نسلهاست که این معمای حلنشدنی ذهن اغلب ایرانیها را درگیر خود کرده است: «چرا آنها توانستند و ما نتوانستیم؟» چرا اروپاییها و غربیها توانستند جوامعی بسازند که در آن حقوق بشر، رفاه نسبی، و رواداری تبدیل به سکهی رایج شد، اما ما همچنان در گیرودار خشونت، تعصب و ناتوانی در گفتگو با یکدیگر درجا میزنیم؟ پاسخهای کلیشهای رایج را همه از بریم: عواملی چون صنعت، دموکراسی و حاکمیت قانون و غیره.
اما ریچارد رورتی، فیلسوف پراگماتیست آمریکایی، پاسخی متفاوت، جذاب و البته تاملبرانگیز دارد که شاید حلقهی مفقودهی این ماجرا باشد. او معتقد است که موتور محرکهی اخلاقی غرب، نه فیلسوفان بزرگی چون کانت و هگل بودند و نه کشیشان کلیسا؛ بلکه قهرمانان واقعی، رماننویسان بودند. رمانها کاری را کردند که هزار سال موعظه نتوانسته بود انجام دهد. رمانها به جای اینکه به عقل مخاطب حمله کنند، «احساسات» او را نشانه گرفتند.
وقتی شما «بینوایان» را میخوانید، با استدلال منطقی دربارهی بد بودن فقر روبرو نمیشوید؛ شما فقر را در لرزیدن کوزت و گرسنگی ژان والژان «حس» میکنید. وقتی چارلز دیکنز از یتیمخانههای لندن مینوشت، خوانندهی مرفه لندنی دیگر نمیتوانست بگوید «این بچهها به من ربطی ندارند». رمان، دیوار ضخیم بیتفاوتی را شکست.
تا پیش از ظهور رماننویسانی مثل چارلز دیکنز، ویکتور هوگو، جورج الیوت و امیل زولا، اخلاق بر مدار «اطاعت از فرمان» میچرخید؛ چه فرمان خدا که کلیسا مبلغ آن بود و چه فرمان عقل که کانت از آن دم میزد. هدف اخلاق سنتی همواره این بود که با سلاح منطق یا ترس، انسان را وادار به تمکین در برابر یک قانون کلی کند. اما رورتی معتقد است که پیشرفت اخلاقی بشر، حاصل کشف حقایق فلسفی جدید نیست؛ بلکه حاصل گسترش دایرهی همبستگی با سایر آدمها است. این «همبستگی» یعنی چه؟
انسانها ذاتا قبیلهگرا هستند. ما نسبت به «خودیها» (خانواده، همشهری، همکیش) مهربانیم، اما نسبت به «دیگران» بیتفاوت یا حتی بیرحم هستیم. هنر تمدن مدرن غربی این بود که توانست دایرهی «ما» را بزرگتر کند تا شامل سیاهپوستان، زنان، اقلیتهای مذهبی و حتی جنایتکاران شود.
رورتی میگوید این گسترش حس همبستگی با دیگران، کار رمان بود. رمان، «غریبه» را تبدیل به «آشنا» کرد. جوانی که در پاریس نشسته بود، با خواندن کلبهی عمو تام، ناگهان متوجه شد که بردهی سیاهپوست در آمریکا، موجودی عجیب الخلقه نیست؛ او هم مثل خود من درد میکشد، عاشق میشود و نگران فرزندانش است. این لحظهی جادویی «همذات پنداری»، همان جایی است که لیبرالیسم واقعی متولد میشود.
رورتی لیبرال را این گونه تعریف میکند: «کسی که معتقد است قساوت بدترین کاری است که میتوان انجام داد.» و رمانها ابزار اصلی برای نمایش جزئیات قساوت بودند. آنها نشان دادند که چگونه نهادهای اجتماعی، سنتها و حتی بیتوجهیهای کوچک ما، باعث رنج دیگران میشود.
اگر تز رورتی درست باشد، پرسیدنی است که چرا ما در خاورمیانه و ایران، نتوانستیم همگام با این تحول اخلاقی پیش برویم؟ مگر ما ادبیات نداشتیم؟ چرا، داشتیم! اما ادبیات ما عمدتا «شعر» بود، نه «رمان». تفاوت شعر، بویژه شعر کلاسیک عرفانی ما، با رمان در این است که شعر، اغلب به دنبال «امر کلی»، «آسمانی» و «انتزاعی» است. حافظ و مولوی ما را به پرواز در آسمانها، رهایی از تعلقات و اتصال به حقیقت مطلق دعوت میکنند. این بسیار با شکوه است و روح آدمیزاد را کاملا صیقل میدهد، اما لزوما «تربیت مدنی» نمیکند.
شعرِ ما میگوید «بنیآدم اعضای یکدیگرند»، که یک حکم کلی اخلاقی زیباست. اما رمان غربی، جزئیات بوی تعفن فقر، درد زایمان یک زن تنها، و تحقیر شدن یک کارگر را با دقت توصیف میکند. ما با شعر، «عارف» میشویم، اما با رمان، «شهروند» میشویم. ما در فرهنگمان یاد گرفتیم که به دنبال «حقیقت بزرگ» و رستگاری ابدی باشیم، اما رمان به اروپاییها یاد داد که به دنبال «کاهش رنج همسایه» و اصلاح قوانین کوچک دنیوی باشند.
دومین مشکل ما، غلبهی «ایدئولوژی» بر «روایت» بود. در صد سال اخیر، جوانان ما به جای اینکه با خواندن رمان، یاد بگیرند که دنیا پیچیده است و آدمها سیاه و سفید نیستند، به سمت ایدئولوژیهای انقلابی رفتند. ایدئولوژی درست برعکس رمان عمل میکند. ایدئولوژی آدمها را به دو دستهی «حق» و «باطل» تقسیم میکند و به شما اجازه میدهد که نسبت به گروه باطل، بیرحم باشید چون هدف مقدستری دارید.
رمان اما، پیچیدگی آدمها را نشان میدهد. رمان به شما میگوید که حتی آن شخصیت منفی هم داستان خودش را دارد، رنجهای خودش را دارد. رورتی معتقد است کسی که رمانهای زیادی خوانده باشد، سختتر میتواند متعصب باشد، چون میداند که حقیقت، تک بعدی نیست.
اروپا دویست سال تمرین کرد تا از طریق ادبیات، «تخیل اخلاقی» خود را تقویت کند. آنها یاد گرفتند که خودشان را جای دیگری بگذارند. اما نظام آموزشی و فرهنگی ما، بیشتر بر «اطاعت»، «قهرمانپروری» و «فداکاری برای آرمان» تأکید کرد تا بر «حساسیت نسبت به رنج دیگران». ما یاد گرفتیم که برای عقیدهمان بمیریم یا بکشیم، اما کمتر یاد گرفتیم که بنشینیم و به داستان زندگی کسی که شبیه ما نیست، گوش دهیم.
تز رورتی، اگرچه تمام پاسخ نیست، اما دریچهی مهمی را باز میکند. توسعهیافتگی فقط به معنای وارد کردن تکنولوژی یا نوشتن قانون اساسی مدرن نیست. توسعه یافتگی واقعی، یک تحول روانی و عاطفی است.
جامعهای «آدم حسابی» میشود که در آن، مردم توانایی شنیدن قصههای یکدیگر را داشته باشند. جامعهای که در آن، دیدن رنج یک کودک کار، یک زن تحت ستم، یا یک اقلیت طرد شده، خواب شب را از چشمِ شهروندانش بگیرد؛ نه به خاطر ترس از جهنم یا قانون، بلکه به خاطر اینکه «تخیل اخلاقیشان» آنقدر قوی شده که درد او را درد خود میدانند.
ما کم آوردیم، شاید چون کم رمان خواندیم. شاید چون زودتر از آنکه یاد بگیریم «دیگری» هم انسان است، خواستیم جهان را نجات دهیم. راه جبران این عقبماندگی، شاید بازگشت به ادبیات باشد؛ نه ادبیاتی که شعار میدهد، بلکه ادبیاتی که ما را وادار میکند در پوست دیگری زندگی کنیم. دموکراسی، قبل از اینکه در صندوقهای رأی شکل بگیرد، باید در کتابخانهها و در قلبهایی شکل بگیرد که با جادوی «یکی بود یکی نبود» نرم شدهاند.


