یک تصادف ساده(جعفر پناهی،۲۰۲۵ ، ایران، فرانسه، لوگزامبورگ)دومین کار سینمایی یک کارگردان ایرانی است که جایزه نخل زرین جشنواره کن را از آن خود کرد. (اولین نخل زرین در جشنواره کن را عباس کیارستمی برای فیلم طعم گیلاس در سال ۱۹۹۷ به دست آورده بود.) در زیباشناسی سینمای جعفر پناهی، جامعه، سیاست، و دغدغههای روزانه مردم ایران با هنر پیوند مییابند. این شیوه از درگیری سینما و سیاست کارنامه منحصر به فردی را برای آقای کارگردان پدید آورده، به شیوهای که میتوان تاریخ اجتماعی و سیاسی چند دهه ایران را در فیلمهای جعفر پناهی دنبال کرد. یک تصادف ساده به شکل مخفی و زیرزمینی ساخته شد و مرحله ویرایش و پساتولید آن در فرانسه انجام شده است. از این رو این فیلم به عنوان نماینده کشور فرانسه در جشنواره جایزههای آکادمی اسکار شرکت میکند و بخت بالایی برای انتخاب بهترین فیلم خارجی را دارد.
یک تصادف ساده مانند بسیاری از فیلمهای جعفر پناهی یک داستان ساده اما جذاب و تمثیلی دارد. در سکانس اول، یک خانواده در جادهای تاریک رانندگی میکنند. قیافه، لباس و میمیک پدر و مادر نشان میدهد که احتمالا وابسته به رژیم جمهوری اسلامی هستند. دختر خردسال که ناگهان سرش را از صندلی پشت درمیآورد، حال و هوای دلمرده ماشین را عوض میکند. او از پدر که رانندگی میکند، میخواهد موسیقی مورد علاقهاش را پخش کند (موسیقی «او او او» از صادق بوقی که اخیرا نمادی از شادی ایرانیان و پایکوبی و نافرمانی مدنی بر علیه جزمگرایی حکومت شد). پدر با بیمیلی خواسته دختر را انجام میدهد. پس از آن پدر جانوری را زیر میگیرد. دختر کوچک که غمگین شده از پدر میخواهد صدای موسیقی را کم کند. حس خوب دختر از بین میرود. حس گناه از مرگ یک موجود زنده تنها در رفتار دختر دیده میشود. پدر و مادر ملالی ندارند. مادر برای دلجویی از او میگوید که این فقط یک تصادف ساده است و بیگمان حکمتی در زیر کردن حیوان بوده. ماشین بر اثر این حادثه خراب میشود و خانواده ناچار به کارگاهی در بین راه میروند و درخواست کمک میکنند. وحید کارگر کارگاه از طبقه بالا صدای کشیده شدن یک پای مصنوعی را میشنود که مو به بدنش سیخ میکند. بدون دیدن چهره راننده، وحید شکنجهگر خودش را میشناسد. «یک تصادف ساده» باعث میشود که وحید (زندانی گذشته)، اقبال (زندانبان، بازجو و شکنجهگر) را پیدا کند؛ آن هم نه با دیدنش بلکه با شنیدن صدای لنگ زدن پای ناقصش. آنچه مادر در ماشین گفت کنایه از حکمتی نهفته در این تصادف دوم هم میتواند داشته باشد. تصادف اول که قتل یک جانور بود برای مرد بازجو عواقب سختی نداشت اما تصادف دوم یعنی پا گذاشتن به کارگاه آن قدرها هم برای او ساده و بی دردسر نیست. حکمت این ماجرا چیست؟ حالا که بازجو پیدا شده سرانجامش چه میشود؟
داستان پس از این نقطه بدل به یک فیلم تریلر/ دلهرهآور میشود. همزمان این فیلم با پدیدآوردن فضاهای گروتسک خنده را چاشنی لحظههای وحشت و تلخکامی میکند. استادی پناهی در این فیلمِ بسیار سادهی استعاری، نمودار کردن رگههای طنز تلخ از زندگی مردم ایران در دهه دوم قرن بیست و یکم است. بازیابیِ بازجو اقبال در سکانسهای آغازین فیلم، باقی داستان را رقم میزند. وحید از پی ماشین اقبال میرود. خانهاش را مییابد و او را میرباید. میخواهد زنده به گورش کند اما چون به درستی نمیتواند او را شناسایی کند به دنبال چند زندانی دیگر میرود تا از هویت او اطمینان یابد. این فیلم به گفته پناهی (در سنتا مونیکا،کالیفرنیا، اکتبر ۲۰۲۵) یک برداشت باز از نمایشنامه مرگ ودوشیزه نوشته آریل دورفمن و اقتباس سینماییاش به کارگردانی رومن پلانسکی است. اما داستان یک تصادف ساده کمابیش داستان زندگی خود پناهی، همبندیهایش، و مردم ایران است که در زندانی بزرگ زیر سرکوب زندگی میکنند.
یک تصادف ساده روایت چند زندانی سردرگم، بی برنامه، گیج، خشمگین، و از هم گسیخته است که میخواهند از شکنجهگر خود انتقام بگیرند. گزینش شخصیتها انگار بافت متکثر جامعه ایران است. وحید کارگری است که بازجو را میرباید. سالار یک روشنفکر بیکنش و خشونت گریز است که در کتابفروشی نشسته و برای اینکه خودش را درگیر قضیه نکند وحید را به دوستی عکاس پاس میدهد. (پناهی در همان مصاحبه میگوید که شخصیت سالار از استاد خشونت گریز خودش گرته برداری شده که او هم حالا در زندان به سر میبرد.) شیوا عکاسی است که از دوست و همبند گذشتهاش دارد عکس عروسی میگیرد. گلی عروس و علی دامادی است که انگار پدرش وابسته به حکومت و از کسانی است که در فساد اقتصادی دستی دارد. حمید دوست پسر گذشته شیوا است که به همه مشکوک است و فکر میکند دیگر افراد گروه وابسته به نظام هستند چون حاضر نیستند اقبال را زنده به گور کنند. در یک سکانس به یادماندنی در بیابان وحید به باقی زندانیان سابق یادآوری میکند: «اینجا جنگه چرا نمی فهمین؟ تو جنگ نکشی، میکشنت!» در طول این سفر در یک ون، اقبال یا سرکوبگر در صندوقی دست و پا بسته نگهداری میشود. در سکانسی خنده دار که وحید به کمک زن باردار اقبال میرود زن را روی صندوق حاوی شوهرش دراز میکنند و به بیمارستان میبرند. اقبال در زندان مردان به نام «پا قشنگه» و در زندان زنان به نام «پاقراضه» شناخته میشده چون یک پایش را در جنگهای نیابتی ایران در سوریه از دست داده است. حالا چرا پناهی نام سرراستتر چلاق را به شخصیت سرکوبگر نداده؟ آیا دلیلش نزدیکی بسیار زیاد این نام با نام مستعار رهبر ایران دارد که دستی چلاق دارد؟
جعفر پناهی به عنوان کنشگر و زندانی سیاسی که بارها دستگیر و زندانی شده بهترین کارگردانی بود که میتوانست فیلمی درباره رابطه بازجو و زندانی بسازد. پوسته بیرونی این فیلم همین رابطه پیچیده و دردآور را با طنزی تلخ به نمایش میگذارد. فیلم محملی میشود تا زندانیان دردها و شکنجههایشان از زندانهای جمهوری اسلامی را با هم در میان بگذارند و بر زخم هم مرهم بگذارند. عروس از ماجرای اعدام ساختگیاش و تجاوز به دختران باکره قبل از اعدام سخن میگوید و وحید با پهلوی دردناک و کلیههای آسیت دیدهاش شاهد زنده شکنجههای زندان است. سوال فیلم اولی که جایزه نخل زرین کن را برد یک سوال فلسفی بود. آقای بدیعی پس از کندن گور خود در بیابانهای اطراف تهران در طعم گیلاس می خواست بداند آیا این زندگی ارزش زندگی کردن و ادامه را دارد؟ زندانیان فیلم یکتصادفسادهپس از کندن گور بازجوی سرکوبکر یک سوال اخلاقی دارند؟ آیا باید از بازجو انتقام بگیرند یا او را به حال خود رها کنند؟ سرانجام ماجرای کشتن بازجو به بازگویی داستان رنج و تحقیر و شکنجه زندانیان میانجامد و بازجو قِسِر در میرود. نمای پایانی داستان وحشتناکترین نمای فیلم است. جایی که وحید از نمای پشت نشان داده میشود. در حال راه رفتن است که با شنیدن صدای پای چلاق زندانبان مکث میکند. فیلم در فضایی رازآلود و پایانی ناگفته بیننده را تنها میگذارد. آیا ترحم وحید و دوستانش بر پلنگ تیزدندان روا بوده است؟
داستانی که زیر این پوسته رویی به نمایش گذاشته شده روایت زندگی یک عمر سرکوب و شکنجههای روانی و جسمی ایرانیان در چهل و هفت سال گذشته است. اقبال چلاق یا پا قراضهی این فیلم به گمان من کسی نیست به جز علی خامنهای. اقبال پای چلاقش را چون پتک به سر زندانیان میکوبد و از جنگ مقدسش در سوریه داد سخن میراند. خامنهای هم دست چلاقش را نشان فداکاری اش برای انقلاب میداند و بارها به عنوان حربه برای سرکوب و ساکت کردن مخالفانش استفاده کرده است.از آن گذشته، از دست دادن پای اقبال شباهت عجیبی به از دست دادن پاهای اختاپوسی رژیم در محور مقاومت دارد: از جمله در سوریه با سقوط بشار اسد. ایرانیان در طی این چهل و چند سال بارها خیزش کردهاند و رویاروی رژیم ایستادهاند اما در نبود رهبری منظم و ساختار و دیسپلین و نداشتن یه برنامه مشخص برای به تله انداختن سرکوبگران به پیروزی نهایی دست نیافتهاند. آیا یک تصادف ساده دارد ما ایرانیان را به بازبینی اشتباهاتمان دعوت میکند تا در خیزشی دیگر با توانمندی، نظم و همبستگی به پایان شیرین یک نظام سرکوبگر برسیم؟


