ترجمه افشین رضاپور
آلن آستن، مثل بچه گربهای عصبی از پلههای تاریک و پر سر و صدای مجاور خیابان پِل بالا رفت و قبل از پیدا کردن اسمی که بهطور مبهم روی یکی از درها نوشته شده بود، مدتی طولانی به پاگرد تاریک خیره شد.
همانطور که گفته بودند، در را با فشاری باز کرد و خود را در اتاق کوچکی یافت که جز یک میز سادهی آشپزخانه، یک صندلی گهوارهای و یک صندلی معمولی، هیچ مبلمانی نداشت. روی دیوار چرک نخودی رنگ، یک جفت قفسه بود با دهها بطری و کوزه. پیرمردی روی صندلی گهوارهای نشسته بود و روزنامه میخواند. آلن بدون کلمهای حرف، کارتی را که به او داده بودند به طرف پیرمرد دراز کرد. پیرمرد خیلی مؤدبانه گفت: «بنشینید آقای آستن! خوشحالم که با شما آشنا میشم».
آلن گفت: «میگن شما ترکیب مخصوصی دارید که… تأثیر فوقالعادهای داره!»
پیرمرد جواب داد: «آقای عزیز! من اونقدرها سرمایه ندارم –در کار تجارت داروهای ملین و رشد دندون هم نیستم- اما خب این ترکیبها فرق میکنن. کسی نمیتونه بگه تأثیر داروهای من معمولیه!»
آلن شروع به صحبت کرد: «خب حقیقت اینه که…»
پیرمرد درحالیکه دستاش را بهطرف یکی از بطریهای رویی قفسه دراز میکرد، وسط حرفاش پرید: «ببینید! مثلاً اینجا مایعی هست که مثل آب بیرنگه، تقریباً بیمزهس، کاملاً توی شیر و شراب و هر نوشیدنی دیگهای حل میشه و با روشهای شناخته شدهی کالبدشکافی هم قابل تشخیص نیست!»
آلن خیلی وحشتزده فریاد زد: «منظورتون اینه که یهجور سمه؟!»
پیرمرد با بیتفاوتی گفت: «اگه دوست دارید اسمشو بذارید دستکش پاککن. شاید دستکشها رو تمیز کنه. من هیچوقت امتحان نکردهام. یکی هم ممکنه اسمشو بذاره زندگی پاککن! زندگیها هم گاهی وقتها باید پاک بشن!»
آلن گفت: «از این چیزا نمیخوام!»
پیرمرد جواب داد: «ولی شاید این همون چیزی باشه که دنبالشین! میدونید قیمتش چنده؟ برای یک قاشق چایخوری که کافی هم هست، پنج هزار دلار میگیرم! تخفیف هم نداره حتی یه پنی!»
آلن با نگرانی گفت: «امیدوارم همهی ترکیباتون انقدر گرون نباشه!»
پیرمرد گفت: «اوه، نه عزیزم! مثلاً نمیشه برای اکسیر عشق چنین قیمتی رو طلب کرد. جوونهایی که اکسیر عشق میخوان، خیلی کم پنج هزار دلار دارن و گرنه احتیاجی به اکسیر عشق نداشتن!»
آلن گفت: «خوشحالم که اینو میشنوم».
پیرمرد گفت: «من روش خودمرو دارم. دل مشتریها رو با یکی از این ترکیبها میبری؛ بعد وقتی به اون یکی احتیاج پیدا کردن، خودشون برمیگردن حتی اگه خیلی گرونتر باشه! اگه لازم باشه پولم پس-انداز میکنن!»
آلن گفت: «حالا واقعاً شما اکسیر عشق میفروشین؟!»
پیرمرد بطری دیگری برداشت و گفت: «اگه اکسیر عشق نمیفروختم، از اون حرف نمیزدم. اون برای وقتیه که آدم در شرایطی قرار میگیره که باید پول بده تا رازش فاش نشه!»
آلن گفت: «و این اکسیرها، اینها که… اینها که… اِ»
پیرمرد گفت: «اوه، نه! تأثیر اینها دائمیه و خیلی بیشتر از محرکهای ناپایدار دووم میارن. تأثیرات دیگهای هم دارن: سخاوت، صلابت، جاودانگی!»
آلن نگاه حکیمانهای انداخت: «خدای من! چه جالب!»
پیرمرد گفت: «اما جنبهی معنویش رو ببین؛ بهجای بیتفاوتی، فداکاری میارن. بهجای اهانت، عشق. اگه یهذره از این اکسیرو به خانم جوونی بدین –مزهاش در آب پرتقال، سوپ یا کوکتل حل میشه- هرچقدرم که شوخچشم و سربههوا باشه، کاملاً عوض میشه! از دنیا چیزی نمیخواد جز تو و تنهایی!»
آلن گفت: «باور کردنش مشکله! اون کشتهمردهی مهمونی رفتنه!»
پیرمرد گفت: «هه! دیگه خوشش نمیاد! از دخترای زیبایی که با تو آشنا میشن، میترسه!»
آلن با خوشحالی فریاد زد: «حسودی میکنه؟! به من؟!»
«آره، میخواد همه چیز تو باشه!»
«الانم هست ولی اهمیتی نمیده…»
«وقتی اینو مصرف کنه، اهمیت میده؛ خیلی هم زیاد و تو میشی تنها دلبستگیش به زندگی».
آلن فریاد زد: «عالیه!»
پیرمرد گفت: «همیشه میخواد از کارهات سر در بیاره. از همهی اتفاقاتی که در طول روز افتاده؛ از کلمه به کلمهاش. میخواد بدونه به چی فکر میکنی، چرا یهو میخندی، چرا غمگینی».
آلن فریاد زد: «این عشقه!»
پیرمرد گفت: «آره و با چه دقتی ازت مراقبت میکنه! هیچوقت نمیذاره خسته بشی، جلوی باد بشینی یا از غذات غافل بشی. اگه یهساعت دیر کنی، وحشتزده میشه! فکر میکنه مردی یا یه پری دریایی تورت کرده!»
آلن غرق در شادی فریاد زد: «تصورشرو هم نمیتونم بکنم که دیانا اینطور بشه!»
پیرمرد گفت: «مجبور نیستی از تصورت استفاده کنی و اگه روزی از سر اتفاق به یه پری دریایی برخوردی –چون همیشه پای پریای دریایی در میونه!- و بعدش پات کمی لغزید، نمیخواد نگران باشی! تو رو میبخشه؛ البته اولش خیلی ناراحت میشه ولی آخرش میبخشتت».
آلن با اشتیاق گفت: «چنین چیزی هرگز اتفاق نمیافته!»
پیرمرد گفت: «البته که اتفاق نمیافته ولی اگه افتاد، لازم نیست نگران باشی. هرگز از تو طلاق نمی-گیره. اوه، نه! و البته یه ذره، حتی یه ذره هم اسباب ناراحتیت نمیشه».
آلن گفت: «و این ترکیب فوقالعاده قیمتش چنده؟»
پیرمرد گفت: «این بهاندازهی دستکش پاککن یا اسمی که من روش گذاشتم، زندگی پاککن، محبوب نیست. نه، قیمت اون پنج هزار دلاره بدون حتی یه پنی تخفیف. آدم باید پیرتر بشه تا قدر این چیزارو بدونه! باید بهخاطرش پسانداز کنه».
آلن گفت: «ولی اکسیر عشق چنده؟»
پیرمرد کشوی میز آشپزخانه را باز کرد، شیشهی کوچک و خاک گرفتهای را بیرون آورد و گفت: «اوه! اکسیر عشق فقط یک دلاره!»
آلن او را در حال پر کردن شیشه تماشا کرد و گفت: «نمیدونید چهقدر ممنونتونم!»
پیرمرد گفت: «خواهش میکنم. بعداً وقتی مشتریها پولدارتر شدن، برمیگردن و چیزهای گرونتری میخوان. بفرمایید. خواهید دید که چهقدر مؤثره!»
آلن گفت: «باز هم متشکرم. خداحافظ».
پیرمرد گفت: «Au revoir[1]».
[1] به امید دیدار


