نمیدانم مسئلۀ فلسفی «من و دیگری» عمداً موضوع محوری فیلم شده است یا نه؟ حدس میزنم نه؛ چراکه موضوع یا نگرش فیلم، نقد و نمایش عوارض و عواقب اجتماعی برخوردهای خشن با جوانان دگراندیش زندانی ست که همچنان در ایران ادامه دارد. در لایۀ زیرین فیلم، اما میتوان اندیشۀ فلسفی پناهی را با آوردن طرح استادانۀ تحولات شخصیت و هویت «من» و «دیگری» در روند کشاکشها، بررسی کرد. نقد حاضر از این منظر به فیلم «یک تصادف ساده» مینگرد.
تصادف سادۀ برخورد اتوموبیل با سگی ولگرد، نخست برای دختربچه و سپس برای تماشاچیان، این پرسش را پیش میکشد که آن «دیگری» که زیر ماشین له شد، چه بود و چرا چنین شد؟ پژواک این پرسش کودکانه با پاسخ نامسئولانۀ مادر و بیاعتنایی پدر که بازجوی زندان اوین است، سراسر فیلم را درمینوردد و ساخت مفهوم «دیگری و من»، ساختار فیلم را شکل میدهد.
یک زندانی پیشین که بارها توسط بازجوی مزبور شکنجه شده است، آن بازجوی لنگ را در سایهروشن دکان مکانیکی میبیند و گمان میکند «او» اکنون در دسترس است و بیتردید، عزم انتقام میکند و کشاکش آغاز میشود.
در آخرین لحظههای انتقام، مکانیک (زندانی پیشین) دچار تردید میشود و اخلاق، گریبانش را میگیرد. باید بداند آن «دیگری» کیست؟ مبادا غیر از بازجوی لنگ (پاقشنگه) باشد؟ در این کشاکش درونی است که «دیگری»، چیستی منش او را تغییر میدهد و «منِ» دیگری متولد میشود.
هیچ حجتی بر تأیید هویت «دیگری» نیست؛ مکانیک ناگزیر میشود برای شناخت او و بازشناخت خود(من)، از یاران همبندش کمک بگیرد و این اجبار درونی، ارزشهای جهانی فیلم را رقم میزند؛ طرح مسئلۀ فلسفی «من و دیگری»، در سینمای پناهی به وجهی هنرمندانه بیان میشود.
از دیدگاه فیشته، چیزی چون حقیقتِ وجودیِ من و جز من (دیگری)، نیست. کردار و کوشش هشیارانه، حقیقت «من» است که مرز من و جز من (دیگری) را میگذارد و دیگری، برابر نهاد من میشود و من به آن آگاهی دارم، یعنی آگاهی در من پدید میآید. از آن آگاهی، «منِ» تازهای پدید میآید و دوباره، دیگریای تازه و این چرخه ادامه مییابد تا آگاهی فزونی یابد و آزادی دست دهد که خواست غائی اراده است. «من» به سوی کمال گرایش دارد و کمالطلبی تضمین اختیار و ارادۀ آزاد است که با آگاهی دست میدهد.
بنابراین مکانیک برای رسیدن به آگاهی و آزادی، همبندیهای سابقش را فرامیخواند تا بازجو را شناسایی کنند و امر «اخلاقی» که نابود کردن شرّ است، دربارهاش اجرا شود. در آغاز برای آنان، این «دیگری» که به چنگشان افتاده، چیزی نیست جز «ذات شرّ». اما تردیدی که گریبان مکانیک را گرفته، به همبندیهای سابقش و به داماد که ناخواسته به کشاکش پرتاب می-شود، سرایت میکند و کشاکش پیش میرود.
حالا دیگر »پاشنگه» یک شرّ بهدامافتاده و مستحق نابودی نیست، یک مسئله است؛ آیا همان «دیگریِ» آشنای آنان است یا رهگذری است که با یک تصادف ساده، به چنگ آنان افتاده و شاید به ناحق قربانی شود؟
هیجان فیلم از این سکانسهای تردید و تأیید، رو به اوج میگذارد و افراد تازهای پا به قصه میگذارند که هرکدام هویت و شخصیت اجتماعی معلوم و مشخصی دارند اما در تقابل با ماجرای بازجو (دیگری) بهتدریج «من»های تازهای از خود مینمایانند.
نخست، «پاقشنگه» برای همهشان گناهکاری مستحق مرگ است؛ زیرا به حکم اخلاق و قانون قصاص که در ایران جاری ست، هریک از شکنجهشدگان حق دارند او را به سزای اعمال شرورانهاش برسانند. مگر نه اینکه او، بارها همۀ آنان و چندین زندانی دیگر را بر خلاف قانون و حکم اخلاق، تا دم مرگ شکنجه کرده بود؟
تردید مکانیک، کسی که بازجو را دست و چشم بسته در اختیار آنان قرار داد، به آنان نیز سرایت میکند و «پاقشنگه» برایشان انسان «دیگری» میشود که باید کشف شود و خودشان در مواجهه با او، شخصیتهای تازه و تازهتری پیدا میکنند که فیلم را در وادی کشاکش انسانیت و انتقام موجّه، به پیش میبرد. تردیدها به دلایل و سببهای گوناگون، رنگارنگ می-شود. آن یاران همبند و آشنا با پلیدیهای بازجو، در کشاکش اخلاقمندی انتقامجویی، ازاینپس همان آشنایان پیشین نیستند و هریک، «من» تازه و «دیگری» نوظهوری برای بقیه میشود که گاه ناشناس به نظرمیآید. این هویتهای لرزان و شکننده، با هر گفتوگو و و با هر تصادف ساده، باز و باز دیگرگون میشوند و «من»ها و «دیگری»های تازهای از آنان هویدا میگردد.
حتی پلیس هم با دیدن هیئت آراستۀ عروس و داماد و این جمع به ظاهر پریشان و به باطن، حقطلب، به طمع میافتد و از هیئت ضامن امنیت شهر درمیآید و به عامل ناامنی بدل میشود و باج میگیرد. برای نمودنِ شخصیت دیگری از هویت خویش، وانمود میکند که شیرینی عروسی میگیرد و زشت نیست. در این کشاکش، پلیس هم «دیگری» جز خودش میشود و شکنجهشدگان حقطلب را با هویت خوشباشان شهری، غیرقابل پیگرد تلقی میکند.
دیگر بار، تصادف سادهای رخ میدهد که حضور خود را در فیلم، با صدای زنگ تلفن «پاقشنگه» اعلام میکند. زنِ آبستنِ او زمین خورده و دخترش، گریان از پدر طلب کمک می-کند. اما مکانیک و همبندیهایش هستند که آن زن را نجات میدهند و شادی را به دختر بازمیگردانند. آنها با پرداخت هزینههای سنگین بیمارستان، زایمان موفق زن را میسر می-سازند و میان پرستاران، شیرینی پخش میکنند و خود شادمانه، «دیگری» میشوند. در پی این کردار اخلاقمندانۀ انتقامجویان، پردهای از ابهام بر روی «منِ» آنها کشیده میشود. گویا مکانیک «منِ» اصیل خویش را بازمییابد که مبارزی اخلاقمند و آزادیخواه است و با دختر چریک میرود تا تکلیف «پاقشنگه» را روشن کنند و ماجرا تمام شود.
هنگام پایین کشیدن بازجوی چشم و دستبسته از ماشین، ناگهان به مکانیک یورش میبرد که با ضربۀ بهموقع دختر، از پا در میآید و به درخت بسته میشود. در این سکانس، شب شده و پایان روزی پر از تصادفهای ساده، دارد نمایان میگردد. در این روز دگرگونیهایی در شخصیت نقشآفرینان فیلم پدید آمده و حالا، مکانیک مانده است و دختر چریک و مردی لنگ و حقیر با دست و چشمبسته که به درخت بسته است. درختی که نماد زندگی هم هست. آن بازجوی شگنجهگر بیرحم که روزی ترس در دل آنها میانداخت، اکنون مرد حقیر و نادانی ست که ناگزیر از اعتراف به گذشتۀ پلید خویش است. ضربههایی که به صورت و تن بازجو میزنند، خردکننده نیست و او میتواند هویت غیرانسانی خویش را پنهان نگه دارد. مدام تکرار میکند که اشتباه گرفتهاید، رهایم کنید
اما وقتی مکانیک به بازجو، خبر تولد پسرش را میدهد، گویی ضربهای دگرگونکننده خورده است و از درون او، «منِ»ِ دیگری ظاهر میشود. بازجو اما گیج از این تصادف ساده، باز هم او را تهدید میکند که اگر دست به بدن زنش زده باشد رهایش نمیکند و بهاینترتیب دهانش به اعتراف باز میشود و پرده از چهرۀ مخوفش میافتد. میگوید در کودکی تحقیر شده بودم تا به این بهانه، خود را معلول و نتیجۀ ساختار بیمار اجتماع نشان دهد. اما در ادامه میگوید آماده است تا جان خود را فدای «آقا» کند و نمیگذارد نظام از امثال آنها صدمه ببیند. گویی می-خواهد بر «منِ» بیتغییر خویش تأکید میکند.
با دقت در این سکانس، درستی نظر هانا آرنت دربارۀ شرّ و انسان شرور، آشکار میشود. شرارت با نادانی و تعصب که ناشی از جهل است شکل میگیرد؛ ذات شرور ساخته میشود، حقیقت ندارد.
باور شیعی، مانع تغییر هویت انسانی ست؛ زیرا در تشیع، «امر مقدس» که بدان واسطه، خدا فهمیده و پرستیده میشود، به هیئت انسان در میآید و از او نشان دارد. آیتالله است. ازآنجاکه خدا، هستی بلاتغییر است، آن امر مقدس نیز، باید تغییر منش و هویت ندهد. پیروان یا شیعیانِ رهبرِ خداگونه نیز به لاجرم در برابر تغییر باور و هویت خویش، سرسخت اند و «پاقشنگه» نمونهای از آنهاست. برخورد بیرحمانه و خشن او با دگراندیشان بر این استدلال(باور ذهنی) استوار است که آنها ایرانی و شیعه اند و بایستی همانند او، پیرو آقا باشند و اندیشۀ تغییر را به خود راه ندهند؛ وگرنه سزاوار سنگینترین مجازاتها میباشند.
ازاینرو «منِ» بازجو برای آن «دیگری»که زیر شکنجه خردش میکند، هویت انسانی برابر با خود، قائل نیست. آنها آگاه و کمالجوینده نیستند و نمیتوانند ارادۀ آزاد داشته باشند، بلکه با تحریک بیگانه و بدخواه «آقا» سر به طغیان و شورش برمیدارند. پس در بهترین حالت، خطاکارند و باید ادب شوند تا به آگاهی برسند و لایق آزادی گردند.
این «منِ» بازجو برای دیگریهایی که زیر شکنجههای او خرد میشوند، هویت انسانی و برابر با خود قائل نیست و لذا آگاهی نمییابد و کمال نمیجوید و فاقد آزادی و اختیار است و آنچه میکند از سر تکلیف میکند؛ مثل یک ماشین، نه یک انسان با میل و ارادۀ آزاد. ازاینرو در تقابل با دیگری، «منِ» ثابت و بیتغییری دارد که به آن مفتخر است.
اما در پایان این روز پرحادثه، بازجو خود را انسانی همانند زندانیان پیشین میبیند و «منِ» تازهای مییابد. کشاکش میانشان، سرانجام او را دگرگون میسازد و به مکانیک میگوید اگر باز زن و فرزندانش چنان رفتار کرده باشد که میگوید، سراغش نمیآید وگرنه …
مکانیک و دختر چریک، در کشاکش این روز پرحادثه و پایان نامنتظرش، دیگر منشهای پیشین را ندارند و در تقابل با «دیگری» سرانجام به خویشتن کمالیافتۀ خود میرسند؛ وقتی بازجو را با وسیلۀ رهایی از بند، میگذارند و میروند.
آنها نیز آرمانگرا بودند؛ اما ایدئولوژیک نبودند. عدالتطلب و آزادیخواه بودند؛ اما حاضر نبودند به هر قیمتی به مطلوب خود برسند. آنها باور نداشتند که هدف نیکو، وسیلههای بد را توجیه میکند و اکنون در پایان این روز پر از تصادفهای ساده، دوباره به «منِ» اصیل بازمیگردند؛ با این آگاهی که نمیشود آن کاری را کرد که در آغاز ماجرا، قصدش را داشتند. آیا این منش آگاهانه، همان «منِ» تسلیم شده است؟
در سکانس آخر، مکانیک قصد هجرت میکند و هنگام خداحافظی با صاحبخانهاش، صدای کشیده شدن پای لنگی را در پشت سر خویش میشنود. آیا کردارها و کشاکشهای روز پیش، «منِ» بازجو را «دیگری» کرده است؟



1 دیدگاه
فیلم متعفن و بی ارزش، یک عفونت تمام عیار . لاشخورهایی که کوچکترین درکی از تهدید و زندان و شکنجه و مرگ ندارند با این تصاویر مشمیز کننده و متعفن مبارزه ها، شکنجه ها و زخم ها رو شدید تر می کنند.