هارولد بلوم، یکی از برجسته ترین منتقدان ادبی جهان، ریچارد رورتی را جالبترین فیلسوف زمان ما میداند. رورتی که در سال ۲۰۰۴ به تهران سفر کرد و یکی از چشمگیرترین سخنرانیهای خود را با موضوع «اولویت دموکراسی بر فلسفه» ایراد کرد، با واکنشهای متفاوتی روبرو شد. بیشتر روشنفکران کممایهی کشورمان، که نه فلسفه میدانستند و نه دموکراسی را جدی گرفته بودند، از او دلگیر شدند و اظهار داشتند که رورتی گویا تصور کرده است با کودکان سخن میگوید. آدم از دیدن این همه بیخردی در میان روشنفکران ایرانی حیرت میکند. بقول حافظ:
جای آن است که خون موج زند در دل لعل | زین تغابن که خزف میشکند بازارش
نه دوستان! مقصود از این نوشته تفسیر این شعر دلنشین حافظ نیست، بلکه شعری از فیلیپ لارکین است که رورتی با تحلیل آن میکوشد تا نشان دهد انسان نه ذات درونی دارد، نه ماهیت ازلی، نه جوهر ثابت و نه شخصیتی مستقل از زبان و تجربه.
از نظر رورتی، در ژرفای وجود ما هیچ چیز نیست، جز آنچه خودمان در آن نهادهایم. هیچ «منِ» اصیل و پنهانی در کار نیست که در انتظار کشف شدن باشد؛ انسان در حقیقت، ظرف خالیای است که با اعتقادات و آرزوها، واژهها، تجربهها، و روایتهایی که خود و دیگران در آن جای دادهاند، شکل می گیرد. آنچه ما را «ما» میکند، نه جوهری درونی است، نه رازی نهفته در عمق وجود، بلکه همین چیزهاست، یعنی باورها و خواستهها، که عباس را عباس میکند و منوچهر را منوچهر.
این بخشی از آن شعر لارکین است[1]، اما از آنجا که ترجمهی شعر همواره کاری دشوار و پُر چالش است، در زیر دو نسخهی متفاوت از ترجمهی این شعر آورده میشود تا خواننده خود بتواند میان آنها انتخاب کند. نسخهی نخست از کتاب «پیشامد، بازی، و همبستگی»، با ترجمهی پیام یزدانجو، برگرفته شده است، و نسخهی دوم ترجمهی دوست شاعر، کیامرث باغبانی، است.
نسخهی اول:
درازای ذهن ات را پیمودهای، و فرمان که میدهی
روشن مثل یک بارنامه، صورت باری که باید پیاده کنی،
چیز دیگری که به آن فکر کنی
در کار نیست.
و چه فایده؟ فقط این که، وقتاش که باشد،
شاید آن مُهر بی حسابی را که بر همه ی کردوکارمان خورده بشناسیم،
شاید که سرچشمه اش را بیابیم.
با این همه، اقراری است این،
در شام شومی که مرگمان می رسد،
آن چه گذشت، چندان خشنودی نمیآورد،
چون وقتی به کار مردی میآمد،
و آن مردی است که دارد میمیرد.
نسخهی دوم:
آنگاه که نٌه توی اندیشه ات را بکاوی
دستورات، سیاهه ناگزیر زادراه رهسپاری را ماند که
جز آن، اندیشیدن به چیز دیگر را مجال بودن نیست
این چه دست آوردی ست؟ که تنها گه گاه
به دریافت نیم بندی از نگاره ای ناروشن
پی ببریم که همه کارکرد ما را پوشانده
و به گمان تا سرای سرانجام با ماست
از پذیرفتن گریزی نیست
به گاه فرو شدن خور به سبزه زار هستی
در آغاز نیستی
دریافت آنچه بود، چه بهره دارد
که گشوده شدن راز است
به انسانی در آستانه مرگ
این شعر، بیانگر هراس از مرگ و نیستی است؛ ترسی که لارکین خود در گفتگوهایش بدان اذعان داشته است. رورتی استدلال میکند که ترس از نابودی و نیستی عبارات پوچیاند؛ چرا که هراس از نابودی به معنای واقعی کلمه وجود ندارد، بلکه تنها ترسی قابل درک است که ملموس و مشخص باشد. بنابراین آنچه لارکین از نابودیاش می ترسد، کارنامهی منحصر به فرد خودش است. این درک ویژه ی او از زندگی و فلسفهی وجودی است که «منِِ» لارکین را از هر «منِ» دیگری متمایز میسازد.
به گمان رورتی، این از دست دادن تفاوت و این وجه تمایز، همان چیزی است که هر شاعری، هر آفرینندهای، هر کسی که به خلق تازهها امید بسته، از آن واهمه دارد. هر کس که تمامی عمر خود را در جستجوی ارائهی پاسخی نو به پرسش «چه چیز ممکن و مهم است؟» سپری کرده، از نابودی آن پاسخ منحصر به فرد خود میترسد.
نکتهی کلیدی، همان گونه که رورتی بر آن پافشاری میکند، صرفا این نیست که کسی از نابودی یا فراموشی آثارش بیم داشته باشد، بلکه هراس واقعی در این امر نهفته است که هیچکس در آن آثار، چیزی برجسته و چشمگیر نیابد.
ترس شاعر از این است که نتوانسته نشان خود را بر زبان و اندیشهی زمانهاش حک کند. شاعری که عمر خود را صرف کار با قطعات از پیش موجود کرده باشد، در واقع، او اصلا «من» نداشته است؛ آفرینشهای او و وجودش تنها نمونههایی بهتر یا بدتر از الگوهای آشنا بودهاند. این همان حسی است که، به گفتهی رورتی، هارولد بلوم از آن با عنوان «اضطراب تأثیرپذیری شاعر توانا» یاد میکند؛ «هراس شاعر از اینکه او صرفا یک نسخهی بدل یا المثنی باشد.»
رورتی این پرسش را طرح میکند که موفقیت در کشف سرچشمهی آن مهر بیحسابی که بر همهی کردوکارمان خورده، در نگاه لارکین، چه معنایی میتواند داشته باشد؟ به نظر میرسد این موفقیت چیزی جز کشف وجه تمایز خویش نیست، همان تفاوت میان فهرست بارهای پیادهکردهی خود و فهرست دیگران. اگر فرد توانسته باشد این تمایز را روی کاغذ، بوم نقاشی، یا فیلم ثبت کند؛ اگر توانسته باشد در کلمات یا اشکال متمایز، امضای خاص خود را بیابد، آنگاه نشان داده است که نسخهی بدل یا المثنی نیست.
اما رورتی، لارکین را به تظاهر به خوار شمردن پیشهی خود متهم میکند؛ خاصه آنجا که لارکین میگوید یافتن سرچشمهی تمایز خویش «چندان خشنودی نمیآورد». از دید رورتی، این بیاعتنایی از این باور لارکین سرچشمه میگیرد که چنین موفقیتی در نهایت، چیزی جز ثبت جملهای بر کاغذ نیست که «یک وقتی به کار مردی میآمد | و آن مردی است که دارد میمیرد.»
رورتی بهدرستی نشان میدهد که لارکین تنها آنگاه میتواند با آرامش به مرگ تن دهد که امری مشترک و همگانی در میان همهی انسانها، در همهی زمانها، یافته باشد؛ نه تجربهای فردی و گذرا. لارکین وانمود میکند که صرفِ شاعر بودن کافی نیست؛ او تظاهر میکند که خشنودیاش در فیلسوف بودن است، در کشف پیوستگی و نظم، نه در آشکار کردن گسست و پراکندگی. زیرا فیلسوف میکوشد بر تصادفها و آشفتگی زندگی چیره شود و به نوعی کلیت منسجم یا معنا و نظام عقلانی دست یابد، در حالی که شاعر در پی خودآفرینی است؛ از مسیر پذیرش همان تصادفها، بیآنکه از آنها نظام یا معنایی عقلانی بسازد.
البته، همانطور که رورتی میگوید، آنچه لارکین را جذاب میسازد، جدال درونی میان شعر و فلسفه است. لارکین در نهایت، این نظریهی نیچه را میپذیرد که قهرمان راستین بشریت، شاعر توانا، یعنی «انسان آفریننده» است، نه آن اهل علمی که معمولا «انسان کاونده و یابنده» تصور میشود.
رورتی به درستی یادآور میشود که هراس شاعر توانا از مرگ، در واقع نشانهای از ترس او از ناتمام ماندن است. این ترس به ما یادآوری میکند که هیچ ایدهی جدیدی برای بازتوصیف جهان و گذشته، و هیچ برنامهای برای ساختن خودمان از طریق استعارههای نو و خاص، نمیتواند از این سرنوشت فرار کند که در نهایت، در حاشیه قرار گیرد و به نوعی وابستهی دیگران باشد. چرا که زبانها ابزاری برای ارتباط، تعامل اجتماعی، و راهی برای وصل کردن ما به دیگران هستند.
در نهایت، رورتی چنین جمعبندی میکند که حتی تواناترین شاعر نیز به دیگران وابسته است؛ شاعر هم از پیشروان دوران خود الهام میگیرد و بهره میبرد، و هم مدیون لطف و پذیرش خوانندهی ناآشنای خویش است. رورتی برای نشان دادن این وابستگی به نقلقولی درخشان از بلوم اشاره میکند:
«حقیقت تلخی است این که اشعار حضور وحدت، شکل یا معنایی ندارند … پس یک شعر چه دارد با چه می آفریند؟ افسوس یک شعر هیچ چیزی ندارد و هیچ چیزی نمی آفریند حضور آن یک نوید است. بخشی از گوهر آن چیزها که امید دیدارشان را داریم گواه وجود چیزهایی که ندیده ایم. وحدت آن در حسن نیت خواننده نهفته است… معنای آن فقط این است که شعری دیگر وجود دارد، یا وجود داشت.»
ناباکوف در یکی از مصاحبههایش حتی از «حسن نیت خواننده» هم فراتر میرود و اعتراف میکند که برای گروه خاصی از خوانندگان قلم میزند؛ کسانی که به قول خودش «هنر خواندن» را دارا هستند و او آنها را «آرتیست ریدرها» مینامد. جالب آنکه، نام نگارندهی این سطور نیز از همین نکتهی ناباکوف الهام گرفته شده است.
[1] And once you have walked the length of your mind, what
You command is clear as a lading-list.
Anything else must not, for you, be thought
To exist.
And what’s the profit? Only that, in time,
We half-identify the blind impress
All our behavings bear, may trace it home.
But to confess,
On that green evening when our death begins,
Just what it was, is hardly satisfying,
Since it applied only to one man once,
And that one dying.


