واقعیت تلخ این است که جامعهی پدرسالار ایران، بیش از آنکه «مرد» تربیت کند، «پسر ـ مرد» تولید میکند؛ موجوداتی که در کالبد آدمهای بالغ، هنوز با زخمها و عقدههای دوران کودکی و نوجوانی خود دست و پنجه نرم میکنند. این «پسر ـ مردها» زادهی نظام پدرسالار و سرکوبگریاند که نه تنها زنان، بلکه خود مردان را نیز قربانی کرده است. آنها پسرانی تحقیر شده، به حاشیه رانده شده، و زخم خورده از پدران خویشاند؛ پدرانی که خود نیز محصول همین چرخهی معیوب بودهاند.
این همان درام ادیپی است که فروید شرح میدهد: «اقتدار پدر، برای فرزند پسر چنان کشمکشهای روانی پدید میآورد که ساختار ذهنی او را برای تمام عمر شکل میدهد.[1]» پسر ـ مرد، در حقیقت همان پسری است که در این میدان پر تنش، در جایی برای همیشه متوقف شده است.

این پسران در رابطهای ناسالم با قدرت پدرانشان گرفتارند و خود را به شکلی منفعل و بردهوار در برابر او تسلیم میسازند، تا مبادا ازامتیازات ناچیز، مثل سهمی از ارث و یا ثروت پدر، محروم شوند. آنها هرگز مجال آن را نیافتهاند که از اقتدار پدر یا ساختارهای پدرسالارانه رها شده و به استقلال هویتی و بلوغ شخصی دست یازند. در غیاب این فردیت سالم، مردانگی برایشان چیزی جز یک نمایش سطحی نیست. مرد جوان گمان میکند «مرد بودن» یعنی سلطهگری بر دیگران، دشمنی با زنان، پرخاشگری، پول پرستی، و داشتن ویلاهای گران قیمت. درست همان وضعیتی که ژاک آلن میلر به روشنی شرح میدهد: «وقتی سوژه کمبود خود را انکار میکند، مردانگی به نمایش بدل میشود و سلطهگری به سپری دفاعی.»

سامانهی روانی اکثر مردهای ایرانی کاملا قدرت گرا است. آنها تنها به مردان بالادست خود که از قدرت یا ثروت بیشتری برخوردارند، عمیقا احترام میگذارند و در برابر آنها سر تمکین فرود میآورند، و با مردانی که تصور میکنند فرودست و فاقد قدرت و ثروت هستند، قلدرمآبانه و تمسخرآمیز برخورد میکنند. این دینامیک، بازتولید همان رابطهی تحقیرآمیزی است که با پدران خود داشتهاند: اطاعت در برابر فرادست و تحقیر فرودست.
فروید میگوید که ما صرفا از پدر اطاعت نمیکنیم، بلکه اقتدار او را به بخشی از روان خود تبدیل میکنیم. به عبارت دیگر، آن «پدر بیرونی» به یک «پلیس درونی» تبدیل میشود که همواره بر رفتار ما نظارت دارد. به گفتهی خود فروید: «ندای وجدان جامعه، اقتدار پدر را درونی میکند و این امر به الگویی مادامالعمر از اطاعت از قدرت و طرد ضعیف میانجامد.[2]»

شخصیت قدرتگرا، اگرچه پدیدهای جهانی است، اما در ایران به دلیل تاریخ طولانی استبداد و فقدان نهادهای مدنی تعمیم یافته، به شکلی افراطی ریشه دوانده است. در حالی که دموکراسیها این گرایش را مهار میکنند، در ایران این شخصیت در تمام سطوح جامعه بازتولید میشود، از فضای خانواده گرفته تا محیط کار و سیاست. این تأیید عملی تز مشهور ژاک لاکان است مبنی بر این که ساختارهای قدرت، هویت ما را میسازند. همانطور که او میگوید: «نظم نمادین، همیشه سلسلهمراتبی را تحمیل میکند که سوژه آن را به قیمت از دست دادن میل خود، درونی میکند.[3]»
این بحران مردانگی پیامدهای ویرانگری برای کل جامعه، به ویژه برای زنان ایران، به همراه داشته است. حکومت ایران، با وجود تمامی ابزارهای سرکوب خود، نمیتوانست به مدت نزدیک به نیم قرن حجاب اجباری را بر زنان ایران تحمیل کند، مگر با همکاری پنهان و سکوت رضایتآمیز همین پسر-مردها.
حجاب اجباری، بیش از آنکه صرفا یک سیاست حکومتی باشد، پیمانی نانوشته میان دولت پدرسالار و مردان پدرسالار است. همانطور که لاکان معتقد است، «قانون پدر» قدرت خود را نه از شمشیر، بلکه از رضایت خاموش سوژه به دست میآورد: «این قانون تنها از طریق پذیرش خشونت نمادینش توسط کسانی که تحت سلطه آن قرار دارند، پایدار میماند.[4]»

برای مردی که مردانگیاش را در کنترل و سلطه بر زن تعریف میکند، حجاب اجباری ابزاری است برای حفظ این برتری شکننده. او شاید در اندیشه با آن مخالف باشد، اما در عمل، از آن سود میبرد، زیرا این قانون، جایگاه فرادست او را در جامعه تضمین میکند. این دقیقا همان نکتهای است که به زیبایی در سخن میلر خلاصه میشود: «نظم پدرسالار با همدستی مردانی شکوفا میشود که از ستم بر زنان سود میبرند، حتی اگر ناخودآگاه باشد.[5]»
یکی از تراژیکترین و تکرارشوندهترین صحنهها در خیابانهای ایران طی چهل و هفت سال گذشته، رویارویی زنان با «گشت ارشاد» بوده است. اما در دل این صحنهی سرکوب، درامی دیگر و شاید حتی عمیقتر جریان داشته است: نقش مردان به عنوان تماشاگران منفعل. در اکثر موارد، وقتی زنی به خاطر حجابش مورد تهاجم قرار میگرفت، مردان حاضر در صحنه به جای مداخله و دفاع، به نظارهگرانی تبدیل میشدند که تنها کاری که میکردند، ثبت آن لحظهی تحقیرآمیز با دوربینهای موبایلشان بود.
این عمل «عکس گرفتن»، بیش از آنکه یک عمل مستندسازی شجاعانه باشد، نمادی عمیق از بحران هویت و ورشکستگی اخلاقی مردانگی ایرانی است. بقول میلر، «منفعل بودن سوژه در برابر قدرت، بحرانی عمیقتر از مسئولیت اخلاقی را آشکار میکند.[6]» این یک انتخاب است؛ انتخاب تبدیل شدن از یک فاعل مسئول به یک ناظر بیقدرت.
جنبش «زن، زندگی، آزادی» نه تنها یک شورش علیه حکومت، که یک شوک درمانی برای این مردانگی بیمار بود. این جنبش، آینهای در برابر پسر ـ مرد ایرانی قرار داد و به او نشان داد که زنانی که او آنها را «ضعیف» و نیازمند کنترل میپنداشت، تا چه حد میتوانند شجاع، مستقل، و قدرتمند باشند. این جنبش، آن پیمان نانوشتهی پدرسالارانه را در هم شکست و بسیاری از مردان را برای اولین بار با این پرسش روبرو کرد: مردانگی واقعی چیست؟ این همان گسست رهاییبخشی است که لاکان از آن سخن میگفت، آنجا که میگوید: «سوژه، تنها از طریق گسست از نظم نمادین میتواند آزادی را بیابد.[7]»

با وجود این تصویر تلخ از بحران مردانگی، آیا میتوان به آیندهی مرد ایرانی امیدوار بود؟ پاسخ، بیتردید، آری است. همانطور که میلر میگوید: «مردانگی واقعی زمانی پدیدار میشود که سوژه کمبود خود را بپذیرد و در مسئولیت جمعی شریک شود.[8]» مرد ایرانی در دل این مبارزه، با پذیرش اینکه به تنهایی کامل نیست (پذیرش کمبود) و با ایستادن در کنار زنان (مشارکت در مسئولیت جمعی)، در حال کشف یک مردانگی نوین و اصیل است.
[1] Sigmund Freud,Three Essays on the Theory of Sexuality (1905)
[2] Sigmund Freud, The Ego and the ID (1923)
[3] Jacques Lacan, Seminar VII: The Ethics of Psychoanalysis (1959-1960)
[4] Ibid.
[5] The interviews and interpretations by Miller of Lacan’s works, published in The Lacanian Ink and articles featured in Hurly-Burly.
[6] Jacques-Alain Miller, The Seminar of Jacques Lacan, Book XVII: The Other Side of Psychoanalysis (1969-1970).
[7] Jacques Lacan, Seminar XI: The Four Fundamental Concepts of Psychoanalysis (1964)
[8] Jacques-Alain Miller, The Seminar of Jacques Lacan, Book XXIII, The Sinthome (1975-1976)


