اگر کتاب «نیمهی تاریک ماه؛ داستانهای کوتاه» از نشر نیلوفر را باز کنید و نگاهی به فهرستش بیندازید، میبینید که در زمستان سال ۱۳۴۸ در دفتر هشتم مجلهی جُنگ اصفهان، داستان «معصوم اول» چاپ شده و در این کتاب هم آورده شده است؛ کتابی که قرار است مجموعهی «داستانهای کوتاه» هوشنگ گلشیری باشد. اما بلافاصله بعد از «معصوم اول» داستان «معصوم سوم» آمده است. چه اتفاقی برای «معصوم دوم» افتاده؟ پاسخ یک کلمهی تیز و بُرنده است: سانسور. سانسوری که «معصوم چهارم» را هم از این کتاب حذف کرده است.
گلشیری معصومهای اول تا چهارم را در مجموعهداستان «نمازخانهی کوچک من» یکجا منتشر کرد. مجموعهداستانی که جدا از معصومها، شامل چند داستان بسیار معروف دیگر از کارنامهی گلشیری نیز هست: «گرگ»، «عکسی برای قابعکس خالی من» و خودِ داستان «نمازخانهی کوچک من». بعدها گلشیری داستان بلندی نوشت با عنوان «حدیث مُرده بر دار کردن آن سوار که خواهد آمد» که درواقع آخرین داستان همین مجموعهی معصومهاست: «معصوم پنجم». «معصوم پنجم»، بهصورت جداگانه با عنوانی که ذکر شد، توسط نشر نیلوفر چاپ شد. بنابراین در یک نگاه کلی میتوان گفت که سانسور یکدرمیان معصومها را حذف کرده است. در این یادداشت قصد دارم به داستان «معصوم دوم» بپردازم؛ داستانی که در کنار داستانهایی مثل «میر نوروزی ما»، «نقشبندان»، «دست تاریک، دست روشن» و «خانهی روشنان» از تکنیکیترین داستانهای هوشنگ گلشیری است.
جملههای شروع داستان را با هم مرور کنیم:
«یا امامزاده حسین، تو را به خون گلوی جدت سیدالشهدا، به آن وقت و ساعتی که شمر گردنش را از قفا برید، من حاجتی ندارم، نه، هیچچیز ازت نمیخواهم، فقط پیش جدت برای من روسیاه واسطه بشو تا از سر تقصیرم بگذرد. خودت خوب میدانی که من تقصیر نداشتم. برای پول نبود، نه، به سر خودت قسم نبود. یعنی، چهطور بگویم، بود، برای پول بود. سهتا گوسفند میدادند با صد تومن پول. دستگردان کرده بودند. پنج تومن و سه ریالش مال من بود. یک مرغ فروختم تا بتوانم پنج تومن و سه ریال را درست کنم. بیشتر از همه دادم. کدخداعلی فقط سه تومن داد. میفهمی؟ من دو تومن بیشتر دادم. فدای سرت. پول که چیزی نیست.»
از همین چندخط شروع داستان، اطلاعات بسیار زیادی را میتوان استخراج کرد. اولاً راوی در امامزاده حسین نشسته است و درواقع دارد خطاب به او یک تکگویی نمایشی اجرا میکند. صحنهی مرکزی داستان همین امامزاده است. ثانیاً در روایت راوی باید منتظر تناقضگوییهای بسیار زیادی باشیم. درست است که راوی اولشخص همواره غیرقابل اعتماد است، اما این راوی آشکارا دچار تناقضگویی است. در ابتدا میگوید حاجتی ندارد و بعد در ادامه میبینیم که دارد؛ حاجتی بسیار عجیب و آیرونیک. وقتی داستان را کامل خواندیم، میفهمیم که خودِ راوی سرِ شخصی را که به درگاهش التماس میکند، بُریده است و بعدها مردم روستا برای او یک امامزاده ساختهاند. قاتل از مقتول میخواهد که واسطهاش شود تا از سر تقصیرهایش بگذرند. همچنین این راوی در همین چند خط، چهاربار از کلمهی «پول» استفاده میکند ولی میگوید که پول اصلاً مسئلهای نبوده است. ثالثاً نوعی گناه جمعی نیز در همین چند خط مطرح میشود و هرکس دُنگ خودش را در این گناه جمعی گذاشته و بعد همهچیز افتاده گردن راوی یا همان مصطفی. اما ماجرا و پیرنگ «معصوم دوم» چیست؟
برای تحلیل پیرنگ بیشتر آثار گلشیری، همانند منتقدهای فرمالیست، بهتر است دو اِلمان را از هم جدا کنیم: فابیولا و سیوژه. از نظر منتقدهای فرمالیست، «فابیولا» همان سیر خطی و تقویمی و ابژکتیو وقایع بیرونی است و «سیوژه» شکل فرمیافته و غالباً غیرخطی همان وقایع که از زبان یک راوی بدون هیچ ترتیب ظاهریای بیان میشوند. خواننده باید با خواندن داستان که همان «سیوژه» است، «فابیولا» را در ذهن خود بازسازی کند تا متوجه معنای داستان شود. کار زمانی سخت میشود که بدانیم آن وقایع بیرونی و ابژکتیو، قرار است توسط یک راوی غیرقابلاعتماد و بهشکل کاملاً سوبژکتیو ارائه شوند. گلشیری از این تکنیک برای فشرده کردن زمان روایی داستان خود استفاده میکند و همچنین به داستان جنبههای فردی و انسانی میدهد. اساساً یکی از تفاوتهای داستان مدرنیستی با داستان رئالیستی در همین است. درواقع کل داستان «معصوم دوم» را در صحنهی مرکزیاش، میتوان چند ساعت دانست، درحالی که در همین چند ساعت، ماجراهای دَه سال روایت شدهاند. اگر نویسنده میخواست وقایع را از ابتدا تا انتها بهشکل خطی و رئالیستی تعریف کند، احتمالاً با یک داستان بسیار طولانی و خستهکننده طرف میشدیم. خلاصهی فابیولای «معصوم دوم» که تقریباً دَه سال به درازا انجامیده است، چنین چیزی خواهد بود:
مصطفی، که راوی داستان هم هست، از اهالی «ده پایین» است که همواره با اهالی «ده بالا» بر سر آب قنات مشکل دارند. پس از دعواهای بسیار بین این دو روستا که شرحش در داستان هم آمده، اهالی ده پایین تصمیم میگیرند برای مراسم عاشورا دیگر به ده بالا نروند. شخصیت «خالق» به اهالی ده پایین میگوید که سید صحیحالنسبی را در روستایی پیدا کرده و باید پول جمع کنند تا او را به ده خودشان دعوت کنند تا مراسم عاشورا را خودشان بهصورت خودکفا از ده بالا برگزار کنند. ماجرای پولی که مصطفی در شروع داستان از آن حرف میزند، همین است. در نهایت سیدحسین، همان سید صحیحالنسب، به روستای آنها میآید. پسر کدخدا نقشه میکشد که این سید در همان ده پایین بمیرد تا برای او امامزادهای بسازند و امری قدسی را در دهشان پایهگذاری کنند. مصطفی با صدتومان پول و سه گوسفند (که باز هم در آغاز به آن اشاره شده) راضی میشود که در نقش شمر وارد شود و گردن سیدحسینِ بیخبر از ماجرا را ببرد؛ که البته شخصیت مصطفی فکر میکند که خود سیدحسین از ماجرا باخبر است و برای اجر اخروی حاضر است در این ماجرا شهید شود. فرایند ساخت امامزاده شروع میشود و خود مصطفی هم بهسختی غرق در کار ساختن امامزاده میشود. در نهایت آن چند نفر که نقشه را کشیده بودند، همهچیز را میاندازند گردن مصطفی سادهلوح و او را از ده پایین اخراج میکنند. مصطفی با خانوادهاش (همسرش و پسرش حسین!) از آنجا به دِه دیگری میروند اما مردم آن ده که کِرامات امامزادهی جدید را شنیدهاند و میدانند که مصطفی در نقش شمر آن سید را کشته، او و خانوادهاش را با آزار و اذیت از دِه جدید هم میرانند. او و خانوادهاش به روستاهای مختلف میرود و هربار آواره میشود و مجبور میشود که خانهاش را عوض کند. پس از گذشت ده سال آوارگی و ندامت، مصطفی تصمیم میگیرد که به زیارت امامزاده سیدحسین روستایشان برود. اهالی روستا متوجه میشوند و میآیند مصطفی را با بیل و کلنگ میزنند تا فراریاش دهند. اما او تسلیم نمیشود. شبانه با سر شکسته و روی خونین از دیوار امامزاده بالا میکشد و میرود پیش امامزاده تا همهی این وقایع را تعریف کند و از او طلب شفاعت کند و این همان صحنهی مرکزی داستان است.
همانطور که ذکر شد، گلشیری تمام این ده سال را در چند ساعت فشرده میکند. مخاطب باید فعالانه با متن درگیر شده، معنا و ترتیب وقایع آن را استخراج کند. با فهمیدن همین «فابیولا» است که دلیل سانسور شدن داستان «معصوم دوم» مشخص میشود. گلشیری آگاهانه در این داستان به نقدِ خرافات و اسطورههای مذهبی پرداخته است و نشان میدهد چگونه این خرافاتِ مقدس در دست نهاد قدرت (که نمایندهاش در داستان کدخدا و شخصیتهای اطرافش هستند) میتواند تبدیل به عامل سوءاستفاده و سرکوب شود. در نگاه اول ممکن است خواننده ریشههای این خرافات و استبداد برآمده از آن را در ایران پس از اسلام بجوید؛ اما اساساً ریشههای استبداد دینی را میتوان در ایران پیش از اسلام، مخصوصاً در گفتمان دودمان ساسانی نیز پیگیری کرد. کاظم امیری در وبسایت بنیاد گلشیری مقالهای با عنوان «تلاشی برای تفسیر معصومها» دارد که در آن مقاله بهدرستی به این ریشهها اشاره کرده است:
«اسطورهسازی و انتظار معجزه از نيروهای غيبي، در شرايطي كه انسانها ناتوانند عللِ بدبختيها را دريابند، موضوع معصوم دوم است. چنانكه ميبينيم، در اين درونمايهی بهاختصارنقلشده، يكي از اسطورههاي بنيادين تمّدن ايرانی به پرسش كشيده ميشود: اسطورهی قربانی يا شهادت. ريشههای اين اسطوره به دينِ زردشتي بازمي گردد. اهورا مزدا، براي آنكه بر اهريمن غلبه كند، مي خواهد كه جانوری داوطلبانه خود را قرباني كند تا گناهی كه شكِ زروان سبب شده، بخشيده شود. قرعهی شانس به نام گاو زده میشود. گاو امّا نخست حاضر نيست كه قرباني شود. اهورا دينِ زردشت را به روانِ گاو مي نماياند و او با درك ضرورتِ ديني پا به هستي میگذارد و قرباني میشود. خون وی همان هوما يا سوما است كه مايهی حيات و جاودانگي است. گاو با نثار خون خود زندگي جاودانه میيابد و روانش در جهان مينوی اهورايی ساكن میشود.»
که ماجرای قربانی شدن گاو بهخوبی و وضوح در داستان دیگری از گلشیری به اسم «میر نوروزی ما» نیز حضور دارد. درنهایت فارغ از نقد گلشیری به تمام این باورها، باید به نکتهی دیگری هم اشاره کرد: شخصیت مصطفی نهتنها بعد از گذشت ده سال از ماجرای پیشآمده و سوءاستفادهی قدرت از این ماجرا باخبر نشده، بلکه باز برگشته به همان امامزادهی تقلبی و از کسی که به قتلش رسانده، طلب آمرزش میکند و مردم همان دِه پایین که گویا اصل و منشاء ساختهشدن این امامزاده را فراموش کردهاند، از امر قدسیشان دفاع میکنند و مصطفی(شِمر) را کتک میزنند. در واقع مخاطب در این داستان سانسورشده، بهصورت واژگون، نه برای شخصیت سیدحسین که مقتول است، بلکه برای شخصیت مصطفی که نقش «شمر» را بازی میکند دل میسوزاند.


