فیلم «تنها دو بار زندگی میکنیم» یک درام ملتهب از ضربالاجل مرگ و زندگی مردی است که در فرصت باقیمانده، سرِ انتقام از همهچیز و همه کس بابت زخمها و ناکامیهایش را دارد، آنها که فرصت زندگی و عاشقی را از او ربودند، اما نور، باریکهای برای تابیدن بر جهان تاریکش مییابد، هرچند دیر و دور.
بهنام بهزادی، نویسنده و کارگردانی است که سینما را از دهۀ شصت با ساخت فیلمهای کوتاه، مستند و تلویزیونی تجربه کرد و سهدهه به فعالیت ادامه داد. آثاری که در جشنوارههای داخلی و خارجی مورد توجه قرار گرفته و جوایز مهمی همچون جایزه بهترین فیلم کوتاه فرانسه، کایت طلایی بهترین فیلم کوتاه جشنواره بوئنوس آیرس آرژانتین، بهترین مستند کوتاه ایدفا آمستردام هلند و جایزه ویژه جشنواره سیلورداکس آمریکا را دریافت کردند.
این تجربهها پیشزمینهای شد برای حضور تأملبرانگیز او در عرصۀ سینمای داستانی بر محور درامها و داستانهایی متفاوت از جریان روز با کاراکترهایی بکر و منحصربهفرد. اولین فیلم بلند سینمایی بهزادی، «تنها دو بار زندگی میکنیم» سال ۱۳۸۶ بر اساس فیلمنامهای از خودش و با مشاوره تنگاتنگ محمدحسن شهسواری، نویسنده ادبی ساخته شد.
فیلمی که بهعنوان اولین تجربه یک فیلمساز جوان واجد قوام و یکدستی در سویههای روایی و بصری و وجوه فنی و تکنیکی و هنری است. استاد حسین علیزاده بهعنوان آهنگساز و بایرام فضلی، مدیر فیلمبرداری تجربهگرا و صاحبسبک در این فیلم با بهزادی همکاری داشتند.
حضور بایرام فضلی نهتنها منجر به غنای وجه بصری فیلم شد، بلکه از معدود کارکردهای درست و بهجای دوربین روی دست (در دوران ذوقزدگی از این کشف/ مد تازه یافته) در فیلمهای آن زمان است که با ظرافت و هوشمندی در خدمت بازنمایی حسوحال درونی قهرمان فیلم قرار گرفت.
در نقطه مقابل، کارگردان بهواسطۀ شخصی و اوریژینال بودن قهرمان و روند درام محوری از حضور یک نابازیگر برای ایفای نقش کاراکتر اصلی بهره برد تا رازآلودگی و پیشبینی ناپذیری فیلم را قوت ببخشد.
میتوان حدس زد در چنین فیلمی که تابع ذهن از هم گسیخته قهرمان، مرتب خاطرات دور و نزدیک و ذهنیات او پسوپیش میشوند تا وضعیت بیثباتش به شکل تصویری نهادینه شود، هنر تدوین چه نقش تعیین کنندهای دارد. به همین واسطه بهزادی از همان مرحله فیلمنامه با حمیدرضا لوافی وارد تعامل شد و ریتم و ضرباهنگ متناسب رویدادهای پراکنده در روندی رو به سقوط، برآمده از این درک است.
توجه به همه این وجوه و نحوه چینش چنین ترکیب هوشمندانه و همگونی در کنار هم است که فیلم «تنها دو بار زندگی میکنیم» را تبدیل به اثری نامتعارف، غافلگیرانه و همواره قابل رجوع کرده که هنوز هم پس از ۱۸ سال مبتلابه و درگیرکننده است.
فیلم پس از نمایش در جشنواره فجر تبدیل به اتفاقی منحصربهفرد شد و جایزه بهترین فیلمنامه را از انجمن منتقدان و نویسندگان سینمایی ایران به دست آورد. همچنین حضور موفقی در جشنوارههای خارجی داشت و جایزه الحمرا نقرهای بهترین کارگردانی و جایزه نتپک را از جشنواره گرانادا اسپانیا به دست آورد. نامزدی برای بهترین بازیگر مرد و بهترین فیلمنامه از جوایز آسیاپاسیفیک و نامزد هوگو طلایی بهترین فیلم از جشنواره شیکاگو از جمله موفقیتهای این اثر به شمار میروند.
«تنها دو بار زندگی میکنیم» که به تعبیر کارگردان تأکیدی است بر اینکه تنها یک بار فرصت زندگی کردن داریم، در فضایی سرد و سنگین و رازآلود میگذرد و بدون آنکه در ایجاد ابهام اغراق کند، خط داستان محوری را به شیوهای مغشوش و درهم تنیده روایت میکند.
فرم رواییای که فقط ساختاری مدرن (بهخصوص در زمان ساخت) برای نوگرایی نیست بلکه این شیوه از داستانگویی کاملاً متناسب با محتوا برآمده از جهان ذهنی قهرمان محوری و ملهم از اغتشاش درونی مردی است که از گور برخاسته تا در فرصت باقیمانده تا تقارن روز تولد و مرگش، حساب خود را با دنیا و آدمها صاف کند.
سیامک (علیرضا آقاخانی) دانشجوی اخراجی سابق و راننده مینیبوس فعلی است که از دریچه ذهن بههم ریخته او، روایت خطی زندگیاش واجد ریتم و روندی دراماتیک شده و با عقب و جلو رفتن در زمان و حذف نقاط فرود، شاهد نقاط اوج زندگی ملتهب او در سیری برگشتناپذیر هستیم.
جهانی ملهم از سوررئال که با رویدادهای رئال تداخل کرده و فضاهای خالی با حسها و ادراکات لحظهای پر میشود. طبعاً در چنین چینشی راوی نقش پیشبرندگی درام را بهواسطۀ حضور فیزیکی/ ذهنی بر عهده دارد.
اما این همه اعجابانگیزی فیلم بر بستری رئال نیست بلکه مواجهه سیامک با آدمهای قدیمی زندگیاش از معشوق بیخبر، دکتر منیژه احمدی (رایا نصیری) که این عاشق خاموش را از خود میراند تا مسئولی که باعث اخراجش از دانشگاه شده و گویی از خودش ناگزیرتر است، به واسطه ورود کاراکتر شهرزاد (نگار جواهریان) واجد نقطه عطفی میشود که خونی تازه به رگهای جهان تیره و تار رئال جاری میکند.
شاهزاده خانم یا به گفته بهتر شازده کوچولویی که ورود و خروجی سیال و لغزان و چه بسا جادویی به قصه دارد و با تکیه بر رویازدگی کاراکتر که بین زمین و آسمان، میان خیال و واقعیت سیر میکند، بُعدی تازه به فیلم، جنس روابط، بده بستانها و دیالوگهای جاری میدهد که در جهت تعمیق بخشیدن به سویه ناپیدای سیامک و بخش سرکوب شده این عاشق سرخورده عمل میکند.
با تکیه بر چنین طراحی و پرداختی است که فیلم در عین وفاداری به بافت رئال و خشونت و واخوردگی و طردشدگی که بنا به جنس کاراکتر سیامک گریبان درام را گرفته، تک ساحتی و یک بُعدی در رئالیسم سقوط نمیکند. بلکه با لحن و دوزی متناسب و حساب شده، متعادل شده و به لایههای عمیقتر کاراکتر و درام سرک میکشد که چه بسا نادیدنی باشد حتی برای خودش.
در چنین اتمسفری است که میتوان ادعای فیلمساز در خصوص برآمده بودن کاراکترهای سیامک و شهرزاد از تجربههای زیسته، ادبیات و جهان پیرامون را همچون کلیدی برای کشف و واکاوی فیلم و آدمهایش مورد توجه قرار داد.
فیلمی که همچون حدیث نفس و خاطره جمعی، نوعی ادای دین به نسلی است که در فضای بسته و ایدئولوژیک جامعه دهۀ شصت و هفتاد از همهچیز حتی عاشقی منع شد و با کولهباری از آرزوهای تحقق نیافته و کارهای نکرده بر دوش، به زندگی کردن تنها برای فرسودن و مرگ تدریجی تن داد.
و پرسشی تأملبرانگیز در پرانتزی به وسعت ذهن زخم خورده مخاطب؛ (وقتی سال ۸۶ خروجی آرزوهای سرکوب شده و کارهای ناکرده یک نسل منجر به خلق چنین قهرمان و درام ذهنی بر بستر رئالیسم شده، اگر قرار بود سال ۱۴۰۴ همین قهرمان بازنمایی شود؛ انتقام او از سرخوردگیها و ناکامیهایش را جز دریای خون پاک میکرد؟!)


