سال ۱۳۴۹ بود که ایرج پزشکزاد مهمترین و معروفترین رمان خود، «داییجان ناپلئون» را نوشت و بهصورت پاورقی در مجلهی فردوسی منتشر کرد و شش سال بعد، در سال ۱۳۵۵، ناصر تقوایی با اقتباس معروف خود از این رمان، آن را کاملاً در فرهنگ ایرانی ماندگار کرد. ایرج پزشکزاد خود دربارهی نوشتن رمانش میگوید:
«یک دوستی داشتم، تورج فرازمند، که آدم فوقالعادهای بود و از لحاظ فهم و شعور و ذوق هنری نظیر نداشت. من مأمور (وزارت خارجه ایران) بودم در ژنو و تصادفاً تورج فرازمند چند روزی به آنجا آمده بود. پرسید کار تازه چی داری؟ گفتم و او سه ساعت تمام گوش کرد و تشویق فوقالعادهای کرد از دایی جان ناپلئون. خبرش را تورج به تهران برد و وقتی به تهران رفتم به اصرار فراوان دوستان در مجله « فردوسی»، قبول کردم که بهصورت پاورقی در آنجا چاپ بشود.»
«داییجان ناپلئون» جزو آن دسته از آثاری است که توانستهاند وارد بخشی از فرهنگ عامهی مردم ایران شوند و خود این موضوع شاید مهمترین دلیلی باشد برای بررسی بیشتر یک اثر ادبی. ایرج پزشکزاد که خود کارمند وزارت خارجه بود و با ادبیات و فرهنگ غرب نیز آشنا، نوعی دیدگاه انتقادی آمیخته به طنز بسیار قدرتمند در «داییجان ناپلئون» وارد کرده است که کمتر مورد نقد و بررسی دقیق قرار گرفته است.
در ظاهر، چیزی که پیرنگ داستان را جلو میبرد، عشقی است که راوی داستان، سعید، به دختردایی خود، لیلی، دارد. ولی این عشق، نوعی عشق ممنوعه محسوب میشود. راوی، شخصیتی است از طبقهی متوسط و لیلی عضو طبقهی اشرافِ متوهم رو به زوالِ اواخر دوران رضاشاهی. بین پدرِ لیلی، یعنی شخصیت داییجان ناپلئون، و پدرِ راوی، یعنی شخصیت آقاجان، کشمکش و دعواهای دائمی وجود دارد. کشمکشهایی پیشپاافتاده و خندهدار که طنز اصلی داستان را میسازد. در بین این کشمکشها، شخصیت اصلی داستان که همان سعید است، سعی میکند هرطور که شده به خواستهاش، عشق لیلی، برسد. طبق تعریف استیو کاپلان از کمدی، میتوان «داییجان ناپلئون» را نوعی کمدی دانست:
«کمدی دربارهی یک مرد یا زن معمولی است که با مشکلات حلنشدنی دستوپنجه نرم میکند؛ درحالی که بسیاری از مهارتها و ابزارهای لازم برای موفقیت را ندارد، اما با این حال هرگز امیدش را از دست نمیدهد.»
سعید نیز دقیقاً یک شخصیت معمولی است؛ یک ناقهرمان. مشکلات او، که درواقع مشکلات طبقاتی خانوادگی است، بسیار بزرگتر از خود او هستند ولی او هرگز، تا آخر رمان، امیدش را از دست نمیدهد و با کمک عمو اسدالله تلاش میکند. اما پایان داستان، پایانی خوش نیست. اینجاست که میشود داستان را منطبق کرد با داستانهایی با «پیرنگ بلوغ». در پیرنگ بلوغ ما غالباً نوجوانی داریم که در دنیای امن خودش زندگی میکند و چندان به دنیای بیرون و اجتماع توجهی ندارد. اتفاقی میافتد و سیلیای به صورت او میخورد و او را وادار به واکنش میکند (در اینجا، عاشق شدن سعید). او از دنیای امن خود خارج میشود و با مشکلات سر و کله میزند (اختلافات طبقاتی خانوادهها) و در نهایت واقعیت تلخ را میپذیرد (لیلی با پوری ازدواج میکند) ولی از نظر شخصیتی رشد میکند. به همین دلیل میتوان گفت در رمان «داییجان ناپلئون» با کمدیای طرف هستیم که پایانی خوش ندارد ولی باعث رشد شخصیت میشود.
اما شروع رمان از ما دعوت میکند که جدا از موقعیتهای بهشدت خندهدار و کشمکشهای موجود، به جامعهی ایرانی آن زمان نیز توجه کنیم:
«من یک روز گرم تابستان، دقیقاً یک سیزده مرداد، حدود ساعت سهوربعکم بعدازظهر، عاشق شدم.»
و این عاشق شدن راوی، از نظر زمانی بسیار نزدیک است به اشغال ایران توسط متفقین که خود زمینهای میشود برای بالا رفتن پارانویا و توهم توطئهی شخصیت داییجان ناپلئون که دچار انگلیسیهراسی است. نویسنده از طریق کشمکشهای موجود که بالاتر ذکر شد، سعی میکند طبقهی اجتماعی روبهزوال اشراف ایران را نقد کند؛ طبقهای که خودشان را تافتهی جدابافته میدانند و نوعی جهانبینی دروغین نسبت به گذشته و افتخارات خودشان دارند (بنگرید به روایات مشقاسم از جنگ کازرون و ممسنی و دلاوریهای داییجان در آن جنگها و یا مدال افتخاری که داییجان از پادشاه قاجار گرفته). نظامی اجتماعی که درنهایت باعث شکست عشق و معصومیت بین راوی و لیلی میشود و باعث میشود راوی از ایران برود و لیلی با شخصیت پوری، طبقهی جدید تکنوکرات شکلگرفته در آن دوران، ازدواج کند.
اما در این سالها که تقریباً نیم قرن از زمان نوشته شدن «داییجان ناپلئون» می گذرد، همواره نقدهایی نیز به آن شده که در ادامه بهصورت تیتروار به برخی از آنها اشاره میکنم.
بهعنوان مثال یکی از نقدها این است که پزشکزاد در نوشتن رمانش از «دنکیشوت» الهام گرفته است. این دسته از منتقدان شباهتهای بین شخصیت خیالپرداز دنکیشوت و داییجان ناپلئون و همچنین چاکرمآبی مشقاسم را با سانچو پانزا مقایسه کردهاند. عدهای دیگر معتقدند که ایرج پزشکزاد در ساختن شخصیت مشقاسم از «شوایک» الهام گرفته است و حتی تکیهکلام او را عیناً استفاده کرده است (ما یک همشهری داشتیم…). عدهای دیگر نیز به گفتههای آقای ابراهیم یونسی، مترجم کتاب تریسترام شندی، اشاره میکنند. در کتاب «هفته» چنین نقل شده است:
«ابراهیم یونسی در سال ۱۳۸۸ در مصاحبهای میگوید وی رمان «زندگی و عقاید تریسترام شندی» اثر لارنس استرن را از روی لج و لجبازی ترجمه کردهاست تا دست ایرج پزشکزاد را در نوشتن «داییجان ناپلئون» رو کند. وی معتقد است این رمان عیناً از تریسترام شندی کپیبرداری شده و صرفاً شخصیتها و وقایعش بومیسازی شدهاند.»
یا حتی عدهای شخصیت «عمو اسدالله» – که میتوان گفت عمیقترین و مدرنترین شخصیت رمان است- را با «دون ژوان» مقایسه کردهاند و عدهای نیز به پیرنگ «رومئو و ژولیت» شکسپیر اشاره کرده و آن را با «داییجان ناپلئون» مقایسه کردهاند.
بهعنوان جمعبندی میتوان پاسخی به تمام این «انتقاد»ها داد و گفت تمام این موارد میتواند در زمینههای مدرنتر نظریه و نقد ادبی بررسی شوند؛ مخصوصاً در حوزهی بینامتنیت و ادبیات تطبیقی. نمیتوان استفادهی هیچ نویسندهای از متون قبلی را سادهانگارانه به تقلید صرف نسبت داد. امروز، پس از گذشت نیم قرن از نوشته شدن این رمان، میدانیم که هیچ متن خالص و نابی در کل وجود ندارد. علاوهبر این، خواننده همواره از طریق متون گذشته و آثار تأثیرگذار و برجسته به سراغ متنی جدید میرود. خواننده با استفاده از کولهباری از عناصر برآمده از فرهنگ خود و دیگری متن را میخواند و این اساساً نهتنها چیز بدی نیست، بلکه گریزناپذیر است.
درنهایت باید گفت رمان «داییجان ناپلئون»، رمانی است که در زمان نوشته شدنش خلاف جریانهای اصلی ادبی ایران حرکت کرد؛ ادبیاتی که بسیاری از پژوهشگران بهدرستی آن را «ادبیات اندوه» نامیدهاند. در دههی چهل و پنجاه، دو جریان اصلی در داستاننویسی ایران وجود داشت. جریان اول، جریانی بود که تحتتأثیر ادبیات رئالیسم سوسیالیستی شوروی، داستانهای اصطلاحاً «متعهد» تولید میکردند. این جریان را نویسندههای نامداری مثل بزرگ علوی، احمد محمود، جمال میرصادقی و دیگران نمایندگی میکردند. جریان دوم، جریانی بود که همواره از سمت طرفداران جریان اول، به «فرمالیست بودن» و بیخیالی در قبال مسائل اجتماعی متهم میشدند؛ نمونه اش هوشنگ گلشیری بود. رمان «داییجان ناپلئون» در این فضای فکری-ادبی بود که منتشر شد ولی متأسفانه هیچوقت نتوانست جریانی ادامهدار بسازد. بیشتر نقدهایی که در گذشته به این رمان وارد شده نیز تحت تأثیر این دو جریان ادبی بوده است. گویا جامعهی ایرانی آثار تراژیک را بیشتر از آثار کمدی که با نگاه طنز به مسائل اجتماعی نگاه میکنند، میپسندد.


