اچ جی میلز
ترجمۀ افشین رضاپور
سفر پیدایش در داستان جنگ یعقوب با رود یبوق، ماجرای نبرد قهرمانانه با ایزد آب را روایت میکند (Gen 32.22). نشانههایی وجود دارد که هماورد یعقوب در اصل، شبح رودخانه بوده و تنها راه عبور یعقوب از این رودخانه، شکست دادن او بوده است. مانند گیلگمش، آخیلوس و اودوسِئوس، یعقوب وقتی از دست برادرش عیسو میگریزد و در سرزمین بیگانه سرگردان میگردد، به شخصیتی آستانهای تبدیل میشود و از جامعهی خود جدا میافتد. علت تبعید او، سرقت دعای برکت پدرش است که مانند سرقت قبلی، حق نخستزادگی برادرش، مسایلی همچون هویت، شرف و موقعیت اجتماعی را دربر میگیرد. آشتی بعدی او با عیسو، پایان آستانگی و آغاز پیوند دوبارهی او را رقم میزند که به درک تازهای از جایگاهاش در جهان و رابطهاش با اخلاف خود میانجامد. مایکل فیشبِین این داستان را یعقوب مبارز نامیده است «چون مدام از تلاشهای فراوان او برای تثبیت خود در جهان سخن میگوید».
داستان یعقوب مهم است زیرا هنگامیکه قهرمان آستانهای با رودخانهای که قادر به نابودی اوست، میجنگد، شباهتهای مضمونی و نمادین روشنی با واحد اسطورهای رویارویی قهرمانانه با امر آشوببنیاد دارد. رودخانه حد و مرز امر آستانهایست و با در نظر گرفتن اهمیت امر آستانهای به-عنوان بیان امر آشوببنیاد، عبور از رودخانه برای آستانگی و نبرد قهرمانانهی یعقوب، حیاتی است. هنگام پرداختن به داستان یعقوب، امیدوارم بتوانم بر سه مسئلهی مهم تاکید کنم: اعطای رحمت و برکت و رابطهاش با نامگذاری یعقوب/اسراییل، معنای مواجههی رودررو با عیسو و سرانجام، درون-مایهی میرایی/جاودانگی.
سفر پیدایش از وصف رود یبوق، دوری جسته اما فریزر توصیفی جغرافیایی ارایه کرده است که اسکاماندِرِ طغیانگرِ هومر را بهیاد میآورد:
دره، بینهایت بکر و نامتعارف است. از هر طرف صخرهها همچون ستونهای استوار، سر به فلک کشیدهاند؛ خوب که نگاه کنی، پرتگاههای مرتفع یا شیبهای های تند تا افق، پیش رفتهاند. در عمق این شکاف عظیم، رود یبوق، تند و قدرتمند جریان دارد، آب آبی رنگاش را جنگل متراکمی از خرزهره های بلند -حتی در فواصل کوتاه- پنهان کردهاند که شکوفههای سرخشان در اوایل تابستان، رنگ قرمزی بهروی دره میپاشد. رود آبی که نام جدیدش است، تند و نیرومند پیش می-رود؛ حتی در اوقات معمولی، آب تا تنگ اسبها میرسد وگاهی رودخانه کاملا غیرقابل عبور می-شود. سیل، علفها و درختچههای قد کشیدهی هر دو سوی ساحل را فرا میگیرد.
انسان طبعا با این پرسش مواجه میشود که چرا یعقوب میپذیرد شبانه از چنین رود خطرناکی عبور کند؟ شاید بتوان دو پاسخ به این پرسش داد: اول، عبور شبانه برای ایجاد تعادل با رویای یعقوب در بیتئیل است که او بعد از خروج از سرزمین خود به آنجا میرسد: «هنگام غروب آفتاب به محلی رسید. همانجا سنگی زیر سر خود گذاشت و خوابید»؛ بهمحض اینکه میخوابد، پلکانی را در خواب میبیند که به آسمان میرود و صدای خدا را میشنود که وعده میدهد فرزندان او را زیاد کند و زمینی را که او رویش خوابیده، به او و فرزنداناش بدهد. یعقوب بعد از بیدار شدن، نام آن مکان را بیتئیل یا «خانه ی خدا» میگذارد(Gen 28.11)؛ بنابراین دو تجلی شبانه، دورهی آستانگی یعقوب را شکل میدهند و حدومرزهایی را مشخص میکنند که او در میان آنها، هویت و جایگاهاش را در جهان کشف میکند. جدایی آستانهایِ یعقوب، مقدمهی بزرگی اوست، سرنوشتی که از پیش برایش مقدر شده است.
نکتهی دوم این است که کُشتی شبانهی یعقوب با خدا، از رویارویی صبح روز بعدِ او با عیسو خبر میدهد. تفسیر فیشبِین این چنین است: در طول شب، یعقوب خدا را «رودررو» میبیند (Gen. 32.33). روز بعد که با عیسو آشتی کرده، میگوید: «دیدن روی تو برای من مثل این است که خدا را دیدهام» (33.10)؛ با این خوانش، یعقوب مدام به رویارویی پیشبینی شده با برادرش فکر میکند البته با نوعی رویاپردازی که در آن رحمت خداوند که برتری او را به برادر بزرگترش تضمین می-کند، بهشکل همان فردی ظاهر میشود که یعقوب با او کُشتی میگیرد. از آنجا که دیدار او با برادرش نشانهی پیوند دوبارهی اجتماعیست، کشتی گرفتن با خدا تلاشی آستانهایست که بازگشت و پیوند دوبارهی او را مهیا میسازد؛ بهعلاوه، پیروزیاش بر رحمت خداوند نیز تاکید میکند.
داستان رود یبوق بهعنوان بیان اسطورهای مناسک درعینحال با هویت قهرمانانهی یعقوب و درک تازهی او از این مسئله ارتباط دارد؛ هم تغییر نامش به اسراییل و هم برکتدهی از جانب هماورد شبانهاش، جایگاه تازه و پساآستانهای او را در جامعه نشان میدهد.
دو واقعه با هم مرتبطند؛ در واقعهی اول، به یعقوب گفته میشود: «بعد از این، اسم تو یعقوب نخواهد بود. بعد از این، اسم تو اسراییل خواهد بود»(v. 28). در دومی، یعقوب نام هماورد خود را میپرسد اما بهجای شنیدن پاسخ، برکت مییابد. برای ارزیابی این مبادلهی شگفتانگیز، لازم است این باور قدیمی را به یاد داشته باشیم که دانستن نام شخص، باعث غلبه بر او میشود. دو هماوردِ داستان با هم برابر نیستند؛ یکی نام حریف خود را میداند و دیگری نه. مسئلهی قدرت در میان است و اگرچه به یعقوب برکت داده میشود اما قدرت در دستان حریف اوست؛ اگر درک کنیم که موضوع قدرت در اینجا حاکمیت و کنترل را در پی دارد، روشن میشود که نزاع یعقوب با خدا در پوشش ایزد آب، نه تنها مفهوم اسطورهای پنهانِ مبارزه با آشوب را در بر میگیرد، بلکه از طریق برقراری حاکمیت خاصِ خدا و یعقوب، به بحران اجتماعی پاسخ میدهد. دانستن و تغییر نام یعقوب، نشانهی حاکمیت خداست. حاکمیت یعقوب از برکت الهی و وعدهی سروری فرزنداناش ناشی میشود. پس از این مبارزه نظم نوینی زاده میشود که در آن هر دو حریف، پیروز شدهاند. یعقوب/اسراییل تبدیل به نیای مقدس و بنیانگذار قوماش میشود اما با این بینش که حاکمیت انسانیاش بهطور تفکیک-ناپذیری با حاکمیت خدا بر کیهان، ارتباط دارد.
درعینحال، موضوع میرایی نیز در این داستان به ایفای نقش میپردازد؛ بهمحض اینکه یعقوب از مرز میگذرد، با قدرت پیچیدهای روبهرو میشود (در آغاز هنوز معلوم نیست که حریف او انسان است یا خدا) که میتواند او را نابود یا رستگار سازد. یعقوب در نهایت میگوید: «من خدا را رودررو دیدهام و هنوز زندهام» (Gen. 32.30). همانطور که در دیگر روایتهای نبرد با رودخانه و دریا دیده شده، قهرمان درگیر جنگِ مرگ و زندگی میشود و پیروزیاش او را فراتر از محدودیتهای معمولی زندگی انسانی میبرد: اودوسِئوس از دریا متولد میشود، آخیلوس تبدیل به آتش خروشانی میگردد که هر چه بر سر راهاش باشد، نابود میکند، گیلگمش پای در راه سفر محالی میگذارد و به نزد اوته-نهپیشتیم میرود تا از واقعیت میرایی انسان و مرگ محتوم خود خبردار شود، نوح با خدا پیمان میبندد و یعقوب، خدا را مقابل خود میبیند، زنده میماند تا واقعه را تعریف کند و بعد به مقامی دست یابد که نیای نام دهندهی قوم بنیاسراییل شود.
آشوب و آفرینش
تا اینجا آشوب آب عمدتا نیروی ویرانگری بوده که محکوم به شکست است اما نویسندگان عهد عتیق درعینحال نیروهای قلمروی آب را بهمثابه ابزار آفرینش نیز میبینند؛ یعنی وسیلهی سودمندی در دستان خداوند برای پیشبرد اهداف آفرینشگری و رستگاریبخشی. رویارویی یعقوب در کنار رود یبوق با وعدهی پیدایش قوم جدید از جانب خدا، بخشی از الگوی بزرگتر آفرینش است؛ این اولین مرحله از رابطهی آفرینشی خداوند با قوم بنیاسراییل است؛ بعدها او افراد برگزیده-اش را از مصر بیرون میبرد، دشمنانشان را در توفان دریا غرق میکند و بدینترتیب یک ملت می-آفریند. آشکارترین دلیل برای این حرکت از آشوب ویرانگر به آشوب آفریننده، در سرود دریا ظاهر میشود (Exodus 15.1-18) که در آن موسی و قوم بنیاسراییل، رهاییشان را از دست مصریها به آواز میخوانند. این سرود از تصویر جنگ علیه نیروهای آشوب آب، سود میجوید:
به دریا دمیدی و آبها بالا آمدند/ و مثل دیوار ایستادند/ و اعماق دریا منجمد گردید/ ولی یک نسیم از طرف تو آمد و مصریان را در دریا غرق کرد.
خدا بر علیه مصریان که دشمنان او و قوم بنیاسراییلاند، جنگی بهراه می اندازد. اکنون نیروهای آشوب آب -دریا و رودخانه، وسیلهی ارادهی خدایند. این تبدیل آشوب به وسیلهی رستگاری، تاکیدهای متفاوت را در داستانهای آفرینش نویسندهی کاهنوار و یهویست، نشان میدهد؛ درحالیکه نویسندهی کاهنوارِ سفر پیدایش، طوفان را صرفا نماد آبهای آشوب در نظر میگیرد، برای نویسندهی یهویست، آبهای اعماق تبدیل به آبهای آبیاری میشوند که خدا توسط آنها رشد گیاهان را میسر میسازد و با کمک این آبها (دستکم بهشکلی ضمنی)، انسان را از خاک زمین میآفریند:
اما آب از زیر زمین بالا میآمد و زمین را سیراب میکرد -پس از آن خداوند مقداری خاک از زمین برداشت و از آن، آدم را ساخت(Gen. 2.6-7).
بنابراین آشوب آب تبدیل به منشا رشد گیاهان و جانوران و پیدایش نوع بشر میشود؛ باری، آشوب سرچشمهی زندگی انسانیست.
تصویر توفان و جنگ عظیم با نیروهای دریا هنگام نابود کردن مصریان، معادل اخلاقی دیگری را نیز بهمیان میکشد؛ همانطور که خدا در دوران توفان، انسانها را بهخاطر رذالتشان مورد مجازات قرار داد، مصریان نیز بهدلیل رفتار غیراخلاقی با قوم بنیاسراییل، به حق، مجازات میشوند. تصویرپردازی متن خروج نشان میدهد که سرشت رذالت مصریان، چیزی شبیه حرص و آز است: «دشمن گفت: دارایی آنها را تقسیم میکنم و هر چه میخواهم، برمیدارم»(15.9). تصویر حرص و آز خودخواهانهی مصریان، شبیه انتظار بلندپروازانهی جاودانگی در پیشدرآمد روایت توفان است.
پس آواز دریا در سفر خروج، سه بعد پنهان در واحد اسطورهایِ آشوب آب را در کنار هم، گرد می-آورد: جنگ عظیم بین خدای خالق و نیروهای پر آشوب دریا، نیروهای آفریننده و رستگاریبخش آبهای پر آشوب از منظر نویسندهی یهویست و تصورش از خدایی که از طریق آبهای بخشنده و آبیاری کننده، گیاهان و انسان را خلق میکند، موضوع میرایی انسان که با مجازات نخوت و رذالت مصریان، منعکس میشود.
مناسکی کردن اسطوره
واحد اسطورهایِ جنگ قهرمانانه با آشوب آب نه تنها در حماسههای یونان و بینالنهرین ظاهر می-شود، بلکه بیانی مناسکی نیز مییابد. جشنوارهی بابلی آکیتو، نمونهای از این دست است. داستان پیروزی مردوک بر تیامت در جشن سال نوی بابلی ادغام شد و در چهارمین روز جشنوارهی آکیتو بهطور رسمی در معبد مردوک از بر خوانده میشد. بابلیها در جشن پیروزی مردوک بر نیروهای آشوب که به قالب تیامت درآمده بودند، رسما تصویر خدا را در شهرشان به نمایش میگذاشتند و با نصب آن در معبدی خاص، مناسک را خاتمه میدادند. بهعنوان بخشی از مناسک، پادشاهِ حاضر رسما از سلطنت خلع و بعد دوباره منصوب میشد؛ بدینترتیب، این جشنواره سالروز تجدیدحیات را که بهشکلی نمادین شبیه آفرینش اولیهی کیهان بود، گرامی میداشت. همچنین تاجگذاری دوبارهی پادشاه شبیه دوباره برقرار کردن نظم کیهان است و گواهیست بر قدرت سیاسی و مذهبی پادشاه. از این نظر، اسطوره و جشنواره در کنار هم گرد میآیند تا رابطهی میان نظم کیهانی و سیاسی را بیان کنند. درست همانگونه که مردوک بر نیروهای آشوب پیروز میشود و نظم کیهانی را میآفریند، قدرت پادشاه نیز برای برقراری و حفظ نظم در جامعهی سیاسی بهطور آشکار و از لحاظ مذهبی دوباره مورد تایید قرار میگیرد. اسطوره نه تنها جهان و نظماش را از طریق مناسک توضیح میدهد بلکه به ساختار سیاسی نیز مشروعیت میبخشد.
درعینحال جامعه از طریق مناسک، احساس مذهبیاش را بیان میکند که بخشی از خودشناسی آن است و همزمان، نظم سیاسیاش نیز اهمیتی کیهانی مییابد؛ بهعبارت دیگر، نمایش مناسکی و دوبارهی آفرینش و بازتاجگذاری مناسکی پادشاه، با این ترس نخستین که جهان و نظم محافظ آن روزی ممکن است به آشوب ازلی بازگردد، مقابله میکند. بحران اجتماعی که فرارسیدن سال نو موجب آن شده (شاید هم تحتتاثیر انقلاب زمستانی)، کنش مناسکی را برمیانگیزد. مناسک سالانه نه تنها شرکتکنندگان را در تماس با حقیقت ازلی کیهان و چرخههای تکرارشوندهاش قرار میدهد، بلکه فرصتی فراهم میکند تا با چنین کنشی، حفظ و تداوم الگوی کیهانی و نظم جهان و جامعه، تضمین گردد.
مِتینگر در جشنوارهی پاییز یهودی، پدیدهی مشابهی را میبیند. او با طرح این بحث که جشنوارهی پاییزی یهودیان نخستین شباهتهایی اسطورهای با اندیشهی کنعانی داشت «و احتمالا با جشنوارهی آکیتوی بینالنهرینی در ارتباط بود»، به این نتیجه میرسد که این جشنواره بهشکل جنگ خدا با نیروهای آشوب، مجسم میشد. او با ذکر متونی از عهد عتیق مانند متن 17-12 .74،19-6 .89 و 29.10 (خداوند بهعنوان پادشاه ابدی بر فراز توفانها جلوس فرموده است»)، میگوید:
جشنوارهی پاییزی پیشاتبعید که یک هفته، احتمالا از روز اول تا هفتم تشرین بهطول میانجامید (سفر تثنیه16.13،15)، مراسمی بود که با عقیدهی پادشاهی خداوند، پیروزیاش بر آشوب و آفرینش بعدی جهان، مشخص میشد.
از آنجا که جشنوارهی پاییز، جشن برداشت محصول بود، مراسمی که باروری زمین را بهعنوان برکتی از جانب خداوند جشن میگرفت، با تصورات هر دو نویسندهی یهویست و کاهنوار، روابطی مفهومی و گونهشناسانه داشت؛ علاوهبراین، همانطور که مِتینگر نیز معتقد است، این جشنواره به-گونهای گسترش یافت که در نهایت عید فصح، جایگزین آن شد؛بنابراین جشنوارهی پاییز هم به ماجرای توفان برمیگشت، هم به ماجرای خروج (هر دو، دوران بحران اجتماعی بودند). این جشنواره که خود را به شکل اسطورهای از طریق ایدهی آشوب آب نشان میداد، درعینحال مفاهیم اسطوره-ای آشوب را با زندگی مناسکی یهودیان نخستین، ادغام میکرد.
تاریخی کردن اسطوره
مفاهیم اسطورهای و الگوهای معنایی ذاتیشان اغلب تسلیم درک و مشاهدات جدید میشوند و گاهی حتی جهتگیری شناختی، دستخوش تغییر بنیادین میگردد؛ بهویژه در مورد نویسندگان عهد عتیق، الگوی اسطورهای جنگ با آشوب آب، تبدیل به عنصری تعیینکننده در گسترش آگاهی تاریخی در میان قوم بنیاسراییل شد. برداشت آنها از خودشان بهعنوان یک قوم، یعنی هویت ملی و درکشان از رابطه با خدا، تحتتاثیر ایدههای اساطیری آشوب، نزاع و آفرینش بود.
توضیح اینکه روایت توفانِ سفر پیدایش، ارادهی خداوند را در رها کردن نیروهای پر آشوب دریا برای نابودی بشر و رذالتاش، به نمایش میگذارد اما او درعینحال به توفان پایان میدهد، نظم را باز میگرداند و براساس همان مضمون همیشگی عهد عتیق، از طریق نوح با انسان پیمان میبندد. روشن است که این وقایع، بهلحاظ گونهشناسی، به جنگ اسطورهای با دریا مربوط میشود که پشت روایتهای آفرینشِ سفر پیدایش قرار دارد؛ پس توفان نه تنها به موضوع آفرینش باز میگردد بلکه تبدیل به الگویی برای خروج میشود، واقعهای که در آن خداوند مصریان را در توفان دریا نابود می-کند و همین راهگشای آفرینش قوم بنیاسراییل میگردد. از این نظر، الگوی اسطورهای پیروزی قهرمان بر آشوب آب در سنتهای خودشناسی قومیِ بنیاسراییل، تاریخی سازی میشود. مِتینگر در توصیف این «گرایش به تاریخیسازی» عبارت «از اسطوره تا تاریخ رستگاری» را بهکار میگیرد؛ این بدین معنیست که الگوی اسطورهای نه تنها بخشی از آگاهی تاریخی میگردد، بلکه در تحول چشم-اندازهای یزدان شناسانهی بینظیر عهد عتیق به ایفای نقش میپردازد.
برای درک این نکته که کدام ویژگی واحد اسطوره مناسب این تحول است، باید ساختارهای بنیادی و حرکتاش را دوباره بررسی کنیم؛ بهویژه اینکه رابطهی بین خودِ الگوی اسطورهای و مفاهیم زمان تاریخی که گویی شباهتهایی ذاتی با آن دارد، چیست؟
در پاسخ به این پرسش، میتوان گفت که تجربه و ذهنیت قوم بنیاسراییل، اسطورهی جنگ ازلی با آشوب آب را تبدیل به بخشی از الگویی گستردهتر، جهانیتر یا کهنالگویی کرد، یعنی یک الگوی حرکت از نظم به آشوب و بعد دوباره به نظم؛ مثلا فیشبِین، یادآور میشود که گزارش سفر پیدایش در توفان واقعهای را میبیند که «نظم خلق شده را وارونه میکند و آشوب نخستین را دوباره برقرار میسازد». او ادمه میدهد: «دقیقا محدودیت آشوب که در پی میآید، کنشی آشکار یا بازآفرینی-ست». همانطور که پیشتر گفته شد، این الگو درعینحال تجربهی خروج را در و از طریق هر دو جشنوارهی پاییز و عید فصح، شکل میدهد اما معنای الگو بهدلیل اختصاص یافتن و سازگار شدن با واقعهی خروج، از بنیاد تغییر کرده است؛ این الگو که قبلا بهعنوان الگویی هنجاربنیاد و تکرار شونده برای مناسک آکیتو و جشنوارههای پاییز مورد استفاده قرار میگرفت، فقط یک مناسک سالانه بود که در آن تناوب دورهای آشوب و نظم از قرار معلوم تا ابد ادامه مییافت. هرچند تخصیص این الگو به واقعهی خروج، سرشت پارادایم اسطورهای را از بنیاد تغییر داد، این پارادایم محدود و بدینترتیب، اساسا تاریخی شد؛ بهعبارتدیگر، مفهوم اسطورهای تاریخ ادواری – مناسک فصلی مفهوم حرکت ادواری تاریخ را تقویت میکنند- بهخوبی با شالودههای ذهنیِ میتولوژم جنگ کیهانی، مخصوصا هنگامیکه در مناسک جشنوارههای سالانه مورد استفاده قرار میگیرد، مطابقت دارد اما هنگامیکه واحد اسطوره برای واقعهی خروج بهکار میرود، وارد قلمرو تاریخ میشود، الگوی اسطورهای و چرخهای دستخوش تغییر میگردد و به آگاهی تاریخی بهعنوان حرکتی خطی در طول زمان، بدل میشود؛ این بدین معنیست که گرچه واقعهی خروج بهعنوان جنگ کیهانی خدا با و بهوسیلهی نیروهای آشوب آب توسط نویسندگان و شعرای بنیاسراییل مدام بیان میشد اما این واقعه برای «اختراع» تاریخ و رشد آگاهی تاریخیشان، حیاتی بود.
یک جنبه از این چشمانداز تغییریافته، این است که ترس مخصوص نوآیین در طول آستانگی مناسکی، به بخشی از تجربیات تاریخی مردم تبدیل میگردد. تبعید بابلی و هراسهای مرتبط با آن بههمان اندازهی تشویش مشابه در زمان خروج از مصر، میتواند یک آستانگی تاریخی خوانده شود و گسست یک ملت از امر آشنا و شناخته شده نیز بههمان میزان، هراسآور است؛ درنتیجه نویسندهی کاهنوار و یهویست بهشکلی شهودی نسبت به الگوی اسطورهای و فرقهای آستانگی، حساس بودند و روایتهایشان را با ویژگیهای تاثیرگذاری که عموما با آستانگی مناسکی اقوام باستانی مرتبط بود، پر کردند.
اهمیت این تغییر بنیادی در مفهومسازی و بهکارگیری الگوی اسطورهای را نباید به اغراق کشاند. درحالیکه دیگر مذاهب و اسطورههای باستانی به چرخههای فصلی یا دیگر پدیدههای تکرارشونده (مثل توفان سالیانهی رود نیل) وابستهاند، قوم بنیاسراییل برای معنابخشی به زندگیاش و در تماس قرار دادن آن با الگوهای تکرار شوندهی ابدی و چرخههای جهان، با چنین ایدههایی به مخالفت برخاست؛ بنابراین معنای اصلی را نه در حوزهی اسطورهای بلکه باید در قلمروی تاریخی یافت. قوم بنیاسراییل که برداشت فرقهای غالب از آفرینش در چهارچوب باز آزمودن نمایشی یا مناسکی نزاع کیهانی ازلی را کنار گذاشته بود، ایماناش را حول محور اعتقاد راسخ به رستگاری تاریخی، استوار کرد. برای آنها دیگر آفرینش جهان در دوران اسطورهای ماقبل تاریخ (Urzeit)، یک واقعهی مهم تاریخی نیست بلکه مسئله، عمل بیهمتا و سرنوشتساز خداوند در آفرینش قوم آنها در زمان تاریخی است.


