رمان «کنار دریا» از ورونیک اولمی فرانسوی، رمانی است تقدیرشده. ساده و سرراست بخواهیم بگوییم، دربارهی مدهآیی است مدرنشده و دو پسری که قرار است در سفری به شهری غریب و بارانی، پس از خرج کردن تکتک سکههایشان، توسط مادرشان کشته شوند. یک سفر کمخرج، یک کافهی کمخرج، یک شهربازی شلوغ و بعد خفه شدن با بالش. همینقدر سرد. همینقدر خشک. خب. یک سؤال. اگر شما این کتاب را مینوشتید، به چه کسی تقدیمش میکردید؟ اگر ترجمهاش میکردید چهطور؟ اصلاً میشود برای هر کتابی تقدیمنامهای نوشت؟
کتاب را که تمام کردم، طبق معمول همیشهام، برگشتم تا یک دور از مقوای جلد تا آخرین صفحه را ورق بزنم و حاشیهنویسیهایم را بخوانم. بعد از صفحهی شناسنامهی کتاب چشمم به چیزی خورد که ندیده بودمش. روی یک کاغذ سفید و لخت دو کلمه نوشته شده بود: «به مادرم». یخ کردم. معلوم نیست که این تقدیمنامه را مترجم نوشته یا نویسنده. به اصل کتاب هم دسترسی ندارم تا بررسیاش کنم. جفت حالتها را در ذهنم مرور میکنم. ابتدا نویسنده را که موقع نوشتن این دو کلمه چه احساسات متناقضی داشته. «به مادرم». همینقدر سرد. بیهیچ قید و صفتی. نه عزیزمی نه مهربانمی. زیر لب تکرارش میکنم. «به مادرم». بعد میروم سراغ مترجم، آوا قائمی. میبینم که نه؛ تفاوتی ندارد. همانقدر سرد است و تلخ و گزنده. در ذهن من مترجم نویسندهی دوم کتاب است. کارش گاهی حتی از خود نویسنده هم سختتر میشود. حقش است که کتاب را به هرکس که دوست دارد (؟) تقدیم کند. «به مادرم». نه. فرقی نکرد. انگار مادر مادر است دیگر. و چه کسی این کتاب را با چه احساساتی به مادرش تقدیم میکند؟ کتاب را روی میز رها میکنم و میروم آشپزخانه میبینم «مادرم» دارد بادنجان سرخ میکند. دوباره زیر لب تکرار میکنم «به مادرم». نه. من نمیتوانستم این کتاب را به مادرم تقدیم کنم. با تمام تلاشی که نویسنده کرده تا شخصیتِ مادرِ قاتلِ رمان را آدمی مظلوم و زجرکشیده و ناچار و بیانتخاب نشان دهد. با تمام نشانههایی که گذاشته تا خواننده بین سطور را بخواند و ببیند چه میشود که مادری به کشتن فرزندانش سوق داده میشود، باز هم نمیتوانم. تقدیمنامهها هم برای خودشان داستانی دارند و تقدیمنامهی این کتاب هم با دو کلمه، داستانی میگوید. شاید هم دو داستان.
اما قضیه به همینجا ختم نمیشود. شروعها کلاً در این رمان مهاند و باید بررسیشان کرد. بعد از آن تقدیمنامهی کذایی با این پاراگرافِ از نظر دراماتیک کامل طرف هستیم: «سوار اتوبوس شده بودیم، آخرین اتوبوس شب؛ برای اینکه کسی ما را نبیند. قبل از حرکت، بچهها عصرانهشان را خورده بودند. دیدم که شیشهی مربا را تمام نکردهاند و فکر کردم این مربا همینطوری خواهد ماند. حیف شد.»
میگویند یک شروع خوب شروعی است که تکلیف زاویه دید را روشن کند. کوبنده باشد و حاوی عصاره و جان تمام رمان و مهمتر از همه، شروعی که نشان بدهد یک جای کار میلنگد. چرا راوی میخواهد کسی او و بچههایش را نبیند؟ چرا او میگوید که این مربا همینطوری خواهد ماند. آن «حیف شد» آخر پاراگراف را با پسربچههایش است یا شیشهی مربا؟ وقتی رمان را خواندهاید و بازمیگردید تا شروعش را دوباره بخوانید، خیلی چیزهای جدیدی نسبت به مطالعهی بار اول در رمان پیدا میکنید.
وقتی رمانی پیرنگی اینطور لاغر دارد و روی حالوهوا و تکگویی مالیخولیایی راوی اولشخصش سوار است، علاوهبر تکیهی زیاد بر اتمسفر و حسانگیزی، بیش از هر چیزی به موتیفها و عناصر تکرارشونده نیاز دارد تا بتواند معناسازی کند. کلمات این رمانها باید بتوانند از معنای قاموسیشان خارج شوند و مدلولهایی بیشتر از معنای فرهنگلغتیشان بپذیرند. این همان کاری است که شعر با کلمات میکند و اینطور رمانها مجبورند «شاعرانه» شوند. پس در این رمانها وسیلهها دیگر همان وسایل معمول نیستند. کاپشنها فقط کاپشن نیستند. سیگارها و قاب عکسها و کیفها و صداها و بوها هم همینطور. رمان «کنار دریا» هم از این قاعده مستثنا نیست. ساعتی که مدام فراموش میشود نشانی دارد از فراموشی زندگی در لحظه، بارانی که مدام میبارد و حالتی خصمانه پیدا میکند و انگار میخواهد چرک و کثافت را از روی آنها بشوید و عجیب آنکه راوی مدام احساس میکند باران آنها را کثیف کرده، پنجرهای که همواره باز است به سوی دیواری بتنی و خالی، سکههایی که جرینگجرینگ میکنند و ما میدانیم هرچه تعداد بیشتری از این سکهها خرج شود به مرگ کودکان بیشتر نزدیک میشویم. اما یکی از عناصر تکرارشوندهی رمان، تختخواب توی اتاق هتل است (اگر بشود اسم آن برزخ را هتل گذاشت). تختی بهاندازهی کل اتاق. هیچ خبری از هیچ وسیلهی دیگری نیست. فقط تخت است برای خواب. تختی بزرگ که هر سه نفر رویش جا میشوند. تختی که در انتهای رمان نیز مقتل دو کودک میشود. تختی که میتوانست محمل عشقبازی و تنانگی باشد- که راوی اولشخص آشکارا در عطشش دارد میسوزد- ولی تبدیل میشود به بستری برای فراموشی. تختی به اندازهی یک اتاق.
درنهایت باید اشاره کرد که رمان کوتاه «کنار دریا» قدرت و تأثیرگذاریاش را از سه منبع میگیرد: اولین منبع، ایجاز شاعرانهاش است که بالاتر به آن اشاره شد. دومین منبع، برقراری یک بینامتنیت ظریف با اَبَرروایت مدهآ است (که شاید بهترین روساختش را در نمایشی بخوانیم که اوریپید نوشته) و درنهایت سومین آنها وارونهسازی عاطفی از عناصری است که بهطور کلیشهای، عاطفهای مشخص را در ذهن خواننده میسازند. مادری که باید مهر بورزد، فرزندانش را میکشد. فرزندانی که باید شادی خانه باشند، تبدیل به عناصری نامطلوب میشوند. شهربازیای که قرار است در آن خوش گذراند، به محیطی ناامن بدل میشود. مسافرت و اقامت در هتلی که قرار است موجب تجدید روحیه شود، اتفاقاً بهشدت دلگیر است و افسردهکننده.
ورونیک اولمی رمان «کنار دریا» را در سال ۲۰۰۱ منتشر کرد و جایزهی آلن فورنیه را برای این اثر دریافت کرد. این رمان کوتاه را نشر چترنگ با ترجمهی آوا قائمی منتشر کرده است.


