباشد که بهتنهایی جهان را نجات دهد؛ مسئله بازسازی این باور است که انسانها، حتی در شرایط محدود، میتوانند امکانهایی برای مداخله، مقاومت و تغییر ایجاد کنند. سینما نمیتواند بهجای جامعه دست به عمل بزند، اما میتواند پرسش از امکان عمل را زنده نگه دارد؛ پرسشی که بدون آن، آینده پیش از آنکه ساخته شود، از دست رفته است.
زیرا خطرناکترین شکل ناتوانی، همیشه نداشتن قدرت نیست؛ گاهی آن لحظهای است که انسان دیگر نمیتواند وضعیت موجود را قابل تغییر تصور کند و شاید وظیفه هنر، پیش از آنکه ساختن قهرمانان تازه باشد، بازگرداندن همین امکان به تخیل جمعی باشد؛ اینکه آنچه هست، الزاماً تنها چیزی نیست که میتواند باشد.


