نوشتهٔ آذر نفیسی
ترجمهٔ آرتیست ریدر
(این مقاله به تاریخ سوم فوریه ۲۰۲۶ در مجلهی تایم منتشر شده است)
وقتی دوستی از هنری جیمز پرسید چگونه ویرانی جنگ جهانی اول را تحمل میکند، نویسنده پاسخ داد: «تا جایی که میتوانی احساس کن، احساس کن، احساس کن.» این توصیه، جوهرهٔ آنچه برای انسان ماندن لازم است را در خود دارد. رژیمهای توتالیتر تلاش میکنند ظرفیت احساس کردن ما را از بین ببرند، ما را بیحس کنند، انسانیتمان را مصادره کنند؛ درست مانند سانسورچیانی که بخشهایی از کتابها را سیاه میکنند.
وقتی به ایران فکر میکنم، به نور فکر میکنم. به بازی نور بر روی برگها، بر روی آب، بر روی کوهها. من در تهران به دنیا آمدم و وقتی از پنجرهٔ پذیراییمان نگاه میکردم، به قلهٔ دماوند، بلندترین کوه ایران، با هالهای از برف نگاه میکردم. به این فکر میکنم. به شبهای شعر در تهران فکر میکنم. به هوشنگ گلشیری که در شبهای شعر ما شاعران کلاسیک ایرانی را به ما میآموخت. به خواندن فردوسی و نظامی در پذیرایی خودمان و خانهٔ دوستانم فکر میکنم.
در دسامبر، ایرانیان در اعتراض برخاستند. جمهوری اسلامی تنها زبانش را به کار برد: خشونت. و بار دیگر سردخانهها و گورستانهای ایران پدر و پسر، مادر و دختر را دریافتند. برای من، مانند میلیونها ایرانی دیگر، این مبارزه سیاسی نیست؛ وجودی است. اولین کاری که جمهوری اسلامی کرد، مانند هر نظام توتالیتر، این بود که حق زندگی را از ما بگیرد. این کار را با کشتن مستقیم مردم انجام داد و با تلاش برای بازسازی شهروندان، تبدیل ما به خیالپردازیهای خودشان، برای خلق یک ایرانی جدید.
من در زمان انقلاب ۱۹۷۹ در تهران تدریس میکردم. آن زمان خودم را نمیشناختم.
جمهوری اسلامی با گرفتن چیزها، چیزهای زیادی را به من آموخت. آنها تاریخ و هویت انسانیام را مصادره میکردند. ما را از ارتباط با جهان محروم میکردند و باور میدادند که هیچکس به ما اهمیت نمیدهد. احساس میکردم انزوایی که بر ما تحمیل شده، تلهای است که تنها با احساس کردن، زندگی کردن و مقاومت کردن میتوان از آن گریخت.
وقتی داشتم تهران را ترک میکردم، مادرم در آپارتمان دنبالم میآمد و مدام میگفت: «به آنها بگو، به آنها بگو.» به جهان بگو چه بر سر ما آمده. همانطور که پریمو لوی گفته بود، باید مینوشتم «تا دوباره به جامعهٔ انسانها بپیوندم».
دیشب نتوانستم بخوابم. مدام به سه نفر فکر میکردم. تنها راه جبران دینم به آنها این است که با داستانهایشان زندهشان نگه دارم. پس از دکتر فرخرو پارسا برایتان میگویم. او مدیر دبیرستان من در تهران بود. بسیار سختگیر بود. جلوی در مدرسه میایستاد و طول یونیفرم ما را چک میکرد. ما شعرها و داستانهایی دربارهاش میسرودیم. او، همراه مادرم، یکی از شش زن اول بود که در سال ۱۹۶۴ به مجلس ایران انتخاب شد. وزیر آموزش و پرورش شد، تصویر زنان را در کتابهای درسی تغییر داد و آموزش دختران و زنان را در ایران بهطور چشمگیری پیش برد.
جمهوری اسلامی سراغ او آمد. او را به جرایمی از «ترویج فساد و فحشا» تا «نقض اخلاق اسلامی» متهم کرد. دادگاه انقلابی تهران او را «مفسد فیالارض» اعلام کرد و در اردیبهشت ۱۳۵۹ به اعدام محکومش کرد. افسانه این است که او را در کیسه گذاشتند چون نباید به زن دست زد و به کیسه تیراندازی کردند. برخی میگویند به دار آویختند یا سنگسار کردند. آن زمان بود که ناامیدی عمیقی احساس کردم. بسیاری از ایرانیان آخرین پیام دکتر پارسا را از سلول زندان به فرزندانش نقل میکنند: «من در برابر کسانی که انتظار دارند برای پنجاه سال تلاشم برای برابری زن و مرد ابراز پشیمانی کنم، سر خم نخواهم کرد. آماده نیستم چادر بپوشم و به عقب تاریخ بازگردم.»

من در ایران ماندم. و این مرا به داستان دوم و نفر دوم میرساند. او دانشجوی من در دانشگاه علامه طباطبایی تهران بود، جایی که در زمان جنگ با عراق ادبیات انگلیسی تدریس میکردم. او در جنگ شرکت کرده بود و بسیار فعال در انجمن اسلامی دانشجویان بود؛ انجمنی که ابزار انطباق ایدئولوژیک و کنترل دولتی بر دانشگاهها بود. قدرت این را داشت که مرا از دانشگاه بیرون کند. یا بدتر!
یک روز که داشتم هنری جیمز درس میدادم، صدایی در راهرو شنیدیم. دو دانشجو با خبر دویدند: این جوان دو قوطی بنزین آورده، خودش را خیس کرده و آتش زده. فریاد میزد: «به ما خیانت کردند، به ما خیانت کردند.» برخی از دانشجویانم وقتی جسدش را بیرون میبردند، شوخی کردند. این مرا بسیار ناراحت کرد. آنها را سرزنش کردم. یکی گفت: «نمیدانی او چه کرده.»
فهمیدم مرگ دیگری هم هست. رژیم ما را به شکل خودش درمیآورد، قلب را سخت میکند. سعی کردم این را از طریق آموزش رمان به دانشجویانم منتقل کنم. رمان بزرگ چندصدایی است و به جای بسیاری سخن میگوید. رمان دروغهای رژیم توتالیتر مانند جمهوری اسلامی را تهدید میکند. رمان کنجکاوی و همدلی را پرورش میدهد.
داستان سوم دربارهٔ راضیه است. فقط نام کوچکش را به یاد دارم. در ۱۹۷۹ در یک کالج کوچک دخترانه در تهران ادبیات معاصر آمریکایی درس میدادم. راضیه دانشجوی من بود.
او مسلمان متعصبی بود. مادرش نظافتچی بود. پدرش مرده بود. دختری لاغر و کوچک، با روسری که صورتش را قاب گرفته بود. جدی بود. هنوز چهرهاش را میبینم. راضیه با من تا در دانشگاه میآمد و دربارهٔ هنری جیمز و جین آستن حرف میزدیم. عاشق هنری جیمز شد. زنان مستقل در داستانهایش را دوست داشت. میگفت این زنان خوشبختیشان را فدا میکنند اما کار درست را انجام میدهند.
راضیه کنجکاو بود. کنجکاوی، میل به شناخت دیگری، «نافرمانی در خالصترین شکلش» است، همانطور که ولادیمیر ناباکوف گفت. تو فقط آنچه هست را نمیپذیری، بلکه آنچه میتواند یا باید باشد را جستجو میکنی. بعد از آن ترم به دانشگاه تهران رفتم. یک بار راضیه را در خیابان دیدم. با اشاره به من فهماند حرف نزنم. سال بعد از انقلاب بود و سرکوب آغاز شده بود. چند سال بعد، مهتاب، یکی دیگر از دانشجویان سابقم، در دانشگاه علامه طباطبایی به دیدنم آمد. او زندان رفته بود اما به خاطر رفتار خوب آزاد شده بود. در زندان با راضیه آشنا شده بود.
راضیه و مهتاب در زندان بر سر عشق به ادبیات با هم پیوند خورده بودند. راضیه از هنری جیمز حرف میزد؛ مهتاب از اف. اسکات فیتزجرالد. در میانهٔ صحبت، مهتاب مکث کرد. «میدانی، راضیه اعدام شد.» هنوز او را میبینم. حتی در زندان، حتی در انتظار اعدام، راضیه زندگی را انتخاب کرد. از طریق ادبیات، بسیار فراتر از سلول زندانش رفت. پیوندش با رمانها و داستانهای هنری جیمز بر مرگ غلبه کرد و زندگی را دوباره تأیید کرد.

وقتی در ایران زندگی میکردم، پدرم میگفت این کشور بسیار کهن است و بارها مورد تهاجم قرار گرفته. آنچه به ما هویت و تداوم میدهد، شعرمان است که صدها سال به فردوسی، حافظ، جامی و سعدی بازمیگردد. وقتی این رژیم به قدرت رسید، بیش از دستگیری و کشتن شاعران و نویسندگان کرد.
آنها سعی کردند حافظهٔ فرهنگی ما را پاک کنند. سعی کردند مجسمهٔ فردوسی، شاعر حماسی ما، را نابود کنند و نام خیابان عمر خیام، شاعر، ستارهشناس و فیلسوف ما، را تغییر دهند. اما زنان ایرانی جلوی آن تابلو ایستادند و نگذاشتند تغییرش دهند. این یکی از پیروزیهای کوچک در میان شکستهای بیشمار بود. رژیم سنتهای فرهنگی ما را بتپرستانه مینامید، اما ایرانیان هنوز به زیارتگاه شاعرانمان میروند.
جمهوری اسلامی ایران، اتحاد جماهیر شوروی جهان اسلام است (یک تئوکراسی مدرن با جاهطلبی امپریالیستی) و ایدئولوژی و سیستمی است که شکست خورده. وقتی به نسل جوان ایران نگاه میکنم، امید میبینم. اعتراضها هم جدیدند و هم ریشه در تاریخ ما دارند. زنان سالهاست برای آزادیها مبارزه میکنند و علیرغم سرکوب پیش میروند. آنچه به من امید میدهد، دیدن زنان و مردان، کسبه و بازنشستگان، همهٔ اقشار جامعهٔ ایران است که در اعتراضهای اخیر کنار هم آمدهاند.
مدتهاست به واتسلاو هاول فکر میکنم که نوشت: «امید قطعاً با خوشبینی یکی نیست. اعتقاد به اینکه چیزی خوب از آب درمیآید نیست، بلکه یقین به اینکه چیزی معنا دارد، فارغ از اینکه چگونه به پایان برسد.» معترضان ایران به ما نشان میدهند که آزادی یک آزمون است و حتی ممکن است با جانت برایش بپردازی.


