فیلم «خوب، بد، زشت» (The Good, the Bad and the Ugly) یک وسترن اسپاگتی حماسی بر محور خوانشی متمایز از فیلمها و قهرمانان آثار وسترن است که با تکیه بر درامی تودرتو و پرکشش و پرکشمکش بهنوعی این گونه سینمایی را بسط داده و خالق زیرژانری ماندگار شده است.
سرجیو لئونه؛ فیلمساز صاحبسبک ایتالیایی را بهنوعی خالق زیرژانر وسترن اسپاگتی میدانند. سینماگری که کودکی و نوجوانیاش زیر سایه جنگ جهانی دوم و ظهور موسولینی و فاشیسم در ایتالیا گذشت.
او که تجربۀ دستیاری ویتوریو دسیکا در «دزد دوچرخه» (۱۹۴۸) و ویلیام وایلر در «بن هور» (۱۹۵۹) را داشت، ادامه کارگردانی فیلم ناتمام «آخرین روزهای پمپئی» را به عهده گرفت و گام به گام در مسیر ساخت اولین فیلم مستقل خود، «غول رودس» در سال ۱۹۶۱ قرار گرفت.
دهۀ شصت میلادی برای او با ساخت سه فیلم مهم و تولد زیرژانر وسترن اسپاگتی رقم خورد که به سه گانه «مرد بینام» یا سه گانه «دلار» معروف شدند. وسترنهایی که توسط کارگردانی ایتالیایی ساخته شدند با تکیه بر جهانی تیرهتر و ناامیدانهتر، رویکردی واقعگرایانهتر در شخصیتپردازی کاراکترها و البته نقشآفرینی کلینت ایستوود.
«به خاطر یک مشت دلار» (۱۹۶۴)، «به خاطر چند دلار بیشتر» (۱۹۶۵) و «خوب، بد، زشت» (۱۹۶۶) در توالی یکدیگر با حضور کاراکتر مرد بینام (ایستوود) ساخته شدند، درحالیکه موسیقی انیو موریکونه ماندگاری این سه گانه را تا همیشه بسط داد.
جالب آنکه موریکونه قصد نداشت این سه فیلم را بهعنوان تریلوژی بسازد و کاراکتر ایستوود در هر سه فیلم کمابیش مشابه است و اسم دارد. حتی تقدم و تأخر زمانی فیلمها برعکس است و داستان «خوب، بد، زشت» قبل از دو فیلم اول اتفاق میافتد. اما استراتژی بازاریابی پخشکننده آمریکایی فیلم این بود که چنین پکیجبندی به دیده شدن این آثار کمک خواهد کرد و البته چنین شد.
«خوب، بد، زشت» بهعنوان آخرین فیلم این سه گانه؛ بر اساس داستانی از لوچیانو وینچنزونی و سرجیو لئونه توسط آجنور اینکروچی و فوریو اسکارپلی (زوج فیلمنامهنویس)، وینچنزونی و لئونه با دیالوگنویسی میکی ناکس ساخته شد.
این فیلم در طول زمان و تا امروز در جشنوارهها و محافل سینمایی معتبر متعددی نامزد و برنده جایزه شده و همواره به آن ارجاع میشود. همچنانکه کلینت ایستوود نیز در شمایل کابوی کاریزماتیک آثار وسترن و بهطور خاص این فیلم به شهرت جهانی رسید و کاراکتر نمونهوار او در تاریخ سینما ماندگار شد.
فیلم «خوب، بد، زشت» بر محور یک گنج مخفی شده در گورستانی دورافتاده (سَد هیل یا تپه غمگین) پیش میرود که سه کاراکتر را علیرغم تضادها و دشمنی مجبور به همراهی و همکاری با یکدیگر میکند. کاراکترهایی که با روحیات و انگیزههای شخصی مختلف، یک نیاز دراماتیک مشترک مییابند که آنها را در عین تضاد به تعامل با هم وامیدارد.
خوب/ بلوندی (کینت ایستوود)، زشت/ توکو (ایلای والاک) و بد/ سنتنزا/ انجل آیز (لی وان کلیف)؛ کاراکترهایی هستند که بهواسطۀ اتفاقات و رویدادهای پیش رو به بخشی از اطلاعات گنج دست پیدا کرده و مجبور به همراهی با یکدیگر میشوند.
یکی از آن (چه میشود اگر…؟)های جذابی که بستر درام را در هر لحظه با مواجهههای پرکشش و موقعیتهای پرتعلیق همراه میکند تا مخاطب به شکلی تنگاتنگ در طول زمان سه ساعت با فیلم همراهی کند.
هرچند در سینماهای آمریکا نسخه کوتاهتر فیلم؛ حدود پانزده دقیقه کمتر از نسخه اکران شده در سینماهای ایتالیا به نمایش درآمد، اما فروش کلی فیلم قابل قیاس با هزینههای تولید آن نبود و بیش از ۳۲ برابر هزینههای تولید، فروش داشت!
فیلم در سال ۱۸۶۲ و در گیرودار جنگهای داخلی آمریکا و حضور نیروهای نظامی و آشوب و هرجومرج در نقاط مختلف پیش میرود که بستری برای کاشت ماجرای دفن گنج توسط یک سرباز در گورستان است و همین گنج بهانهای برای دورهم جمع شدن سه غریبه.
فیلمساز به شیوه کلاسیک این سه غریبه را بهواسطۀ عملکرد و کنشهای تعیینکننده هر یک، به شکل مجزا به مخاطب معرفی کرده و در روندی تدریجی آنها را به مواجهه و تقابل وامیدارد.
کاراکترهایی که هر یک نسبتی با جایزهبگیری، راهزنی و آدمکشی و مهمتر از همه؛ دسیسه چینی، فریبکاری و رو دست زدن دارند و در نقاط تعیینکنندهای از مسیر درام مجبور به همراهی متناوب با یکدیگر میشوند.
موقعیت رو دست زنی از موتیفهایی است که در طول فیلم بارها تکرار شده و کاراکترها را تا مرز مرگ و نابودی پیش میبرد، اما هر بار با تکیه بر تمهیدی دراماتیک این همراهی پرمخاطره ادامه مییابد تا جاییکه هیچکس به دیگری نیازی ندارد و… همانجاست که عیار درونی آنها به شکلی بارز خودنمایی میکند.
سویهای پنهان از شخصیتها که پسِ ذهن نویسندگان و کارگردان بوده و بر همین اساس کاراکترها را با تکیه بر همین ویژگیها خوب، بد، زشت نامیدهاند و حتی نام فیلم برگرفته از همین صفات نهادینه شده در آنهاست!
ذکر این نکته زیرپوستی هم خالی از لطف نیست که در طول فیلم؛ یازده قتل توسط بلوندی، شش قتل توسط توکو و سه قتل توسط آنجل آیز رقم میخورد. اما از آنجاکه چشم عقابی یک سرباز قدیمی، پسر جوان او و یک مرد بیمار را به قتل میرساند، شایسته صفت (بد) میشود درحالیکه بلوندی و توکو فقط دزدها، مقامات نظامی فاسد و جایزه بگیران را از میان میبرند و بهعنوان (خوب) و (زشت) شناخته میشوند.
فیلم «خوب، بد، زشت» بر محور یک درام پرتنش و خونبار در غرب وحشی متأثر از جهانی خشن و به دور از آرامش است، ترجمانی از زندگانی بهمثابۀ جنگ برای بقا که سویههای اصیل انسانی را با تکیه بر مفاهیمی چون اخلاق، جاهطلبی، جنون، خباثت، نفع شخصی و عشق بروز میدهد.
به این ترتیب با کنار زدن لایه اولیه گنجیابی و رو دستزنی و سکه و طلا، زیر پوست فیلم مبارزهای برای بقا جریان دارد که کاراکترها را فراتر از هر چیز در قاب انتخابهای لحظهای نهادینه میکند. همانگونه که خوب را بعد از برداشتن سهمش از گنج، به رهاسازی زشت وامیدارد و بد را علیرغم پیشبرندگی اولیه به فنا میدهد.
در واقع فیلم ترجمان تصویری همان دوئل سه نفره کاراکترهای خوب، بد، زشت است که فراتر از اسم و موجودیت و موقعیت خاص خود، وامدار صفاتی هستند که بهواسطۀ عملکردشان یدک میکشند… آنها وامدار نقش نمادین خود در جهان اخلاقمدار درام هستند.


