جودیت اشکلار پیامبر نبود؛ او به پیامبران بیاعتماد بود. اما پس از فجایع قرن بیستم، او به درستی فهمید که برای بقای لیبرالیسم چه چیزی حیاتی است. او نه آرمانشهر ساخت و نه از سیاست کناره گرفت. در عوض، نوعی خرد سیاسی واقعبینانه و دقیق پیش روی ما گذاشت. این همان خردی است که سالها نادیده گرفتیم و امروز برای دفاع از لیبرالیسم در برابر یورش اقتدارگرایی، بیش از همیشه به آن نیاز داریم.
وقتی اشکلار، نخستین زن صاحب کرسی استادی در دپارتمان علوم سیاسی هاروارد، در سال ۱۹۹۲ در ۶۳ سالگی درگذشت، یک سکوت نسبی میراث فکریاش را در بر گرفت. با وجود اعتبار بی چون و چرایش، او هرگز به شهرت چهرههای نسل پیش از خود نرسید؛ غولهایی چون هانا آرنت و آیزایا برلین که آنها نیز یهودی بودند و طعم تلخ تبعید از اروپای فاشیستی را چشیده بودند.
گمنامی نسبی اشکلار اما اتفاقی نبود و ریشه در دو انتخاب آگاهانه داشت: نخست آنکه، او هرگز به دنبال ساختن مکتبی از پیروان نبود؛ و دوم آنکه، خود را از هیاهوی سیاست روزمره دور نگه میداشت. اما شاید دلیل عمیقتر این بود که فلسفهی او، که برآمده از تجربهی تلخ قرن بیستم بود، با روح زمانهی پس از مرگش همخوانی نداشت؛ دورانی که سرمست از این باور بود که غرب لیبرال میتواند جهان را، حتی به زور شمشیر، به جای بهتری تبدیل کند.
اشکلار در مقالهی تکان دهندهی خود، «لیبرالیسم مبتنی بر ترس»[1]، با جسارتی نبوغ آمیز اعلام کرد: «زیستن، ترسیدن است». از زمان مرگش، این نوشتهی کوتاه به یکی از متون بنیادین نظریهی سیاسی مدرن بدل شده و نام او را در مرکز گفتگوهای فلسفی سیاسی قرار داده است. اما شهرت او بیش از هر چیز، مدیون دفاع سرسختانهاش از سنت سیاسی آمریکاست؛ سنتی که او معتقد بود باید با خردی محتاطانه، و نه با شعارهای بزرگ، در برابر طوفانهای افراطگری چپ و راست از آن محافظت کرد.
اشکلار این مقاله را برای نجات واژهی «لیبرالیسم» نوشته است. در آن زمان، این واژه از معنا تهی شده بود. لیبرالیسم به معنای حکومت نخبگان بیدردی بود که ادعای نمایندگی مردم را داشتند، اما از خود مردم میترسیدند. به همین دلیل، «لیبرال» بودن به یک دشنام تبدیل شده بود؛ چه از طرف راست و چه از طرف چپ. لیبرال یعنی کسی که ضعیف است، شک دارد و به هیچ چیز عمیقا باور ندارد. رابرت فراست به طعنه میگفت لیبرال حتی حاضر نیست در دعوا طرف خودش را بگیرد. اشکلار در چنین شرایطی تلاش کرد به همه یادآوری کند که معنای واقعی و ضروری لیبرالیسم چیست.
اشکلار معتقد بود که لیبرالیسم فلسفی و حقوقی مبتنی بر حقوق و عدالت، که با امانوئل کانت و جان راولز شناخته میشود، و همچنین لیبرالیسم آرمانی که در آثار جان استوارت میل یافت میشود، در نهایت به بیراهه رفتهاند، زیرا از فوری ترین وظیفهی سیاسی مرتبط با آزادی غفلت کردهاند، یعنی مهار ساختن خشونت دولتی.
تفاوت اساسی اشکلار با نسل پیش از خودش، از جمله راولز، دقیقا همینجاست: برای راولز، لیبرالیسم زمانی اعتبار اخلاقی پیدا میکند که در پی عدالت باشد و بر یک نظریهی منسجم عدالت استوار شود. اما اشکلار مساله را وارونه میدید. او میگفت نقطهی شروع نباید یک نظریه آرمانی باشد، بلکه باید تجربهی زیستهی مردم از بیعدالتی باشد؛ چیزی که بخودی خود بار اخلاقی دارد. از نگاه او، «درک بیعدالتی» مهمتر و بنیادیتر از «حس عدالت» رالزی است، چون انسانها پیش از هر چیز، رنج و ظلم را با تمام وجود تجربه میکنند و سیاست باید از همین نقطه آغاز شود، نه از مدلهای انتزاعی.
لیبرالیسم اشکلار به دنبال ساختن یک بهشت یا «خیر برتر» نیست؛ بلکه هدفش فرار از یک جهنم یا «شر مطلق» است. او معتقد بود که تأکید لیبرالیسم بر مهار قدرت، باید از این ترس اساسی از خشونت و بیرحمی دولت نشأت بگیرد. این تنها راهی است که لیبرالیسم میتواند به درستی «ضد دولت» باشد: یعنی مراقب خطرناکترین بخشهای قدرت دولتی باشد، اما همزمان، از قدرت دولت برای جلوگیری از بیرحمی افراد در جامعه نیز استفاده کند.
در میان اندیشمندان برجسته، شاید هیچکس به اندازهی ریچارد رورتی، وامدار و مروج اندیشههای جودیت اشکلار نبوده است. رورتی، جوهر لیبرالیسم را در یک جملهی ساده و قدرتمند اشکلار یافته و آن را به سنگ بنای فلسفهی سیاسی خود تبدیل کرده است: «لیبرالها کسانی هستند که فکر میکنند بیرحمی را بدترین کار ممکن میدانند… کسانی که امید دارند که رنج آدمی تخفیف یابد و بساط تحقیر انسان به دست انسان برچیده شود.»[2] برای رورتی، این تعریف ساده، قطب نمای اخلاقی تمام فلسفهی لیبرالها است.
اشکلار در کتاب درخشان خود «رذایل روزمره»[3]، که پنج سال پیش از «لیبرالیسم مبتنی بر ترس» منتشر کرد، استدلال میکند که تهدید فقط از طرف پلیس، قدرت رسمی یا خشونت فیزیکی نمیآید؛ خطر واقعی میتواند از سوی همان افرادی باشد که با حرارت میگویند از ظلم بیزاریم. او هشدار میدهد که «خشونت اخلاقی»، قضاوتگری، طرد، و تحقیر کردن انسان به دست دیگری تحت لوای فضیلت میتواند گاهی از سرکوب رسمی هم مخربتر باشد.
اشکلار نتیجه میگیرد که دشمن اصلی، بیرحمی است؛ تحمیل رنج بر انسان. راه مقابله با بیرحمی دولت چیست؟ شهروندان بیدار. شهروندانی که گوش به زنگاند، اعتراض میکنند و در برابر سوءاستفاده از قدرت میایستند. این کار شجاعت و اعتماد به نفس میخواهد. در نهایت، اشکلار به ما هشدار میدهد که خطر اصلی، نه ترس، که جامعهای از ترسوهاست. «ما نباید از ترسیدهها باشیم؛ باید از جامعهای بترسیم که از انسانهای ترسو ساخته شده است.»
اشکلار در ریگا پایتخت لتونی، از پدر و مادری یهودی زاده شد. خانوادهی او در طول جنگ جهانی دوم از اروپا گریختند و پس از یک سفر طولانی از طریق ژاپن، در کانادا اقامت گزیدند. هویت یهودی اشکلار، به خصوص تجربهی او به عنوان یک پناهنده در جنگ جهانی دوم، اندیشهی سیاسیاش را عمیقا شکل داد. او که به همراه خانوادهاش مجبور به فرار از لتونی شده بود، طعم تبعید و آزار را چشیده بود و همین تجربه، باعث شد که در تمام آثارش بر مفاهیمی چون آسیبپذیری، ترس و بیرحمی تمرکز کند.
اشکلار گذشته را فقط بهعنوان یک «درس تاریخی» نمیدید؛ او خودش در دل همان تاریکی زندگی کرده بود. برایش بیرحمی یک مفهوم دانشگاهی نبود، تجربهای زنده بود: هولوکاست، استالینیسم، و قرنی که بیدلیل لقب «عصر کشتار جمعی» نگرفته بود. همین تجربهها بودند که ستونهای «لیبرالیسم مبتنی بر ترس» او را ساختند؛ فلسفهای که از دل وحشتی برآمده بود که او عملا از آن گریخته بود. با این حال، نکتهی عبرت آموز نگاهش این بود که خشونت را محدود به اروپا یا قرن بیستم نمیدانست. او میفهمید که بیرحمی همیشه در کمین انسان است؛ امکانی دائمی، تکرارشونده و جهانشمول.
[1] Judith N. Shklar, the liberalism of fear, 1989
[2] ریچارد رورتی، پیشامد، بازی و همبستگی. ترجمهی پیام یزادنجو ۱۳۸۵
[3]. Judith N. Shklar, Ordinary Vices, 1984


