آیا شرارت در ذات انسان خانه دارد یا در جهانی متولد میشود که از پذیرفتن تفاوتها سر باز میزند؟ آیا زنی که نمیخواهد مادر باشد، نمیخواهد به مردی تعلق داشته باشد و از ایفای نقشهایی که جامعه برایش درنظر گرفته امتناع میکند، الزاماً زنی شرور است؟ و مهمتر از همه، چه کسی حق دارد مرز میان آزادی و گناه را تعیین کند؟ این پرسشها میتوانند نقطهی آغاز خوانشی متفاوت از سریال «شرق بهشت» باشند؛ اقتباس هفتقسمتی نتفلیکس از رمان مشهور جان اشتاینبک، نویسندهی آمریکایی برندهی جایزهی نوبل، به نویسندگی زوئی کازان، نوهی الیا کازان، فیلمساز فقید آمریکایی و با بازی فلورنس پیو، بازیگر توانای سی سالهی انگلیسی در نقش کتی ایمز.
جان اشتاینبک در رمان «شرق بهشت» که در سال ۱۹۵۲ منتشر شده است، با الهام از روایت کتاب مقدس دربارهی «قابیل و هابیل»، جهانی میآفریند که در آن خیر و شر، عشق و نفرت، و اختیار و سرنوشت پیوسته در کشمکشاند. اما در مرکز این جهان، زنی ایستاده است که گویی از همان آغاز زندگیاش، محکوم به تجسم شرارت است: کتی ایمز. کتی در رمان اشتاینبک شخصیتی ترسناک، فریبکار و ویرانگر است؛ زنی که زیبایی ظاهریاش در تضادی آشکار با خشونت درونی او قرار گرفته. او در نوجوانی والدین خود را به قتل رسانده، به روسپیگری پرداخته و با دو برادر هم زمان ارتباطی عاطفی و جنسی برقرار میکند. کتی بعد از ازدواج با برادر بزرگتر، آدام خانوادهای که به او پناه دادهاند، و به دنیا آوردن دو پسر دوقلو، همسر و فرزندان نوزاد خود را ترک میکند تا به شغل روسپیگری بازگردد. در حالیکه خود او هم نمیداند پسر فرزندانش، همسرش آدام است یا برادر او چارلز. او نه با تصویر سنتی مادر مطابقت دارد و نه با تجسم آرمانی زن فداکار. در جهانی که هویت زن اغلب از خلال نسبتش با مرد، فرزند و خانواده تعریف میشود، کتی موجودی ناآرام و سرکش است. او ابایی ندارد که از قرار گرفتن در این چارچوبها بگریزد، حتی با شلیک به شانهی همسر مهربان و فداکارش.
اما آیا این سرکشی بهتنهایی سرچشمهی شرارت اوست؟ زوئی کازان در اقتباس تازهی خود، با برداشتن توجه از مردان خانوادهی تراسک و قرار دادن کتی در مرکز روایت، امکان طرح دوبارهی همین پرسش را فراهم میکند. این بار زن تنها عامل برهمخوردن نظم خانواده نیست؛ او به شخصیتی بدل میشود که باید به گذشته، زخمها و پیچیدگیهای روانیاش نیز نگریست. این جابهجایی زاویهی دید، مهمترین ظرفیت انتقادی سریال است.
در ادیان و همینطور در تاریخ ادبیات جهان و اسطورهها، زن بارها در جایگاه کسی ظاهر شده که آغازگر گناه بوده است. از حوای کتاب مقدس تا پاندورای اساطیر یونان، میل زن به دانستن، انتخاب کردن یا عبور از مرزهای ممنوع، اغلب با آغاز مصیبت، گناه و تباهی پیوند خورده است. گویی زن زمانی پذیرفتنی است که در محدودهی اطاعت باقی بماند و هنگامی که ارادهی مستقل خود را آشکار میکند، به تهدیدی علیه نظم جهان تبدیل میشود. کتی ایمز را میتوان در امتداد همین سنت روایی بررسی کرد؛ با این تفاوت اساسی که خشونت او واقعی است و نمیتوان تمام اعمالش را به واکنشی علیه مردسالاری تقلیل داد. مسئله نه تبرئهی کتی، بلکه پرسش از شیوهی ساختهشدن تصویر اوست. آیا مخاطب به همان اندازه که فرصت شناختن رنج و انگیزههای مردان داستان را دارد، اجازه مییابد به جهان درونی این زن نیز نزدیک شود؟ پاسخ منفی است.
اینجاست که میتوان به اندیشهی «سیمون دوبووار»، فیلسوف و نویسندهی فمینیست فرانسوی در کتاب مشهور خود «جنس دوم» رجوع کرد. دوبووار معتقد است که زن در ساختارهای مردسالارانه غالبا نه بهعنوان سوژهای مستقل، بلکه در نسبت با مرد تعریف میشود؛ بهمثابه «دیگری». کتی نیز در نگاه مردان پیرامونش پیوسته در معرض تعریف شدن است: فرشته، معشوقه، اثیری، مقدس، مادر یا لکاته، فاحشه، ناپاک و هیولا. اما پرسش اصلی میتواند این باشد که او بیرون از این نامگذاریها چه کسی است؟ بازی فلورنس پیو ظرفیت مهمی برای واکاوی این پرسش دارد. حضور او میتواند میان چهرهی بیرونی کتی و اضطرابهای پنهانش، فاصلهای معنادار ایجاد کند. در چنین خوانشی، چهرهی زن دیگر صرفا نقابی برای پنهانکردن شرارت نیست، بلکه میتواند صحنهی کشمکش میان آسیبپذیری و میل به سلطه و قدرت باشد.

مفهوم خانه در بهشتی که میان شرق و غرب گم شده است
مفهوم خانه در «شرق بهشت» اهمیتی بنیادین دارد. خانه که در تصور متعارف باید پناهگاه انسان باشد، در این روایت به مکانی برای بازتولید ترس، رقابت، حسادت، ویرانی و طردشدگی تبدیل میشود. برای کتی، خانه الزاماً محل آرامش نیست؛ میتواند ساختاری باشد که در آن از زن انتظار میرود در نقش دختر مطیع، همسر عاشق و مادر فداکار باقی بماند. گریز او از خانه، هرچند با خشونت همراه است، پرسشی اساسی را مطرح میکند: آیا میتوان کسی را به ماندن در جایی واداشت که هرگز آن را خانهی خود ندانسته است؟ اما تلخی تراژدی کتی در این است که رهایی از سلطه، لزوماً او را به آزادی نمیرساند. او در تلاش برای تسلط بر سرنوشت خویش، خود به عاملی برای سلطه بر دیگران تبدیل میشود. قربانی بودن، بهخودیخود، انسان را از مسئولیت اخلاقی معاف نمیکند. همین تناقض است که شخصیت او را از یک نماد سادهی زن ستمدیده و یا زن صرفا شیطانی فراتر میبرد. کتی بعد از رویایی با پسران دوقلوی خود که دیگر بزرگ شدهاند، کارل و آرون، دچار فروپاشی روانی میشود. پسرها در نهایت متوجه میشوند که مادرشان رئیس یک روسپی خانهی مجلل است و یکی از آنها از فرط درماندگی، خود را به جبهههای جنگ جهانی اول در اروپا میرساند و در آنجا کشته میشود. کتی در حالیکه در وصیت نامهی خود، تمام اموالش را به همان پسرش بخشیده، با خوردن سم به زندگیاش پایان میدهد.
در قلب جهان رمان جان اشتاینبک، واژهی عبری «تیمشل» قرار دارد؛ مفهومی که نویسنده آن را به معنای «تو میتوانی» تفسیر میکند. این واژه، امکان انتخاب میان خیر و شر را پیش روی انسان میگذارد. هیچکس صرفاً به دلیل گذشته، وراثت یا زخمهایش محکوم به تکرار سرنوشت گذشتگان خود نیست. انسان میتواند انتخاب کند، و درست به همین دلیل مسئول انتخابهای خویش است. شاید مهمترین پرسش «شرق بهشت» نیز همین باشد: آیا میتوان شرارت را فهمید، بیآنکه آن را بخشید؟ آیا میتوان برای زنی که خشونت میورزد، حق برخورداری از روایتی انسانی قائل شد، بیآنکه خشونتش را توجیه کرد؟
اقتـباس زوئی کازان، زمانی به خوانشی حقیقتا معاصر تبدیل میشود که از دو دام بگریزد: تکرار تصویر زن بهمثابه سرچشمهی ازلی گناه، و تبدیل هر رفتار ویرانگر زن به نتیجهی اجتنابناپذیر ستمی که بر او رفته است. زیرا آزادی نه معادل معصومیت است و نه مجوز خشونت.
و شاید در نهایت، پرسش اصلی این نباشد که چه کسی حوا را شرور کرد، بلکه این باشد که چرا برای قرنها، روایت شرارت زنان را آسانتر از روایت پیچیدگیهای انسانی آنان پذیرفتهایم. و شاید بهشت، پیش از آنکه با خوردن میوهای ممنوع از دست برود، در همان لحظهای از دست رفته است که انسان تصمیم گرفت دیگری را نه آنگونه که هست، بلکه آنگونه که از او میترسد، تعریف کند. سریال شرق بهشت، با ساختاری منسجم، تصویرسازی تکان دهنده و بازی درخشان بازیگرانش، پرسشهای زیادی را در ذهن مخاطب جدی، مطرح میکند. پرسشهایی که برای یافتن پاسخشان باید روزها و شاید سالها، بر اساس واقعیات زندگی امروز بشر، اندیشید و عمل کرد.
در حالیکه اکثر شخصیتهای ادبی در داستانها و رمانها، به دنبال خانهی خود هستند، کتی خانهی خود را به آتش میکشد و با هویتی جعلی میگریزد. او با آن چشمان آبی معصوم و موهای طلایی براق و زیبایی افسون کنندهاش، یکی از جذابترین ضد قهرمانهای تاریخ ادبیات جهان است.


