هیتلر زنده است و سی سال بعد از جنگ در جنگل های آمازون دستگیر و محاکمه میشود. اما دفاعیهی رهبر نازی، رعشه بر اندام میاندازد؛ هیتلر استدلال میکند که یهودیان باید مدیون او باشند، چرا که او معمار واقعی اسرائیل است و دولت یهود، بدون جنایات او هرگز متولد نمیشد. طرح چنین پارادوکس دردناکی توسط جورج اشتاینر در یک داستان خیالی به نام «انتقال به سن کریستوبال»، شجاعتی دیوانه وار میطلبید؛ شجاعت پیامبری که حاضر است برای بیدار کردن وجدان بشری، حتی نمک بر زخم های باز هولوکاست بپاشد.
وقتی اشتاینر در سال ۲۰۲۰ درگذشت، بسیاری از نشریات ادبی نوشتند: «آخرین روشنفکر واقعی اروپایی درگذشت.» این لقب اغراق آمیز نبود. اشتاینر تجسم زندهی فرهنگی بود که در کافه های وین، کتابخانه های پاریس و دانشگاه های آلمان پیش از جنگ جهانی دوم نفس میکشید. او مردی بود که «وطن» برایش مفهومی جغرافیایی نداشت؛ وطن او، زبان بود. او با سه زبان، آلمانی، فرانسوی، انگلیسی، بزرگ شد و طوری به هر سه مسلط بود که میگفت: «من هیچ زبان مادریای ندارم؛ خودم مادرزاد ترجمهام.»
در عصری که تخصصگرایی آفت علوم انسانی شده بود و اساتید ادبیات تنها بر یک دوره یا یک نویسنده تمرکز میکردند، اشتاینر پرندهای بود که بر فراز کل تاریخ غرب پرواز کرد؛ از هومر تا هایدگر، از تراژدی یونان تا رمان های مدرن. اما در قلب این دانش عظیم، یک زخم عمیق و یک سوال بی پاسخ نهفته بود: رابطهی میان «فرهنگ والا» و «بربریت»؟
او تمام عمرش با این پارادوکس هولناک دست و پنجه نرم کرد: چگونه ممکن است شخصی شب ها با اشک و خضوع به موسیقی شوبرت گوش دهد، گوته و ریلکه بخواند، و صبح روز بعد به اردوگاه کار اجباری برود و یهودیان را در اتاق گاز خفه کند؟
علوم انسانی قرار بود انسان ساز باشد. فرض بر این بود که هنر و ادبیات، روح را تلطیف میکند و مانع از توحش میشود.
اما هولوکاست، در مهد تمدن و فلسفهی اروپا، نشان داد که فرهنگ میتواند هیچ تأثیری بر اخلاق نداشته باشد. اشتاینر در کتاب مشهورش «زبان و سکوت» با تلخی مینویسد که کتابخانه ها و موزه ها نتوانستند جلوی کوره های آدمسوزی را بگیرند. حتی بدتر، شاید زبان فاخر و انتزاعی فلسفه، راه را برای توجیه جنایت هموار کرد. این بدبینی تاریخی، اشتاینر را به سمت ستایش «سکوت» کشاند. او معتقد بود در برابر فجایع عظیم، گاهی کلمات کم میآورند و شعر گفتن پس از آشویتس، به قول آدورنو، شاید بربر منشانه باشد.
شاهکار اشتاینر، با عنوان «پس از بابل»، یکی از مهمترین متون قرن بیستم دربارهی ماهیت زبان و ترجمه است. او معتقد بود که هر ارتباطی، ترجمه است. حتی وقتی ما با همزبان خود صحبت میکنیم، در حال ترجمهی دنیای ذهنی خود به کلمات هستیم و شنونده در حال ترجمهی آن کلمات به فهم خودش میباشد. او افسانهی برج بابل (که در آن خدا زبان ها را متکثر کرد تا انسان ها نتوانند با هم ارتباط بگیرند) را نه یک نفرین، بلکه یک نعمت میدانست. تنوع زبان ها، تنوع جهان بینی هاست.
اشتاینر با شور و شوقی وصف ناپذیر استدلال میکرد که ترجمه، عملی عاشقانه و اخلاقی است. مترجم به سرزمین بیگانهی یک متن حمله نمیکند تا آن را غارت کند، بلکه میرود تا آن را به خانهی خود بیاورد و مهمان نوازی کند. برای اشتاینر جهان وطن، ترجمه تنها راه بقا و پل زدن میان جزایر تنهایی انسانها بود.
اشتاینر با تواضعی که گاهی با تکبر اشتباه گرفته میشد، خود را نه یک «نظریه پرداز» بلکه یک «پستچی» میدانست. او میگفت وظیفهی معلم و منتقد این نیست که خودش را به رخ بکشد، بلکه وظیفهاش این است که نامههای نوابغ گذشته را به دست نسل جدید برساند. او میگفت: «منتقد هرگز نباید فراموش کند که او سایهی هنرمند است. بدون اثر هنری، منتقد وجود ندارد.»
اشتاینر مخالفان زیادی داشت. سبک نوشتاری او فاخر، پیچیده و گاهی پرطمطراق بود. او متهم بود که «نخبهگرا» است و دموکراسی را در فرهنگ قبول ندارد. و واقعیت هم این بود که قبول نداشت. او آشکارا میگفت که فرهنگ والا، دموکراتیک نیست. فهمیدن دانته، شکسپیر و بتهوون نیاز به عرق ریختن، سکوت، تمرکز و آموزش سختگیرانه دارد.
اشتاینر از فرهنگ پاپ، اینترنت و سطحی شدن دانش بیزار بود. او نگران بود که در عصر دیجیتال، «خواندن» به معنای عمیق و خلوت گزین آن از بین برود و جای خود را به مرور سریع اطلاعات بدهد. برای اشتاینر، خواندن یک کتاب، عملی مقدس شبیه به دعا خواندن بود که نیاز به «خلوت» داشت؛ چیزی که دنیای مدرن از ما دزدیده است.
با رفتن اشتاینر، جهان ادبیات یکی از آخرین نگهبانان معبد خود را از دست داد. او به ما یادآوری میکرد که ادبیات صرفا یک سرگرمی یا موضوع پایان نامه های دانشگاهی نیست؛ ادبیات «مسالهی مرگ و زندگی» است. او هشداری همیشگی برای ما باقی گذاشت: اینکه داشتن تکنولوژی و تمدن، تضمینی برای انسان ماندن نیست و تنها با پناه بردن به کلمات و حفظ «معنا» است که میتوانیم در برابرِ تاریکی تاریخ دوام بیاوریم.
اشتاینر باور داشت که زیستن در این جهان، نه یک حق مسلم، بلکه موهبتی است که بهایی دارد؛ چنانکه در جایی نوشت: «ما مهمانان زندگی هستیم و باید کرایهی خانهمان را بپردازیم.» و او چه خوش حساب مهمانی بود. اشتاینر کرایهاش را با نثری که از شدت شور میلرزید و با عشقی دیوانه وار به ساحت کلمات پرداخت. او دربارهی قواعد دستور زبانی یک شعر چنان با هیجان حرف میزد که گویی دربارهی مرگ و زندگی صحبت میکند.
اشتاینر بدهیاش را به تاریخ پرداخت تا به ما نشان دهد که زبان تنها خانهی امن انسان است و پاسداری از آن، والاترین شکل قدردانی از زندگیست.


