سینمای آکیرا کوروساوا همواره تصویری به دست داده تمامنما و ژرف از دغدغههای بنیادین بشر، مرزهای اخلاق، زوال ارزشها و زیست انسان در جهان رو به تباهی امروز. رؤیاها (۱۹۹۰) اثر ماندگار و تحسینبرانگیز او با انتخاب قالبی اپیزودیک و عمیقاً شخصی، هم بر ترومای جمعی ژاپنیها در دوران کشدار پساجنگ دوم باریک میشود، و هم فراتر از هرگونه محدودیت زمانی یا جغرافیایی، بر مضامینی جهانشمول و فراگیر دست میگذارد؛ مضامینی که در یک سال و اندی اخیر برای ما ایرانیان ابعادی غریب هم یافته، بهویژه اگر مقطع تهدید ضمنی ترامپ به نابودیِ تمدن میهنمان را به یاد بیاوریم. به این اعتبار شاهکار امپراتور سینمای ژاپن فیلمی بهروز مینماید.
واقع اینکه کوروساوا اینجا با ترکیبی هم خیالگون و هم حدیث نفسوار، اندیشههای کهنسالیاش را در قالب رؤیاهایی سیال و اغلب کابوسوار بازآفرینی میکند: طرح پرسشهایی بیپاسخ به میانجیِ تخیل و پیش چشم آوردن ابعاد فاجعهای پیشبینینشده. در میان اپیزودهای گوناگون این فیلم، سه فصل یا بخش به طور مستقیم و غیرمستقیم با مفهوم جنگ، ویرانگری، و عواقب هولناک و نابخشودنی آن گره خوردهاند. این سه فصل، نهتنها واکاوی روانشناختی و تاریخی یک ملت زخمخورده از فاجعهاند، بلکه هشداری به حساب میآیند به تمام بشریت دربارهی جنون قدرت، تقابل تکنولوژی با طبیعت و نابودی بالقوهی حیات بر روی کره زمین.
عواقب جنگ جهانی دوم به طور عام و رویداد سهمگین و بیسابقهی بمباران اتمی هیروشیما و ناگازاکی توسط آمریکاییها در روزهای پایانی آن نبرد به طور خاص، در این سه فصل مطرح میشوند. کوروساوا با گذر از تاریخنگاری تقلیلگرا و توصیفهای صرفاً مستند، این تروماهای عمیق انسانی را به ساحت استعارههای بصری و روانی ارتقا میدهد؛ و جنگ را نه در جبهههای نبرد و میان دود و باروت، بلکه در وجدانهای معذب بازماندگان، در سایههای سرگردان کشتهشدگان و در برهوت مسموم حاصل از انفجارهای اتمی جستوجو میکند.
یک: ساندیدن از گردان ارواح؛ برزخ مسئولیت و تاوان گناه
شاید درخشانترین ایدهی تصویری و دراماتیک کوروساوا در این فیلم، به اپیزودی برگردد که داستان یک فرمانده یا افسر سابق جنگ را روایت میکند. این فصل با تصویری از راهرفتن تنهای این افسر در جادهای غروبزده، غبارآلود و دلگیر آغاز میشود؛ جادهای که او را به دهانهی یک تونل تاریک، موحش و برزخی میرساند. طبیعیست که تونل در اینجا نه صرفاً یک سازهی معماری یا گذرگاه مکانی، که استعارهای باشد از معبر دهشتناک میان حیات و ممات، حافظه و فراموشی، و گناه و ندامت.
وقتی افسر از تونل عبور میکند، سگی خونین میبیند در حال نالیدن شوم از دل تاریکی بیرون میجهد؛ سگی که بمب به بدنش بسته شده: باز خشونت عریان، حیوانی و افسارگسیختهی جنگ. سپس میرسیم به خروج یک سرباز جوان از تاریکی تونل، آن هم با چهرهای رنگپریده. این سرباز که یکی از زیردستهای افسر در دوران جنگ بوده، هنوز نمیداند که مرده و با لحنی آکنده از حسرت، از خانه، پدر و مادرش و غذای گرمی که منتظرش بوده سخن میگوید. او از فرمانده میپرسد چرا او و همقطارانش باید نابود میشدند؟!
بعد از این با طنینانداز شدن صدای پاها و گامهای نظامی سنگین و منظم، گردانی کامل از سربازان کشتهشده از همان تونل تاریک بیرون میآیند و در برابر افسر صف میکشند. حضور افسری که در برزخ وجدانیّات گرفتار آمده، از تمامی کشتهشدگان هنگ و گردان زیر فرمانش سان میبیند! این ساندیدن از گردان ارواح ناپدیدشده که با قامتهای استوار اما چشمانی بیفروغ و چهرههایی آغشته به سیاهی مرگ در برابر فرماندهشان ایستادهاند، استعارهایست عمیقاً کوروساوایی.
این سربازان، قربانیان بیگناهیاند که به نام وطن، آرمانهای پوچ یا دستورات نظامی به مسلخ فرستاده شدهاند. آنها با چشمانی منتظر به فرماندهشان زل زدهاند؛ فرماندهی که خود زنده مانده، اما تمام نیروهایش را به آغوش مرگ فرستاده است. فریاد و گریهی تلخ افسر در برابر این سربازان و اعتراف او به تقصیر و ناکارآمدیاش، و جبر ساندیدن و رژهی مجدد و بازگشت آنان به تاریکی همان تونل برزخی، به شکلی قدرتمند در بستر امروزین نیز کارکرد مییابد: تبعات جانی، روانی و اخلاقی جنگ هرگز با امضای پایاننامههای آتشبس، پیمانهای صلح یا گذشت زمان محو نمیشوند، بلکه در وجدان معذب بازماندگان و فرماندهان تا ابد جریان خواهند داشت.

دو: فاجعهی کوه فوجی و کابوس اتمی؛ انهدام حیات و عصیان طبیعت
در اپیزود دیگری از فیلم، کوروساوا مستقیماً به سراغ ترومای تاریخی بمباران اتمی هیروشیما و ناگازاکی و همچنین خطر سایهافکندهی نیروگاههای اتمی و فناوریهای مهارنشده میرود. داستان در فضایی آخرالزمانی آغاز میشود که در آن نیروگاههای اتمی در پای کوه فوجی یکی پس از دیگری منفجر میشوند. آسمان به رنگهای سرخ، زرد و بنفش درمیآید و گدازهها و ابرهای سمیِ رادیواکتیو تمام افق را میپوشانند. کوه فوجی که مقدسترین، زیباترین و استوارترین نماد طبیعت و هویت ملّی ژاپن است، در زیر بارش ابرهای اتمی در حال سوختن و فروپاشیست.
در این برهوت آخرالزمانی، مردم سراسیمه و وحشتزده به سوی دریا میدوند، اما دریا نیز راه به جایی ندارد و پایان زمین فرارسیده. در میان این آشوب، تنها سه نفر باقی میمانند: یک جوان (که همان همزاد و راوی رؤیاهای کوروساواست)، یک زن با دو فرزند کوچک، و یک مهندس یا دانشمند اتمی که خود در ساخت و شکلگیری این نیروگاهها دست داشته است. دانشمند اتمی که بهخوبی از معنای ابرهای رنگین رادیواکتیو باخبر است، توضیح میدهد که هر رنگ نمایندهی چه نوع مادهی سمی و کشندهایست که بهزودی ریهها را ذوب میکند و سرطانی دردناک به همراه میآورد.
گناه دانشمند اتمی در این اپیزود، متوجه مدرنیسمیست که بیسنجش عواقب اخلاقی و زیستمحیطی، قدرتی نابودگر را به دست بشر داده است. او در انتهای اپیزود، از شدت عذاب وجدان و در مواجهه با بیگناهی کودکان، خود را از صخره به دریای مسموم میاندازد. کوروساوا نشان میدهد که فاجعهی اتمی هیروشیما و ناگازاکی تنها رویدادی تاریخی نیست و روح شوم آن همچنان بالای سر انسان پرواز میکند و هر لحظه ممکن است تمام زیستکره را به نابودی بکشاند.
سه: کوهستان غولها و موجودات جهشیافته؛ مسخ انسان در دنیای پس از انهدام
اپیزود سوم مرتبط با جنگ و فاجعهی زیستمحیطی، به یک معنا دنبالهی همان کابوس اتمیست. راوی جوان وارد سرزمینی تاریک و صخرهای میشود که در آن همهچیز مخدوش و مسخشده است. بر اثر آلودگیهای هستهای و جنگهای خانمانسوز اتمی، گلها و گیاهان به اندازهی درختان غولپیکر رشد کرده و شکلی موحش و زشت به خود گرفتهاند. در این محیط دوزخی، انسانهایی که از انفجارها جان سالم به در بردهاند، دچار جهش ژنتیکی شده و به غولها یا دیوهایی تکشاخ تبدیل شدهاند.
راوی با یکی از این غولهای تکشاخ ملاقات میکند که روزگاری فردی عادی و مسئول بوده است. غول توضیح میدهد که چگونه شاخ روی سرشان باعث دردهای طاقتفرسا و جانکاهی میشود که شبانهروز به ناله و فریادشان وامیدارد. آنها که زمانی زمین را تسخیر کرده بودند و به جنگ و انباشت سلاحهای کشتار جمعی میپرداختند، اکنون محکوماند در این دوزخ خودساخته، همدیگر را ببلعند و در دردی ابدی دستوپا بزنند.
کوروساوا در این تمثیل شگفت، مسخ اخلاقی و جسمانی انسان را به تصویر میکشد. جنگ اتمی در نگاه او فقط شهرها را ویران نمیکند، بلکه ماهیت انسانی و زیبایی طبیعت را هم تباه میسازد. دیوهای تکشاخ نالان در کوهستان، میتوانند همان رهبران و نظامیانی باشند که با جنون جنگطلبی، دوزخ را روی همین زمین برپا ساختهاند و اکنون در آتش خودساختهی خویش میسوزند.
چهار: جهانشمولیِ مضامین و فرم بصری کوروساوا
آنچه این سه فصل مرتبط با جنگ را در فیلم رؤیاها به هم پیوند میدهد، پرداختن به ریشههای عمیق روانی، تاریخی و فلسفی فاجعه است. فیلمساز فاجعهی بمباران اتمی هیروشیما و ناگازاکی را نه چون مظلومیتی ملّی برای ملت ژاپن، که ترومایی بزرگ برای کل بشریت میپندارد. او آمریکا را به عنوان عامل مستقیم این جنایت اتمی و قدرتهای جنگطلب را به عنوان مسببان اصلی ویرانی محکوم میسازد، اما نگاهش را تا ساحت نقد کلیت مدرنیسم و عقلانیت ابزاری منقطع از اخلاق هم گسترش میدهد.
از منظر فرمی، استفادهی کارگردان از رنگهای تند، نقاشیهای درخشان در جایگاه المانی در طراحی صحنه، سکوتهای سنگین و طولانی، و کادربندیهای ماکسیمالیستی، حسی از وقار و مرثیهخوانی به اثر میبخشند. او به جای دوربین متحرک و شلوغ، از قابهای ایستاده و موقری استفاده میکند که به مخاطب فرصت میدهد تا در عمق فاجعه تامل کند.
فیلم محاکات پیرانهسر یکی از غولهای سینماست که گرچه پس از این هم دو بار پشت دوربین رفت، ولی در این فیلم وصیتنامهای نفیس به دست داد از تباهیِ بشر. او با احضار ارواح قربانیان جنگ، نشاندادن خاکستر کابوسهای اتمی و تصویرکردن مسخ انسان در برهوت پس از انفجار، هشدار داد اگر انسان از گذشتهاش درس نگیرد و مسئولیت اخلاقی اعمال خود را نپذیرد، رؤیاهایش به کابوسهایی تبدیل خواهند شد بیهیچ مفر.


