فیلم «علت مرگ، نامعلوم»، تمام ویژگیهای ژانر «فیلم جادهای» را دارد. سفر، جاده، طبیعت، مرزهای بیپایان، تحول شخصیت، گمگشتگی، مرگ و پایان باز.
این فیلم که به تازگی از سوی هیات انتخاب فیلمها به بخش اسکار بهترین فیلم خارجی معرفی شده، مدتها توقیف بوده و حتی امکان نمایش در جشنوارهی فیلم فجر سال گذشته را نیافته است. «علت مرگ نامعلوم» اولین ساختهی بلند علی زرنگار است. او در تئاتر، شعر و عکاسی هم فعال بوده و فیلمنامهی این فیلم نیز نوشته خود اوست. تهیهکنندهی فیلم هم «مجید برزگر» از فیلمسازان معتبر سینمای مستقل ایران است.
شب است. چند مسافر از شهر کوچکی در اطراف کرمان، با یک ون مسافرکش کهنه راهی خود شهر کرمان هستند. یک دختر و پسر جوان همراه با دوستشان که فردی بومی است، دو مرد نسبتا میانسال و یک زن که قادر به حرف زدن نیست. مرد جوان دیگری نیز با لباس سنتی شرق ایران، از ابتدای فیلم روی یکی از صندلیها انگار به خواب فرو رفته است. گرهی فیلم از جایی آغاز میشود که سپر ماشین توی جاده میافتد و مسافران با ترمز محکم راننده به جلو پرتاب میشوند. آنجاست که میفهمند آن مرد با لباس محلی خواب نبوده، مرده. و این نقطهی حرکت فیلم به سمت شناخت تکتک این افراد در داخل یک سفر کوتاه اما پر از راز و معماست. ابتدا همه متفقالقول هستند که باید به اورژانس زنگ بزنند تا برای بردن جسد مرد بیایند. اورژانس میگوید تا یک پزشک علت مرگ را تشخیص ندهد، امکان بردن مرد مرده را ندارند. و در ضمن دکتر هم ندارند. گره بعدی که معما را به سطح بالاتری میبرد، پیدا کردن هزاران دلار جاسازی شده در لباس مرد مرده است. در مقابله با این واقعیت جدید، هر کدام از این شخصیتها واکنش متفاوتی دارند. مواجهه با پول، اخلاقیات آنها هدف قرار میدهد. آیا انسانی که در شرایط بحرانی است، میتواند به ارزشهای اخلاقی پایبند باشد؟
مرد میانسالی که نقش آن را علیرضا ثانیفر به زیبایی و درخشانی بازی میکند، پیشنهاد میدهد که پول را به پلیس ندهند، چون پلیس آن را بدست صاحباش نمیرساند. او اعتراف میکند که زنش مریضی سختی دارد و یک مقدار از این پول میتواند او را چند سال بیشتر زنده نگه دارد. در مواجهه با پلیس راه، معلوم میشود که پسر جوان پیمان نام دارد و به خاطر نوشتن چند مطلب و پست در شبکههای اجتماعی، زندان بوده و حالا میخواهد به صورت غیرقانونی از مرز رد شود. همراه او دختر دانشجویی است که به خاطر عشقاش به پیمان، راهی این سفر پرخطر شده. راننده هم که یک مرد محلی است، عاشق زن لال فیلم است. زنی که به خاطر فقر، زن صیغهای مرد پولداری در همان شهر کوچک مبدا شده است. راننده هم مرد مفلوکی است که به خاطر کمی پول روی ماشین قراضهی دیگری شب و روز توی بیایبانهای جنوب ایران، ون مسافرکش میراند. مرد دیگر که نقش آن را بانیپال شومون بازی میکند، زندانی است که به خاطر جور کردن پول دیهی دوستش، به مرخصی آمده، و اگر پول جور نشود، دوستش به زودی بالای دار میرود. کم کم تک تک این افراد با این پرسش اساسی روبرو میشوند که چرا چنین پول زیادی نباید به آدمهای محتاج و بیچارهای مثل آنها برسد؟

فیلم «علت مرگ نامعلوم» یک پرسش اساسی و مهم فلسفی را بار دیگر مطرح میکند: مرز بین اخلاق و قانون و عدالت کجاست؟ چه کسانی و تحت چه شرایطی ارزشهای اخلاقی را شکل میدهند؟ اصلا ارزشهای اخلاقی در جامعه، چقدر قابل اتکا و و معتبر هستند؟ ویکتور هوگو نویسندهی شهیر فرانسوی با نوشتن رمان «بینوایان» در قرن نوزدهم میلادی نیز این پرسشها را از مخاطب خود میپرسد. ژان والژان تنها برای دزدیدن یک قطعه نان که شکم گرسنهاش را با آن سیر کند، به زندان میافتد. آیا این عدالت است؟ آیا زنی که برای تلف نشدن طفلاش، قطعهای نان میدزدد، مستحق مجازات است و یا اتفاقا آن کنش دزدی خودش عین ارزش و اخلاق است؟ در این فیلم یکی پول را میخواهد برای اینکه انسانی را از قتل عمد قانونی (که به نام قصاص در قوانین ایران، برگفته از اسلام آمده،) نجات دهد. دیگری آن را میخواهد تا همسرش را از مرگ بر اثر بیماری نجات دهد. راننده از دلارها، سهم برای زن لال فیلم میخواهد، تا زن به خاطر سیر کردن شکم خود و فرزندش مجبور نباشد، صیغهی موقت مردی شود که دست بزن دارد. راننده همچنین عاشق آن زن است و فکر میکند شاید این پول، راه را برای رسیدن به معشوق همراه کند. آن دختر دانشجوی پرستاری فکر میکند که برداشتن مقداری از آن پول، تضمین ادامه راه آنها تا اروپاست. تنها پیمان است که در جواب پیشنهاد دوست دخترش، از همراهی سرباز میزند و در نهایت از دختر میخواهد، بگذارد تنهایی و بدون او، قدم در راه بیبازگشت بگذارد.
دیگر پرسشی که فیلم آن را مثل سیلی به صورت مخاطب میکوبد، این است که آیا اهمیت مرگ انسان بستکی به نژاد و قومیتاش دارد یا خیر؟ راننده میگوید لهجهی مردی که مرده، افغانستانی بوده و حتما مال آن کشور است. حرفی که منجر به این تصمیم میشود که مرد را در میان بیابان خاک کنند و پولها را بین خودشان تقسیم. غافل از اینکه مرد افغانستانی نیست و بلوچ است و زن جوان بارداری به همراه دختربچهی خردسالشان، در پایان مسیر ون، منتظر بازگشت او هستند. مردی که شوهر بوده، پدر بوده، از اهالی همان مملکت بوده، اما حالا در وسط بیایانی، توسط هموطنانش، زیر خروارها خاک خوابیده. فیلم با کشف این واقعیت هولناک تمام میشود. در حالیکه زوج جوان خیلی زودتر مسیر خود را جدا کردهاند، زن لال بدون گرفتن پولها از ماشین پیاده شده و حالا چهار مرد باقیمانده، زل زدهاند به همسر و دختر مردی که با دستان خودشان خاکاش کرده و پولهایش بالا کشیدهاند.
فیلم علت مرگ نامعلوم، که در ژانر جادهای ساخته شده، همچون بسیاری از فیلمهای ساخته شده در این ژانر، پایان بازی دارد. آیا آن مردان با دیدن همسرباردار و دختر کوچک مرد بلوچ، حقیقت را گفته و پولها را پس میدهند و یا اینکه مستاصلتر و بیچارهتر از این هستند که بتوانند برای دیگری دلسوزی کنند. آن آدمها متعلق به کشوری هستند که مردن هم تاوان دارد. اورژانس جسد قبول نمیکند. دکتری نیست تا اجازهی دفن بدهد. پلیس قابل اعتماد نیست و خودش در بسیاری از موارد فاسد و کلاهبردار است. قانون پر از اشکال و ناقص حقوق بشر است. انسانها اسیر دست بیعدالتیهای اقتصادی، اجتماعی و حقوقی هستند. اصلا عدالت برای آن زن و دختربچه چه میشود. اصلا عدالتی هست؟ فیلمساز جواب این پرسش را در نهایت به مخاطب میسپارد. مخاطب میتواند تصمیم بگیرد که عدالت برای کدام طرف برقرار شود.
فیلم علت مرگ نامعلوم، فیلمی جذاب و خوش ساخت است و با اینکه تمام فیلم در ون و یا در دشت و بیابان میگذرد، مخاطب را تا آخر همراه خود میکشاند. همچنین با وجود اینکه در فیلم خبری از ستارههای امروز سینمای ایران نیست و برخی از بازیگران، نامهای آشنایی ندارند، اما بازیها روان، یکدست و یک سر و گردن، بالاتر از بازیگران معروف سینمای امروز ایران است. حضور این فیلم از ایران در جوایز اسکار و فیلمهای سه فیلمساز ایرانی دیگر از سه کشور فرانسه، کانادا و تاجیکستان، موکد این نکتهی مهم است که سینمای مستقل ایران، راه خود را پیدا کرده و موقعیتی به مراتب برتر و مهمتر از سینمای بدنهی امروز ایران را دارد. من فیلم پیر پسر را ندیدهام اما بی شک این فیلم، انتخاب بهتری از فیلم سعید روستایی «زن و بچه» است که اتفاقات درون فیلمش، با هیچ منطق و دلیل نمیخواند و متاسفانه در کارنامهی سعید روستایی فیلم ضعیفی است.در بخشی از دیالوگ بهاره و پیمان درحالیکه پشت یک وانت نشستهاند، بهاره به پیمان میگوید: «همیشه چنین فضایی را در دهن خودم تجسم میکردم. من و عشقم پشت یک وانت، در حال رفتن به مقصدی نامعلوم. فقط توی خیالم، وانت پنجره نداشت، ما میتوانستیم هر گهی میخواهیم، بخوریم.» حالا اما به دلیل وجود اینترنت و تکنولوژیهای جدید، و به یمن جسارت و شهامت جوانان و فیلمسازان آینده ایران زمین، رویاها و آرزوهای بسیاری از ذهنها و قلبها، در قالب سینمای مستقل ایران، به حقیقت پیوستهاند. تا باد چنین بادا…


