خبر کوتاه بود. احمد احمدپور در ۴۴ سالگی درگذشت. شاید خیلیها اصلا نام او را نشنیده باشند و یا اگرهم به گوششان خورده باشد، به خاطر نیاورند که او کیست. به همین دلیل است که بلافاصله بعد از نام او در خبر آمده، بازیگر فیلم «خانهی دوست کجاست» عباس کیارستمی. حالا احتمالا کسانی که فیلم کیارستمی را دیدهاند، به دو کودک فیلم فکر میکنند که یکی تنها در دو سکانس اول و پایانی حضور دارد و دیگری شخصیت اصلی فیلم است، بابک احمدپور. اما من به عنوان مخاطبی که همیشه در فیلمها از به گریه درآوردن کودکان به حد مرگ عصبانی و ناراحت میشوم، چطور میتواتم گریهی احمد احمدپور را فراموش کرده باشم؟ چطور میتوانم چهرهی معصوم و بینهایت تاثیرگذار او را به یاد نیاورم و نامش که احمد بود و بابک برادر واقعیاش بود و در فیلم همکلاسیاش و در کل روایت به دنبال او میگشت، آن هم با تحمل چه رنجها و مصائبی.
فیلم تحسین شدهی «خانهی دوست کجاست»، اولین سه گانه از سه گانهی کوکر کیارستمی، با سکانس یک مدرسهی دبستان در روستای کوکر در رستم آباد گیلان شروع میشود. معلم سر کلاس میآید و از سروصدای بچههای کلاس به خاطر چند دقیقه تاخیرش شکایت دارد. بعد تکلیف شب بچهها را نگاه کرده و تک به تک خط میزند. تا میسد به محمدرضا نعمتزاده، با بازی احمد احمدپور که در آن زمان تنها هفت سال دارد. معلم با دیدن صفحات سفید دفتر محمدرضا شروع میکند با او به دعوا کردن و تهدید کردن که اگر تکرار شود از مدرسه اخراج میشود. چنان دعوایی که شاگرد شروع به گریه کردن میکند. اما آن گریه، گریهای فراتر از گریهی بازیگری است که در فیلم گریه میکند. آن گریه واقعی است و خود آقای کیارستمی در مصاحبهای عنوان کرده است که در آن صحنه برای آن که گریه طبیعی باشد، از معلم خواسته تا تندروی کند، آنقدر که احمد به گریه بیفتد. دیدن آن سکانس، سخت و طاقت فرساست. دیدن گریهی ازته دل احمد احمدپور با آن صورت کوچک، آن پوست بیاندازه سفید و آن چشمهای سبز بی نهایت غمگین کار سادهای نیست. او با همان تنها سکانس در فیلمی مهم و جهانی، در تاریخ سینمای ایران جاودانه شده است. شاید احمد احمدپور خود نمیدانست که چه اندازه نگاهاش، صورت پر از رنجاش و آن اشکهای بیاماناش، در تاریخ سینمای ایران تاثیرگذار بوده است. اگرچه همچنان معتقدم که هیچ کارگردانی نباید و حق ندارد برای طبیعی بودن صحنههای فیلماش کودکی را در واقعیت ناراحت کرده و یا به گریه بیاندازد.
باید برای بابک احمدپور خیلی سخت باشد که باور کند برادر کوچکترش که در تمام فیلم به دنبال خانهاش میگردد تا دفتر مشقاش را که اشتباهی برداشته، به او برساند و او را از اخراج برهاند، تنها ۴۶ سال عمر کند. در فیلم «خانهی دوست کجاست» بابک احمدپور در نقش احمد، بعد از بازگشت از مدرسه متوجه می شود که دفتر مشق محمدرضا را اشتباهی گذاشته توی کیفاش و با خودش به خانه آورده است. او تصمیم میگیرد دفترچه مشق را همان روز به محمدرضا برگرداند. اما هیچ کس درخواست او را نمیشنود. مادرش، پدربزرگش، اهالی روستا، آدمهای آن طرف تپه و تک درخت، همسایهها، هیچ کس نمیتواند به او کمک کند تا دفترچه را به دوستش برگرداند. هیچ کس نمیداند خانهی دوست کجاست. بابک احمدپور هم از آن چهرههایی داشت که در ذهن میماند. سادگی و صمیمیتی که در چهره و نگاهاش بود و در آن جثهی کوچکاش، تاثیر بسیاری در نتیجهی نهایی فیلم داشته است. او با آنکه تنها ۸ سال دارد، از دعوای مادر و خانواده نمیترسد، از جاده خلوت و سربالایی هراسی ندارد، از رفتن به محلهای نا آشنا باکیاش نیست، او حتی از شب هم نمیترسد. و در نهایت ناامید هم نمیشود و دست از تلاش هم برنمیدارد. خودش مشق شب دوستاش را مینویسد تا خود بشود خانهی دوست و سر از آن رازی درآورد که معنی دوستی و انسان بودن است.
این دو برادر از همان سال ۱۳۶۵ تا سالی که عباس کیارستمی زنده بود، با این کارگردان پرآوازهی تاریخ سینمای ایران، در ارتباطی گرم و صمیمانه بودند. تا زمانی که به روستایشان تلفن نیامده بود، هر سال کیارستمی به دیدارشان میرفت. و زمانی که تلفن دار شدند، از حال هم همیشه باخبر بودند. از سال ۱۳۹۵ که کارگردان محبوبشان با اشتباه پزشکی، چشم از جهان فروبست، آن دو هر سال به عیادت مزار پدر معنویشان به لواسان تهران میآمدند. بابک ساکن تهران بود و احمد بازنشستهی ارتش که ناگهان در اول آبان ۱۴۰۴، قلبش از حرکت ایستاد. و این ایست قلبی چه جوانکشی در ایران راه انداخته است. چرا پدر سه فرزند که تنها ۴۶ سال داشته، باید قلباش بایستد؟ چرا هر روز در خبرها و شبکههای اجتماعی، این همه ایست قلبی جوانان میبینیم و میخوانیم؟ چه بر سر ما آمده که مرگ جوانان هم ما را تکان نمیدهد؟ از ورزشکار و سینماگر و هنرمند تا پزشک و مهندس و معلم و… جوانانی که هر کدام سرمایهای ارزشمند برای وطن بودند و دیگر نیستند. احمد تا بزرگی و تا آخرین عکسهایش نیز آن چشمهای غمگین و آن نگاه معصوم و بهت زده را داشت.
در سینمای ایران چه قبل و چه بعد از انقلاب، کودکان بسیاری در ایفای نقشهای خود درخشیدهاند. اما بعد از انقلاب شاید پنج نفرشان که هر پنج نفر نابازیگر بوده و هرگز هم به کار بازیگری ادامه ندادند، بیشتر از بقیه در ذهنها ماندگار شدند. مجید نیرومند در نقش «امیرو» در فیلم شاهکاری به نام «دونده» ساختهی امیر نادری در سال ۱۳۶۳، عدنان عفراویان در نقش «باشو» در دیگر شاهکار سینمای ایران، ساختهی بهرام بیضایی در سال ۱۳۶۴، بابک و احمد احمدپور در نقشهای «احمد» و «محمدرضا» در فیلم «خانهی دوست کجاست» ساختهی فیلمساز فقید عباس کیارستمی در سال ۱۳۶۵ و مهدی باقربیگی در نقش «مجید» در سریال محبوب و عزیز «قصههای مجید» ساختهی کیومرث پوراحمد در سال ۱۳۷۰.
در سالهای اخیر شاید تنها بتوان بازی «رایان سرلک» در فیلم «جاده خاکی» ساختهی پناه پناهی را در حد و اندازهی تاثیرگذاری بازی آنان دانست.
خواندن خبر کوتاه مرگ ناگهانی احمد احمدپور، دوستداران سینمای ایران را در شوک فروبرد. انگار او همان کودکی بود که سهراب سپهری در شعر معروفاش «خانه دوست کجاست» نوشته، شعری که این فیلم شاعرانه نیز برگفته از آن است:
«خانه دوست کجاست
در فلق بود که پرسید سوار
آسمان مکثی کرد
رهگذر شاخه نوری که به لب داشت، به تاریکی شنها بخشید
و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت:
نرسیده به درخت،
کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است
و در آن عشق به اندازه پرهای صداقت آبی است.
میروی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ، سر بدر میآرد،
پس به سمت گل تنهایی میپیچی،
دو قدم مانده به گل،
پای فواره جاوید اساطیر زمین میمانی
و ترا ترسی شفاف فرا میگیرد.
در صمیمیت سیال فضا، خش خشی میشنوی
کودکی میبینی
رفته از کاج بلندی بالا، جوجه بردارد از لانه نور
و از او میپرسی
خانه دوست کجاست؟»


