گاهی برای فهمیدن آنچه در خیابانهای یک کشور میگذرد، باید از تصاویر خبری فاصله گرفت و به سینما پناه برد. خبرها از تعداد معترضان، بازداشتها، آتشسوزیها و واکنش دولت میگویند؛ اما سینما میتواند پرسشی عمیقتر مطرح کند: چه چیزی یک جامعه را به نقطه انفجار میرساند؟ چه زمانی نارضایتی به خشم بدل میشود و چگونه مردمی که در یک شهر زندگی میکنند، به دو جهان بیگانه با یکدیگر تبدیل میشوند؟
اعتراضات فرانسه در اکتبر ۲۰۲۶، با مطالباتی درباره هزینههای زندگی، وضعیت آموزش و خدمات عمومی، بار دیگر این پرسشها را پیش کشیده است. گزارشهای روزهای اخیر از حضور گسترده مردم در راهپیماییها و در عین حال، تخریب اموال عمومی، غارت و برخوردهای خشونتآمیز حکایت دارند. در چنین شرایطی، خطر آن است که تصاویر خشونت، صدای مطالبات اجتماعی را بپوشانند یا برعکس، توجه به ریشههای نارضایتی به توجیه هر نوع خشونت تعبیر شود.
سینما میتواند به ما کمک کند از این دوگانه عبور کنیم. سینمای اجتماعی فرانسه، از حومههای پاریس تا دانشگاهها و خیابانهای پاریس، سالهاست که به موضوعاتی چون تبعیض، نابرابری، خشونت پلیس، بحران نمایندگی سیاسی و سرخوردگی نسل جوان پرداخته است. برای فهم این سنت سینمایی، باید از چهار فیلم مشهور «نفرت»، «بینوایان»، «آتنا» و «سخنوری» فراتر رفت و به مجموعه گستردهتری از آثار نگاه کرد.
«نفرت»؛ زخمی که بسته نمیشود
فیلم «نفرت» (La Haine)، ساخته ماتیو کاسوویتس در سال ۱۹۹۵، همچنان نقطه عزیمت مناسبی برای هر بحثی درباره شورشهای حومه فرانسه است. سه جوان، وینز، سعید و اوبر، در فضایی زندگی میکنند که رابطه ساکنانش با پلیس و جامعه رسمی، زیر فشار بیاعتمادی و تحقیر قرار گرفته است.
اهمیت فیلم در این نیست که خشونت را نمایش میدهد؛ اهمیتش در نشان دادن چرخهای است که خشونت را بازتولید میکند. خشم، واکنش به تحقیر است؛ واکنش خشمگینانه، بیاعتمادی را عمیقتر میکند و بیاعتمادی، زمینه برخورد بعدی را فراهم میآورد. در این چرخه، کمتر کسی فرصت مییابد از خود بپرسد چگونه میتوان از تکرار فاجعه جلوگیری کرد.سیاهوسفید بودن فیلم نیز فراتر از انتخابی زیباییشناختی است. جهان شخصیتها، جهانی از تضادهای شدید است؛ میان مرکز و حاشیه، قدرت و ناتوانی، امید و نومیدی. بااینحال، کاسوویتس شخصیتهایش را به قربانیان بیاختیار یا شورشیان قهرمان تبدیل نمیکند. آنها آدمهایی متناقضاند که در شرایطی دشوار، انتخابهایی گاه خطرناک میکنند. پس از گذشت بیش از سه دهه، «نفرت» هنوز پرسشی ناراحتکننده دارد: آیا جامعه فقط پس از وقوع خشونت متوجه زخمهایش میشود؟
«بینوایان» و «آتنا»؛ وقتی خیابان به صحنه بحران تبدیل میشود
لاج لی در فیلم «بینوایان» (Les Misérables، ۲۰۱۹) به همان جغرافیای اجتماعی بازمیگردد، اما این بار با دوربینی که خود بخشی از داستان است. یک برخورد خشونتآمیز در حومه پاریس ثبت میشود و تصاویر آن میتوانند روایت رسمی را به چالش بکشند. فیلم به ما یادآوری میکند که حقیقت یک حادثه، تنها به آنچه در لحظه اتفاق میافتد محدود نیست؛ مسئله این است که چه کسی حق روایت کردن آن را دارد و آیا نهادهای مسئول حاضرند در برابر شواهد پاسخگو باشند.
در روزگار تلفنهای همراه و شبکههای اجتماعی، این پرسش اهمیت بیشتری پیدا کرده است. تصویر میتواند خشونتی را آشکار کند که پیشتر انکار میشد، اما انتشار تصویر بهتنهایی عدالت ایجاد نمیکند. اگر اعتماد عمومی از بین رفته باشد، حتی شواهد روشن نیز ممکن است بهجای پایان دادن به اختلاف، به میدان تازهای برای تقابل تبدیل شوند.
«آتنا» (Athena، ۲۰۲۲)، ساخته رومن گاوراس، سویه تراژیکتر همین وضعیت را نشان میدهد. مرگ یک نوجوان به بحرانی فراگیر تبدیل میشود و محله در آتش و درگیری فرو میرود. فیلم با حرکتهای طولانی دوربین و تصاویر پرقدرت، تماشاگر را در دل شورش قرار میدهد.
اما باید مراقب بود که زیبایی تصاویر، خشونت را به منظرهای تماشایی بدل نکند. در جهان واقعی، آتشسوزی و تخریب فقط نمادهای سینمایی نیستند؛ زندگی شهروندان، معیشت کسبه و امنیت عمومی را نیز تحت تأثیر قرار میدهند. «آتنا» زمانی بیشترین ارزش را دارد که بهجای ستایش شورش، ما را با بنبست آن روبهرو کند: خشم میتواند نظم موجود را به چالش بکشد، اما بهخودیخود راهی برای ساختن نظمی عادلانهتر ارائه نمیدهد.
از «کلاس» تا «آوازخوانی در زیرزمین»؛ بحران پیش از خیابان
فیلم «کلاس» (Entre les murs، ۲۰۰۸)، ساخته لوران کانته، از خیابان فاصله میگیرد و به فضای مدرسه میرود. در نگاه نخست، با داستانی درباره معلمی و دانشآموزانش روبهرو هستیم؛ اما کلاس درس به صحنهای کوچک از جامعه فرانسه تبدیل میشود. اختلاف زبان، پیشینه خانوادگی، اقتدار معلم و تجربه دانشآموزانی که احساس میکنند به اندازه دیگران شنیده نمیشوند، در گفتوگوهای روزمره آشکار میشود.
در این فیلم، بحران نه با آتش و سنگ، بلکه با سوءتفاهم، مقاومت و فرسایش رابطهها شکل میگیرد. مدرسه قرار است نهادی برای برابری فرصتها باشد، اما اگر دانشآموزان در آن احساس بیگانگی کنند، همین نهاد ممکن است شکافهای اجتماعی را بازتاب دهد.
«کلاس» برای فهم اعتراضات دانشجویی امروز نیز اهمیت دارد. مطالبات مربوط به کیفیت آموزش، امکانات مدارس و آینده شغلی صرفاً درخواستهایی اداری نیستند؛ آنها به این پرسش بنیادی مرتبطاند که آیا جامعه برای نسل بعد، آیندهای قابل تصور فراهم میکند؟
فیلم «خطر جوانی» (Le Péril jeune، ۱۹۹۴)، ساخته سدرک کلاپیش، از زاویهای متفاوت به حافظه شورش جوانان نگاه میکند. بازگشت به خاطرات گروهی از دوستان و تجربههای جوانی در دهه ۱۹۷۰، نشان میدهد که شورش نسلی تنها لحظهای سیاسی نیست؛ تجربهای از آزادی، هویت، دوستی و مواجهه با محدودیتهای جهان بزرگسالان نیز هست.
در کنار این آثار، «سخنوری» (Le Brio، ۲۰۱۷) نشان میدهد که تبعیض و نابرابری فقط در لحظه برخوردهای خیابانی آشکار نمیشوند. گاهی آنها در شیوه سخن گفتن، قضاوت درباره دیگران و توزیع نابرابر اعتبار اجتماعی حضور دارند. این فیلم، با همه محدودیتهایش، یادآوری میکند که مبارزه برای بهرسمیتشناختهشدن میتواند در کلاس دانشگاه و عرصه گفتوگو نیز رخ دهد.
از «جلیقهزردها» تا سیاست خیابان
برای نزدیک شدن به اعتراضات اقتصادی و نارضایتی از سیاستهای دولت، باید به مستندها و آثاری نیز توجه کرد که به جنبشهای اعتراضی معاصر فرانسه پرداختهاند. جنبش جلیقهزردها از سال ۲۰۱۸، مسئله قدرت خرید، مالیات، فاصله میان پایتخت و مناطق دیگر و احساس نادیده گرفته شدن بخشهایی از جامعه را به مرکز بحث سیاسی آورد.
فیلم مستند «همه ما در کالدونیا هستیم» نیست، بلکه برای این بحث میتوان به مستندهای مستقل و گزارشهای تصویری مربوط به جنبش جلیقهزردها رجوع کرد؛ آثاری که تجربه معترضان، حضور پلیس و اختلاف روایتها از خیابان را ثبت کردهاند. اهمیت این دسته از آثار در آن است که بهجای تبدیل اعتراض به داستان چند شخصیت خیالی، با صداهای متنوع و گاه متناقض مردم مواجه میشوند.
در اینجا تفاوت میان سینمای داستانی و مستند اهمیت پیدا میکند. فیلم داستانی میتواند یک موقعیت را فشرده و دراماتیک کند؛ مستند، اگر با دقت و مسئولیت ساخته شده باشد، میتواند پیچیدگی تجربه زیسته را حفظ کند. هیچیک بهتنهایی کافی نیستند، اما در کنار هم تصویری کاملتر به دست میدهند.
جنبش جلیقهزردها همچنین نشان داد که نارضایتی اقتصادی الزاماً در قالبهای سنتی سیاست باقی نمیماند. هنگامی که بخشی از جامعه احساس کند احزاب، اتحادیهها یا نهادهای رسمی صدایش را نمایندگی نمیکنند، خیابان میتواند به وسیلهای برای بازپسگیری حضور سیاسی تبدیل شود. بااینحال، خیابان نیز صدای واحدی ندارد؛ مطالبات اجتماعی، خشم شخصی، گرایشهای سیاسی متفاوت و گاهی رفتارهای فرصتطلبانه ممکن است در یک تجمع کنار هم قرار گیرند.
سینما در بیرون از فرانسه؛ از «کار درست را انجام بده» تا «من، دنیل بلیک»
این پرسشها به فرانسه محدود نیستند. در فیلم «کار درست را انجام بده» (Do the Right Thing، ۱۹۸۹)، اسپایک لی، تنشهای نژادی و اقتصادی را در یک محله نیویورک به تصویر میکشد. گرمای هوا، برخوردهای روزمره و احساس بیعدالتی بهتدریج فضایی میسازند که در آن یک حادثه میتواند به انفجار جمعی منجر شود.
شباهت این فیلم با «نفرت» در آن است که خشونت را رویدادی جدا از زندگی روزمره نشان نمیدهد. بحران از روابطی شکل میگیرد که مدتها زیر فشار تبعیض و سوءظن بودهاند. تفاوتهای تاریخی و سیاسی فرانسه و آمریکا مهماند، اما پرسش مشترک است: چگونه میتوان اختلاف را به رسمیت شناخت، بیآنکه دیگری را از دایره انسانیت بیرون گذاشت؟
در سوی دیگر، «من، دنیل بلیک» (I, Daniel Blake، ۲۰۱۶)، ساخته کن لوچ، به خشونت نامرئی بوروکراسی و فرسایش کرامت انسانی میپردازد. قهرمان فیلم با نظام اداریای مواجه میشود که بهجای حمایت از فرد آسیبپذیر، او را در مسیرهای پیچیده و تحقیرآمیز گرفتار میکند. این فیلم شورش خیابانی را محور قرار نمیدهد، اما زمینهای را نشان میدهد که در آن احساس رهاشدگی و بیعدالتی میتواند اعتماد به نهادهای عمومی را تضعیف کند.این دو فیلم یادآوری میکنند که بحران اجتماعی تنها زمانی آغاز نمیشود که خیابان پر از دود شود. گاهی بحران مدتها پیش، در ادارهای بیاعتنا، مدرسهای فرسوده یا خانهای شکل گرفته است که ساکنانش دیگر به آینده اطمینان ندارند.
آیا سینما میتواند راهی نشان دهد؟
هیچکدام از این فیلمها نسخهای آماده برای حل بحرانهای فرانسه ارائه نمیکنند. سینما نه جایگزین سیاستگذاری عمومی است و نه میتواند بهتنهایی درباره علت یک رویداد واقعی داوری کند. بااینحال، قدرتش در آن است که اجازه نمیدهد انسانها به آمار، برچسب یا تصاویر کوتاه خبری تقلیل پیدا کنند.
در «نفرت»، خشم به چرخهای فرساینده بدل میشود؛ در «بینوایان»، تصویر حقیقت را ثبت میکند، اما اعتماد همچنان مسئله اصلی است؛ در «آتنا»، شورش به تراژدی نزدیک میشود؛ در «کلاس»، بحران از درون یک نهاد آموزشی دیده میشود؛ و در «من، دنیل بلیک»، بیعدالتی در سکوت دستگاه اداری جریان دارد.
در کنار هم، این آثار تصویری از جامعهای ارائه میکنند که مسئلهاش فقط حفظ نظم یا مهار شورش نیست، بلکه بازسازی امکان همزیستی است. این کار به شنیدن مطالبات مشروع، پاسخگویی نهادها، پرهیز از خشونت، حفظ حقوق شهروندان و تمایز گذاشتن میان اعتراض مسالمتآمیز و تخریب نیاز دارد.
شاید برای تماشای دوباره «نفرت» در روزهای کنونی فرانسه، دلیل اصلی این نباشد که فیلم اتفاقات امروز را پیشبینی کرده است. دلیل مهمتر آن است که فیلم پرسشی را زنده نگه میدارد که هر نسل ناچار است دوباره با آن روبهرو شود: وقتی اعتماد از میان میرود و هر طرف دیگری را فقط از پشت دیوار ترس و بدگمانی میبیند، چه کسی میتواند نخستین قدم را برای شکستن این چرخه بردارد؟
سینما پاسخ نهایی را نمیداند؛ اما میتواند ما را وادار کند پیش از داوری، نگاه کنیم؛ پیش از محکوم کردن یک جامعه، تاریخ و زخمهایش را بشناسیم؛ و پیش از آنکه خشونت به تنها زبان قابل شنیدن تبدیل شود، درباره امکانهای دیگر بیندیشیم. در روزگاری که تصاویر بحران با سرعتی بیسابقه گردش میکنند، شاید همین مکث و اندیشیدن، یکی از مهمترین کارکردهای سینما باشد.


