داشتم برگهایی از تاریخ معاصر را ورق میزدم تا ببینم کشتار دست کم سی و شش هزار نفر در اعتراضات خیابانی ایران در دو شب ۱۸ و ۱۹ دی ماه ۱۴۰۴، چه شباهتهایی در تاریخ جهان دارد. یکی از خونبارترین اعتراضات خیابانی که با کشتاری کم سابقه به پایان رسید، اعتراضات میدان «تیان آنمن» پکن در دهه هشتاد بود که بیشترین تخمین فعالان حقوق بشر از این کشتار، توسط نظام حاکم بر چین، حدود ده هزار نفر برآورد شده است. حتی در خشونتهای قومی، جنگهای داخلی و نسلکشیهای تاریخ معاصر هم، موردی را پیدا نکردم که در دو شب، چنین کشتار هولناکی رخ داده باشد.
در جولای ۱۹۹۵، و در روزهای پایانی جنگ در کشور یوگسلاوی سابق، صرب تبارهای اهل بوسنی، وارد شهر سربرنیتسا شدند و طی حدود دو هفته، در حدود هشت هزار مرد و پسر مسلمان این شهر را قتل عام کردند. اتفاقی که جهان آن را به عنوان نسل کشی شناخت و باعث شد نیروهای ناتو با بمباران صربستان، به این نسل کشی و جنگ میان صربها و مسلمانان بوسنی و هرزگوین پایان دهند. این افراد اغلب در گورهای دستهجمعی دفن شدهاند. زنان و کودکان و افراد سالمند به مناطق امنتر فرستاده شده بودند، در نتیجه این قتلعام در مورد مردان و پسران مسلمان شهر سربرنیتسا صورت گرفته است. آمار این نسلکشی اما خیلی کمتر از کشتار مردم ایران توسط رژیم جمهوری اسلامی در دو روز بود.
در نهایت در تاریخ جنگ جهانی دوم، یک مورد مشابه از نظر تعداد کشتهشدگان پیدا کردم. در کشتار «درهی بابییار» در حومهی شمال غرب کییف. بعد ازحملهی ارتش آلمان نازی به مناطقی از شوروی سابق که امروز کشور اوکراین است، و بعد از تصرف شهر کییف توسط نازیها در سال ۱۹۴۱، در تاریخ ۲۹ و ۳۰ سپتامبر، اعلامیههایی در شهر پخش شد که در آن از یهودیان خواسته بودند در محل درهی بابییار جمع بشوند تا به مکان دیگری نقل مکان داده شوند. اما بعد از تجمع هزاران زن و مرد و کودک و پیر، تمامی آنها تیرباران شده و در گودالهای داخل دره مدفون شدند.
ارتش نازیها آمار کشته شدگان در درهی بابییار در دو شب را ۳۳۷۷۱ نفر اعلام کرد. واقعهای که به «هولوکاست با گلوله» شناخته میشود، این قبل از زمانی بوده است که میلیونها یهودی با حضور در اردوگاههای مرگ، و با اتاقهای گاز، کشته و در نهایت سر از کورههای آدمسوزی دربیاوردند. در ماهها و سالهای بعد نیز هزاران نفر از کولیها، فعالین سیاسی، بیماران روانی، معلولین جسمی و ذهنی، و همچنین اسیران جنگی روسی و اوکراینی در همان محل تیرباران شده و در گودالهایی، به صورت دسته جمعی دفن شدند.
اگر در حومهی کییف، ارتش آلمان نازی، یهودیهای روسی و اوکراینی را قتل عام کرده است، در شهرهای کوچک و بزرگ ایران، ایرانیها در کشور خودشان توسط اقلیتی مزدور و جیرهخوار که آنها هم ایرانی هستند، به رگبار گلوله بسته شدهاند. کسانی که فارسی حرف میزنند، رهبرشان اهل خامنهی آذربایجان و زادهی مشهد است، و اگر شناسنامهای نگاه کنیم، قاتل و مقتول از یک دین و آیین و سنت و کشور میآیند. در واقعهی درهی بابییار اما خبری از تیر خلاص زدن به مجروحان پیدا نکردم، و یا دزدیدن مجروحان از بیمارستانها، و یا درآوردن قلب و ریه کشته شدگان، و یا دریدن رحم دختران و زنان برای آنکه بدانند جنینی در رحمشان هست و یا نه و اگر هست درآوردن جنین از بدن مردهشان، و یا دزدیدن اجساد برای مقاصدی در آینده و یا گرفتن پول گلوله از بازماندگان، و یا درخواست پولهای کلان برای تحویل اجساد و یا گرفتن امضا از بازماندگان که افراد کشته شده از نازیها بودند و تروریستها آنها را کشتهاند.
شعری که جهان را تکان داد
«هولوکاست با گلوله»، کمکم به حافظهی جمعی اروپاییها راه یافت و در آثار هنری و همچنین در شعر و ادبیات تجلی پیدا کرد. اگرچه در خود شوروی سابق تا سالها حرفی از این واقعهی هولناک به میان نمیآمد، چون رهبران کمونیست علاقهای نداشتند که وقایع کشتار یهودیان پررنگ شود. اما درست بیست سال بعد از واقعهی هولناک درهی بابییار، یوگنی الکساندرویچ یفتوشنکو، شاعر اهل سیبری در اعتراض به نبود هیچ یادبودی بر این دره، شعری نوشت به نام «منظومه بابییار، سال بلوا». او که در دوران اصلاحات خروشچف به شهرت رسیده بود، با این شعر، به شهرتی جهانی یافت. شعر بلندی که فریادی بلندتر علیه سکوت در برابر تبعیض نژادی بود. یفتوشنکو در این منظومهی جاودانه، نه تنها به یهودی ستیزی سیستماتیک حکومت آلمان نازی اعتراض میکند، بلکه به رخوت و رکود ذهنی و تفکر مردمان جامعهی خود نیز نقد دارد. جایی که نفرت پراکنی و در مواقعی سکوت خود مردمان اروپا، موجب به وجود آمدن کسانی با تفکر برتری نژادی هیتلر و همفکرانش میشود.
این منظومه با این جمله آغاز میشود:
«روی درهی بابییار هیچ سنگ قبری نیست.
روی این دره، سکوت چنبره زده است.»
یفتوشنکو در این شعر، خود را در بدنهای مختلفی قرار میدهد. گاهی در بدن یک کودک یهودی در دوران کشتارهای قرون وسطایی، گاهی در بدن یک انسان قرن نوزدهمی و گاهی در بدن یک روسی که در خیابان مورد نفرت عمومی قرار میگیرد. در حقیقت در این منظومه در شعر، جمعیت قربانیان به یک صدای واحد تبدیل میشود. گویی زمین بابییار خود به زبان آمده است. فضای شعر در خاک واقعه، میان سوگ، خشم و همدلی حرکت میکند. شعر «سال بلوا» مثل یک سخنرانی عمومی آغاز میشود، اما کمکم به مونولوگی درونی میرسد. این جابهجایی، مخاطب را از جایگاه «تماشاگر تاریخ» به جایگاه «شاهد» میبرد. این شعر که از نمونههای برجستهی شعرهایی در مورد هولوکاست است، بر نبودن یادمان، به مثابه فقدان صدا و عدم اعتراف تاریخ، تمرکز دارد. در این شعر خبری از خون و خشونت نیست اما خلا و فقدان چنان برجسته است که مخاطب را دو چندان تحت تاثیر قرار میدهد. شعر سال بلوا از یک گزارش تاریخی عبور کرده و به حافظهی جمعی و زندهی ابنای بشر میپیوندد. دمیتری شوستاکوویچ، آهنگساز بنام روسی، سمفونی سیزدهم خود را با الهام از این شعر ساخته است.
شاعر در تمام ابیات شعر، انگار بر سر آن درهی مخوف ایستاده و کلمات را فریاد میزند. شعری که چنین تمام میشود:
«و من خود،
فریادی یگانه هستم
بی هیچ صدایی
بر فراز این هزاران اجساد خفته در گور»
شاید برای همین است که تمامی حکومتهای دیکتاتوری و غیر مردمی، از شاعران، نویسندگان و هنرمندان هراس دارند. چون میشود تنها با سرودن یک شعر، دیکتاتور را رسوا کرد، جنایات را از زیر زمین به روی زمین آورد و حافظهی جمعی مردمان را از رخوت و سکوت و فراموشی رهانید. نوشتن و خلق هر اثر هنری از وقایع تاریخی، ضد فراموشی است، ضد سلطه و سرکوب است. حافظه و وجدان بیدار جامعه است. شکی نیست که در آیندهای دور و یا نزدیک، شاهد خلق آثار هنریای باشیم که «هولوکاست ایرانی» را نیز در حافظهی بیدار تاریخ، جاودانه خواهند کرد. چرا که قلم را میتوان شکست اما شعر را هرگز. میتوان دست نوازنده را برید اما موسیقی را هرگز، میتوان کارگردان را کشت اما سینما را هرگز، میتوان صحنه را آتش زد اما تئاتر و رقص را هرگز، میتوان مغز هنرمند را متلاشی کرد اما هنر را هرگز.

این مطلب را با آوردن اسم هنرمندانی به پایان میبرم که اخیرا نامشان در میان بازداشتیها منتشر شده است و همچنین با احترام به یاد و نام هنرمندان ناشناس و گمنامی که در قیام دی ماه ۱۴۰۴، کشته، زخمی، زندانی و یا مفقود شدهاند. مصطفی علیمحمدی، نوازنده و مدرس پیانو، آرتین پریوش، نوازندهی تار و جواهرساز، عبدالله عاجپرین، بازیگر و کارگردان تئاتر، شکیلا قاسمی، نقاش، سارینا رضایی، عکاس، صادق منصوری، خوشنویس، ایمان نوبختی، خواننده و آهنگساز، مهیار آقامحمدباقر، طراح زیورآلات، حمیدرضا آخوند نصیری، نویسنده و کارگردان، محمد معین، بازیگر و دستیار کارگردان، علی همدانی، بازیگر تئاتر و علی صفری، بازیگر تئاتر که تنها ۲۳ سال دارد و در ۱۸ دی ماه در کرج بازداشت شده و با اتهام محاربه روبروست. اتهامی که میتواند منجر به حکم اعدام او شود.


