رمان «خانوادهی پاسکوآل دوآرته» که «اعتراف» زمینی و غیرمسیحی راوی اولشخصش- پاسکوآل دوآرته- است، اینطور شروع میشود: «… همه لخت دنیا میآییم، با اینحال بزرگ که شدیم، سرنوشت طوری شکلمان میدهد که انگار از مومیم. بعد همهی ما را روی راههای گوناگون بهطرف یک مقصد واحد- مرگ- روانه میکند. بعضی دستور دارند از راههای گلکاریشده بگذرند، از بعضی هم خواسته میشود روی جادههای پُر از تیغ و خار راه بروند». پاسکوآل عمیقاً به چیزی که میگوید باور دارد. از او خواسته شده از همان کودکی در مسیرهای پُر از خار راه برود. که دیده نشود. که زجر بکشد. وقتی خواهرش به نابکاری میافتد، پاسکوآل میگوید: «چون ظاهراً خداوند نمیخواست هیچکدام ما از حیث عملِ خیر ممتاز باشیم، پایش به راههای دیگری کشیده شد» و وقتی فرزندش در یازدهماهگی میمیرد میگوید: «از کجا معلوم انتقام خدا بهخاطر همهی گناههایی که مرتکب شده بودم و همهی گناهانی که میبایست مرتکب بشوم نبوده باشد؟» و میبینیم که در ذهن پاسکوآل، او حتی پیشپیش دارد تقاص گناهانی را که هنوز انجام نداده هم پس میدهد. پاسکوآل در کف زندان دمر دراز کشیده است و برای ما مینویسد «خداوندا! چه تن نحیفی برای آزمون برگزیدی» و ما به این فکر میکنیم که پاسکوآل چقدر گناهکار است و چقدر پاک. اما نسبت پاسکوآل با ایوب عهد عتیق چیست؟ ایوب عهد عتیق میداند که گناهی نکرده ولی پاسکوآل از وقتی چشم باز کرده غرق در گناه والدین بوده. خشونت والدین پاسکوآل میوهی ممنوعهای است که باعث هبوط او شده و او را به سمت گناهانی سوق داده که مستوجب عقوبت است. از طرفی پاسکوآل اشتباه میکند که همهی این بدبختیها را «آزمون» و «انتقام» میداند. شاید زمینکوبیدن همسر باردار پاسکوآل توسط اسب از «شیرینکاریها»ی همان بازی سرنوشت باشد، اما میبینیم که در رمان، جبر سنتیِ سرنوشت جای خودش را به جبرِ مدرن طبقاتی میدهد. شکارِ پاسکوآل مارماهیهایی است که از فضولات خانهی دونخسوس تغذیه کرده و چاقوچله شدهاند. پاسکوآل میگوید آن مارماهیها همان چیزهایی را میخورند که دونخسوس خورده است؛ منتها با یک روز فاصله. این همان جبری است که مثل یک خار به پهلوی پاسکوآل فرو رفته و مدام از او میخواهد از خودش «مردانگی» بهخرج دهد و در برابرش کاری بکند و با برادر عقبافتادهاش، ماریو، مقایسه نشود. همین جبر و «مسیر پُر از خار» است که پاسکوآل را وامیدارد به خانهی دون خسوس اینطور دقیق نگاه کند: «یک خانهی دوطبقه، خانهی دونخسوس، بود که سردرش دیدن داشت؛ کاشیکاری بود و دالانش آراسته به گلدان. دون خسوس همیشه هوادار پروپاقرص گل و گیاه بود و بهگمانم زن سرایدار را در مراقبت از شمعدانیها، آفتابگردانها، نخلها و نعناعها با همان عشق و مراقبتی که ممکن بود نسبت به بچهها داشته باشد، مدام میپایید». همینجاست که میفهمیم دوگانهی گل/خار در ذهن پاسکوآل چه پررنگ است و چه تمناها و خشونت سرکوبشدهای در سرش موج میزند.
یکی از زیباترین عناصر رمان دقیقاً همین بخش مسکوتماندهی مربوط به دونخسوس است. از همین ابتدای کتاب، از نامهی پاسکوآل به دونخوآکین بارهرا لوپس– تنها دریافتکنندهی نوشتههای پاسکوآل- میفهمیم که او قاتلِ دونخسوس است. اصلاً بهخاطر همین قتل سیاسی-طبقاتی به اعدام محکوم شده است (در ادامه است که میفهمیم او پاکو ملقب به شازده و مادرش را هم بهقتل رسانده است. ای بسا همسر اولش، لولا را هم کشته باشد. نگاه کنید به صحنهی ساختگی و غیرقابل باور مرگ لولا). اما روایت پاسکوآل عملاً با قتل مادر و آن صحنهی درخشان کندن نوک سینهی پسر، پایان مییابد و آزادیای که با کشتن والدش احساس میکند. عصیان او ایوبوار و در برابر خداوندش نیست. او خودش را حقیرتر از آن میداند که زورش به جبروت و کبریای الهی برسد. او در برابر افراد دیگری که به پهلویش نیشتر زدهاند عصیان میکند و بعد در برابر مشیت الهی تسلیم میشود و قبل مرگ میگوید «خواست خدا انجام خواهد شد».
مرد نامرئی، مرد تنهای شب
یکی از بهترین قسمتهای رمان جایی است که شخصیت پاسکوآل برای اولین بار از زندان آزاد شده و به سمت خانه میرود. برای خودش خیالپردازی میکند که مردم توی ایستگاه منتظرش هستند. ولی هیچکس به هیچجایش نیست که پاسکوآل از زندان آزاد شده است. صحنهی فوقالعادهی است آن صحنهی رسیدن به ایستگاه. و بعد پاسکوآل میرود خانه. این قاتلِ رستهازبند آنقدر باملاحظه است که میترسد در بزند که نکند خواهر و مادرش را نصفهشبی بترساند. در نهایت که چارهای نمییابد، در میزند. و باز هم یکی از زیباترین صحنههای رمان: مادر در را باز میکند و اولین دیالوگش این است که «چه میخواهی؟»
ادبیات داستانی آدمهای تنهای زیادی تحویل جوامع بشری داده. از دیوانهی کینهجویی مثل ناخدا اهب گرفته تا مرد قدرتطلبی مثل مکبث یا عاشق دلدادهای مثل گتسبی. امروز فکر میکنم که یکی از بهترین نمونههای تنهایی در ادبیات داستانی همین پاسکوآل دوآرته است. او که از همان اولین صفحاتی که مینویسد، احساس میکند نامرئی است: «مردم شهر به حقیقت پشت میکنند و خیلیوقتها حتی خبر ندارند که یکی دو فرسخ آنطرفتر، وسط دشت، یک نفر دهاتی ممکن است وقتی که خرتوپرتش را جمع میکند و قلاب ماهیگیریاش را میبندد و سبد کوچک بوریاییاش را با شش هفت مارماهی برمیدارد، شاید راجع به آنها فکر میکند». آیا همین تنهایی و نامرئی بودن باعث نشده که پاسکوآل بهسمت خشونت لجامگسیخته کشیده شود و علیه والد خونی و والد سیاسیاش عصیان کند و آنها را به قتل برساند؟ تحلیلهایی هستند که میگویند مادرِ پاسکوآل نمادی است از اسپانیای آن دوران. فرزند علیه مادر نالایق خویش قیام میکند و مادر در لحظهی مرگ به دست فرزند خودش، سینهی او را با دندان میکَند. همین نامرئی بودن و توسری خوردن پاسکوآل را به این خشونت سوق نداده؟ پاسکوآلهای تنهای ما با مادرشان و دونخسوسهایشان چه خواهند کرد؟ نمیدانم. شاید واقعاً «خواست خدا انجام خواهد شد».


