یکی از شفافترین خاطرات نوجوانیام، داستانی از تورات است که معلمم در دبیرستانی در آمریکا برایمان تعریف کرد: ابراهیم در دکان بتفروشی پدرش کار میکرد. روزی، از مشتریان نادان به تنگ آمد، تبری برداشت و همهی بتها را شکست، مگر آن بزرگترینشان را. سپس تبر را در دست همان بت بزرگ گذاشت. وقتی پدرش برگشت و پرسید «این کار چه کسی است؟»، ابراهیم با خونسردی به آن بت بزرگ اشاره کرد. هنوز آن صحنه جلوی چشمانم است: مغازهای ویران، مجسمهای سنگی با تبری در دست، و ما نوجوانان دبیرستانی که به پوچی ماجرا میخندیدیم.

ابراهیم در حال شکستن بتهای صابئین، ابوریحان بیرونی، آثار الباقیه، ایران
اما امروز، با گذشت سالها، هنوز میپرسم: اگر حتی یک نوجوان هم میداند بت نمیتواند تبر به دست بگیرد، پس چرا تورات بارها و بارها علیه بتپرستی هشدار میدهد؟ شاید چون مشکل فقط بتهای سنگی و چوبی نیست.
عطش پرستش
در تلمود داستانی آمده است که «راو اَشی» (یک شخصیت بسیار ثروتمند و بانفوذ که حتی شاه داوود هم اقتدارش را میپذیرفت) در خواب با پادشاه مناسه (کسی که بتپرستی را به یهودا بازگرداند) ملاقات میکند. راو اشی از مناسه میپرسد: «تو که دانا بودی، چرا بت میپرستیدی؟» مناسه پاسخ میدهد: «اگر تو هم در زمان من زندگی میکردی، آن قدر عطش بت پرستی داشتی که خودت هم دنبالش میدویدی.»
این داستان نشان میدهد که عطش پرستش، ریشهای عمیق در شخصیت انسان دارد. اما در دوران عِزرا (پیامبر و کاتب بنیاسرائیل که بازگشت یهودیان از اسارت بابل را رهبری کرد و در شاهنشاهی ایران زندگی میکرد)، زمانی که یهودیان از خدا خواستند این میل به بت پرستی را از آنها بگیرد، بت پرستی ناپدید شد. نکته اینجاست که همراه با آن، وحی و پیشگویی نیز خاموش گشتند. چرا که هر دو از یک منبع سرچشمه میگرفتند: عطش بیواسطهی انسان برای رسیدن به خدا.

رامبراند این اثر را مانیفست زیباییشناسی خود میدانست؛ شاهکاری که به پیدایش ایران و شکوفایی پادشاهی کورش بزرگ اشاره دارد.
فیلسوف آلمانی کارل یاسپرس این دگرگونی را «عصر محوری» نامید؛ لحظهای که بشر از جهانی خدا-محور به جهانی خود-محور تغییر جهت داد. انسان به درون خود تبعید شد. و از آن زمان به بعد، برای یافتن معنا، به جای نگاه کردن به آسمان، باید به اعماق وجود خود بنگرد.
بتهای جدید
اما بت پرستی هرگز از بین نرفت، فقط چهره عوض کرد. امروز، بتها نه از سنگ و چوب، که از پیکسلهای نمایشگر، مدارک، جوایز، و سلفیها ساخته میشوند. ما با جستجوی بی وقفهی مدرک، جایزه، فالوئر، و لایک، خودمان را به بت تبدیل کردهایم. بت پرستی، جوهر زنده و پویای هستی را با یک نماد ثابت و ملموس معاوضه میکند؛ به جای زیستن، رشد کردن، و تغییر کردن، ما به دنبال نشانهای مادی و عینی برای اثبات اهمیت خودمان هستیم. در نهایت، این خود ما هستیم که بت میشویم.
در سال ۲۰۱۶، وقتی جیم کری برای دریافت جایزه گلدن گلوب روی صحنه رفت، مجری او را با عنوان «جیم کری، برنده دوبار جایزه گلدن گلوب» معرفی کرد. نمیدانم حرفهای بعدیاش از پیش نوشته شده بود یا نه، اما به نظرم بازتابی صادقانه از کسی بود که عمرش را صرف دنبال کردن مجسمهای (جایزه) کرده بود که وعدهی تایید و رستگاری میداد. کری با طنز همیشگیاش، یکی از صادقانه ترین جملاتی را که میشود از یک سلبریتی شنید، بر زبان آورد:
«من جیم کری هستم، دو بار برنده گلدن گلوب. میدانید، وقتی شب به رختخواب میروم، فقط یک آدم معمولی نیستم که میخوابد. من جیم کری، برنده دو جایزه گلدن گلوب هستم که میروم تا کمی استراحت ضروری کنم. و وقتی خواب میبینم، خوابی معمولی نمیبینم. نه قربان! من خواب میبینم که جیم کری سه بار برنده گلدن گلوب باشم. چون تنها در آن صورت است که حس میکنم کامل هستم، در آن صورت به حقیقت دست مییازم و میتوانم این جستجوی بیپایان را متوقف کنم.»

در این عکس سوژهای که از پشت دیده میشود مانند یک تندیس یا بت مدرن است که مرکز توجه قرار گرفته.
فراتر از تصویر
یهودیت، بت پرستی را نه برای محدود کردن، بلکه برای رهایی ما ممنوع کرده است؛ تا به یادمان بیاورد که هیچ تصویر، مدرک یا قابی نمیتواند تمام حقیقت ما را در بر بگیرد. همانطور که اگزوپری در “شازده کوچولو” نوشت: «آنچه اصل است، از دیده پنهان است.» پس ممنوعیت بت پرستی درسی برای امروز ماست: ارزش ما در تعداد لایکها، جوایز، یا قاب عکسها خلاصه نمیشود.
خدا، یا زیبایی، و یا عشق، همه فراتر از هر تصویری هستند؛ و انسان از هر رزومهای بزرگ تر است. فراموش نکنیم که بتها، چه سنگی و چه دیجیتال، یک ویژگی مشترک دارند: میخواهند زندگی را در قالبی بسته و ثابت محبوس کنند. اما زندگی سیال و جاری است و تنها در همین جریان است که معنای حقیقی خود را پیدا میکند.
زندگی بمثابهی یک شعر
امروز بتهای ما دیگر خورشید و ماه نیستند، بلکه سلفیها و رزومهها هستند. همانطور که دیوید فاستر والاس هشدار داد: «همه پرستش میکنند. تنها انتخاب ما این است که چه چیزی را پرستش کنیم.»
حالا بتهای ما در قاب موبایلها جا خوش کردهاند؛ در آرزوی تایید شدن، در اضطراب کافی نبودن، در رویای رسیدن به لحظهای که بالاخره «دیده» شویم. اما ممنوعیت بت پرستی یادآور میشود که ما همیشه فراتر از آن چیزی هستیم که دیده میشود. ارزش حقیقی ما در امور نامرئی نهفته است: در اشتیاق، در پرسش، و در جستجوی زیبایی و امر متعالی. زیرا آدمی خود را در طی طریق خویش خلق میکند و خود را چنان خلق میکند که شاعر شعر خود را میسراید.
ناباکوف بهترین کتاب خود، «آتش کم فروغ» را بر این عبارت بنا کرد که «زندگانی آدمی همچون تفسیری است بر یک شعر غامض ناتمام.» زندگی هر آدمی ترسیم طرحی از یک خیال منحصربهفرد پیچیده است.اما ترسیم این طرح هرگز تا پیش از مرگمان کامل نمیشود.

این تصویر قدرتمند سیاه و سفید همان خلأ ازلی پیش از ادراک را مجسم میکند.
شاید ایمان همین باشد: ادامه دادن این جستجو برای آنچه از دیده پنهان است. شاید جایی در دل این کندوکاو، پژواکی ضعیف از معجزهی آگاهی را بشنویم؛ همان معجزهای که ناباکوف چنین توصیفش میکند: «معجزهی آگاهی، آن پنجرهای که ناگهان در دل شب نیستی، رو به منظرهای آفتابی گشوده میشود.»


