ساختمان فرهمند است. آرام است. به سامان رسیده است. نور، اما هیچیک از اینها نیست و راز در همین است. گائودی بر سنگِ ماندگار، لایهای از حرکتی بیوقفه نشانده بود؛ زیرا میدانست که این تقابل، چیزی را پدید میآورد که هیچیک از این دو عنصر بهتنهایی قادر به آفرینش آن نیستند. لکههای بزرگ با رنگهای زنده، پیوسته بر کف بنا و در امتداد ستونها جابهجا میشوند. این حرکات حتی در طول برگزاری یک آیین عبادی نیز بهچشم میآید. فضای داخلی هرگز به سکون نمیرسد. در نظر مؤمنان، اینها صرفاً تزئینات نیست؛ بلکه بیانیست دربارهی ماهیت امر الهی: حضوری زنده و پویا که هرگز نمیتوان آن را به تمامی دریافت.
در محرابگاه، رویاروییِ رنگهای اشباعشده جای خود را به چیزی آرامتر میدهد. شیشههای طلاییِ ونیزی در بخشِ هذلولیشکل، عمیقتر و متمرکزتر میشوند. چینش مثلثیِ مضاعفِ آنها ــ با نوعی خویشتنداری که پس از تجملاتِ شبستان، تضادی آرامبخش ایجاد میکند ــ تثلیثِ مسیحیت را تداعی میکند: پدر، پسر، روحالقدس؛ سه در یک. این فروتنانهترین لحظه در ساختمانیست که در سایر بخشها هرگز از شدتِ بیانِ خود نمیکاهد. و همین تفاوت است که آن را به اثرگذارترین لحظهی بنا بدل میکند.
گائودی اغلب بهعنوان نابغهای منحصربهفرد ستوده میشود، اما هیچ معماری جدا از جهان خود نیست.
« جان راسکین» (John Ruskin) منتقد هنری انگلیسی، نگرش یک نسل کامل را نسبت به معماری گوتیک بازتعریف کرد؛ او گوتیک را نه صرفاً تلاشی در سبکسازی، بلکه کنشی معنوی میدانست: تجلی معمارانهی نقصِ انسانی که در اشتیاق رسیدن به ساحت قدسیست. همین آرزو در تکتک ستونها و طاقهای ساگرادا فامیلیا نفس میکشد. آنجایی گائودی راه خود را از سنت گوتیک جدا میکند که از ریاضت و سختگیریِ آن سر باز میزند. طبیعتگرایی و غنای حسیِ سبک « آر نووُ » (Art Nouveau )، از جدیت و خشکی این سنت میکاهد و بهجای سختگیریِ اعتقادی، چیزی غریزیتر و ملموستر را جایگزین میکند. و حالا نوبت به نور میرسد؛ نوری که ساعتبهساعت دگرگون میشود و فضای داخلی را پیوسته از نو میآفریند، همچون موعظهای بصری برای بیداریِ معنوی.
نزدیکترین همتای این تجربه، ماهیتی معمارانه ندارد؛ «ریچارد واگنر » (Richard Wagner) در موسیقی همان خواستهای را پی میگرفت که گائودی در زبانِ معماری جستوجو میکرد: گونهای از هنر که فهم را دور میزند و بیواسطه به احساس میرسد. همانگونه که لایتموتیفهای (leitmotifs) واگنر در بسترهایی تازه پدیدار میشوند، تغییر شکل میدهند و در عین حال قابلِ بازشناسایی باقی میمانند، نورِ روز در معماری گائودی نیز همین نقش را ایفا میکند؛ نوری که از خلالِ شیشههای رنگی همچون تمی دیداری (theme) عمل میکند؛ تمی که بهتدریج بسط مییابد، از نو تکرار میشود (recurs) و هیچگاه به فرجامی کامل نمیرسد (resolves)..نتیجه، فراگیر، فزاینده و — برای برخی از بازدیدکنندگان — حقیقتاً سنگین و طاقتفرساست. چنین واکنشی نشانهی کمبود حساسیت نیست، بلکه پاسخی کاملاً موجه به معماریای است که مطابق همان اصول بنیادی خود، تصمیم گرفته است که مخاطب را مغلوب و مبهوت کند.

برجها و تکیهگاههای روشن
گائودی دربارهی چگونگی خوانش «برج مریم» (Mary Tower) در شب دیدگاه روشنی داشت: «ستارهی تاجِ آن باید در شب عنصری نورانی باشد و در روز عنصری معمارانه و غیرشفاف، تا حضور مادی خود را از دست ندهد. درخشندگیِ ستاره نیز نباید بیش از اندازه باشد؛ بلکه باید ملایم و کنترلشده بماند تا از مادیتزداییِ معمارانهی آن جلوگیری شود.» شرکت نورپردازیِ «لیشت کونست لیشت » (Licht Kunst Licht) این توصیه را بهدقت سرلوحهی کار خود قرار داد. سه لایهی نور در توالیای دقیق و حسابشده عمل میکنند: نورپردازیِ داخلی، شبکهبندیِ ظریفِ سازه را بهصورت سیلوئتی در برابر آسمان نمایان میکند؛ نورِ مماس بر بدنهی برج، بافتِ حجاریشدهی سطح آن را آشکار میسازد؛ و ستاره با طیفی سردتر از درون میدرخشد، طوری که از سراسر شهر دیده میشود، بدون اینکه بر آن سلطنت کند. خویشتنداری، بهمثابهی یک تصمیم طراحی.
درون شبستان نیز همین اعتقاد حاکم است. هیچ چراغآویزی از طاقها آویخته نشده است ــ و اهمیت این غیاب بیش از آن چیزی است که در نگاه نخست به نظر میرسد. چنین آویزهایی میتوانستند حرکت عمودی فضا را مختل کنند و نگاه را در میانهی ارتفاع متوقف سازند؛ درست در همان نقطهای که گائودی میخواست چشم همچنان به طرف بالا حرکت کند. در عوض، نورپردازی در فرورفتگیهای لوزیشکل جای گرفته است؛ منابع نور تقریباً دیده نمیشوند و تنها اثرشان حضور دارد. نشانهای هویتیِ نورپردازیشده از پسزمینه، محل اتصال ستونهای عظیم را مشخص میکنند؛ نقاط کانونیِ کوچک و گرمی که مقیاس انسانی را به رسمیت میشناسند، بیآنکه با مقیاس معماری رقابت کنند. آنها عظمت قابهای سازهای را تعدیل میکنند و برای این تأثیر عذری نمیخواهند.
وقتی نور موعظه میکند
در نماهای بیرونی، گائودی از تصویرسازیهای متراکم و گاه نزدیک به اغراق بهره گرفت؛ قدیسان، صحنههای کتاب مقدس و فرمهای طبیعی چنان بر روی یکدیگر انباشته شدهاند که سنگ مجالِ نفس کشیدن پیدا نمیکند. اما درون کلیسا، همهی اینها کنار گذاشته شدهاند. نه روایتی در کار است، نه پیکرهای آشنا در سنگ دیده میشود و نه صحنهای از کتاب مقدس بر دیوارها نقش بسته است. در اینجا تنها رنگ، هندسه و نور حضور دارند؛ عناصری که وظیفهای را بر عهده گرفتهاند که روزگاری بر دوش بازنمایی و تصویرگری بود.
این تصمیم، گسستی آگاهانه از یکی از دیرینهترین سنتهای معماری مسیحی بود. نقاشیهای دیواری (Frescoes) «جوتو» (Giotto) در کلیسای «سنت فرانسیس» (Saint Francis) در «آسیزی» (Assisi) نشان میدهند که این سنت تا چه اندازه میتوانست تأثیرگذار باشد؛ تصاویری در مقیاس بزرگ، با بیانی عاطفی و مستقیم، که حتی نورِ نقاشیشده در آنها نیز با چنان مهارتی بر پیکرهها سایه میاندازد و حجم میبخشد که گویی با عکسی واقعی روبهرو هستیم. گائودی این پیشینه را بهخوبی میشناخت، اما راه دیگری را برگزید. پنجرههای طراحیشده توسط ویلا-گرا ایمان را به تصویر نمیکشند، بلکه فضایی میآفرینند که در آن ایمان احساسکردنی باشد.
مقایسهی بناهای مذهبیِ همدوران گویای همین تمایز است. کلیسای جامع نئورنسانسیِ «برلین» (Berlin’s Neo-Renaissance Cathedral)، فضای مرکزی خود را با نور روشن و خنثایی که از گنبدی مسلط به درون میریزد، غرق در روشنایی میکند؛ نوری که در وضوحش کیفیتی عقلانی، مدنی و امپراتوری دارد. کلیسای «ووتیف» (Votivkirche) در وین، سنت قرونوسطایی را بهطور مستقیم از طریق پنجرههای روایی و سقفهای نقاشیشده ( (Frescoes ادامه میدهد و مجال چندانی برای تفسیر باقی نمیگذارد. در پاریس، کلیسای «سکرهکور» (Sacré-Cœur) عناصر بیزانسی و رمانسک را در هم میآمیزد. کوچکتر بودن سطوح پنجرهها نور را به داخل میکشد و فضایی درونگراتر و تأملبرانگیزتر پدید میآورد. هر یک از این بناها رویکردی منسجم و روشن دارند، اما رویکرد گائودی از اساس متفاوت است.

«رودلف اتو» (Rudolf Otto)، الهیدان آلمانی، تجربهی دینی را در دو وجه توصیف میکند:
«رازِ هیبتانگیز» (Mysterium Tremendum)؛ یعنی احساس هیبت، هراس و سرگیجه در برابر عظمتِ بیکرانِ امر الهی؛ و «رازِ فریبنده» (Mysterium Fascinans)؛ یعنی حس جذابیت و کششی که انسان را به سوی امر مقدس میکشاند، نه اینکه او را از آن دور کند. بیشتر معماریهای مذهبی به یکی از این دو گرایش دارند. اما ساگرادا فامیلیا میکوشد هر دو را همزمان در خود جمع کند و تنش میان آنها را به هستهی اصلیِ سازماندهیِ فرمیِ خود بدل سازد.
ابعاد و مقیاس بنا، حسِ «هیبت» را برمیانگیزد؛ در حالی که رنگها، ستونهای ارگانیک و نورِ متغیر و بیقرار، حسِ «افسون و کشش» را پدید میآورند. اینکه این دو نیرو در تجربهی شما به تعادل برسند یا چنان نیرومند شوند که شما را در خود غرق کنند، در نهایت به آن چیزی بستگی دارد که با خود به این بنا میآورید. گائودی این را میدانست. او فضایی نساخت که آرامش ببخشد. فضایی ساخت که بر حضور و معنای خود اصرار میورزد ــ و این وظیفه را به نور سپرد تا در هر ساعت، هر روز و هر فصل، آن را به شکلی تازه بیان کند.
ترجمه: زها بابائی
نویسنده: توماس شیلکه (Thomas Schielke)
تاریخ انتشار: (۱۴ ژوئن ۲۰۲۶)
منبع: آرک دیلی


