فیلم «چه کسی از ویرجینیا وولف میترسد؟» (?Who’s Afraid of Virginia Woolf) یک درام روانکاوانه از همجواری دو زوج در یک میهمانی شبانه است که زمینهساز بروز زوایای پنهان شخصیت، روابط، گذشته و حال آنها میشود و فروپاشی روحی- روانی آنها را در پی دارد.
مایک نیکولز، نویسنده، کارگردان و تهیهکننده آمریکاییزاده آلمان، کارش را با استندآپ کمدی و راهاندازی جنبش هجو زندگی مدرن آمریکایی آغاز کرد. پس از آن به نمایشنامهنویسی و کارگردانی تئاتر در برادوی روی آورد که آثارش مورد اقبال عمومی قرار گرفت و جوایز مهمی نیز برای آنها به دست آورد.
نیکولز اولین فیلم سینمایی خود را سال ۱۹۶۶ با اقتباس از نمایشنامهای به قلم ادوارد آلبی کارگردانی کرد. این نمایشنامهنویس برجستۀ آمریکایی که برنده سه جایزه پولیتزر شده، نمایشنامه «چه کسی از ویرجینیا وولف میترسد؟» را سال ۱۹۶۱ با ارجاع بهعنوان ترانه عامهپسند «چه کسی از گرگ بد بزرگ میترسد؟» و ارتباطی که با مضمون اثر دارد، به نگارش درآورد که یک سال بعد در برادوی اجرا شد.
نمایشنامهای که همچون دیگر آثار آلبی به گرههای روابط انسانی و عاطفی و لایههای درونی آدمها میپردازد و این بار با تمرکز بر همنشینی کوتاهمدت یک زوج میانسال و یک زوج جوان، ظرف چند ساعت شمایلی متفاوت و دور از ذهن را از آنها بازنمایی میکند.
نیکولز بر اساس فیلمنامهای به قلم مشترک آلبی و ارنست لمن (که فیلمنامههایی همچون «سابرینا»، “«شمال از شمال غربی»، «داستان وست ساید»، «اشکها و لبخندها» و «توطئه خانوادگی» را در کارنامه دارد) فیلم «چه کسی از ویرجینیا وولف میترسد؟» را ساخت.
فیلمی که اولین گام سازندهاش در دنیای سینما را به گونهای منحصربهفرد ثبت کرد و نامزد سیزده جایزه در جوایز اسکار شد و پنج جایزه را به دست آورد. شامل اسکار بهترین بازیگر نقش اول زن (الیزابت تیلور)، بهترین بازیگر نقش مکمل زن (سندی دنیس)، بهترین فیلمبرداری، بهترین طراحی صحنه و بهترین طراحی لباس.
از جوایز و نامزدیهای بیشمار این فیلم در جشنوارهها و محافل سینمایی معتبر جهانی میتوان به جایزه بهترین فیلم، بهترین بازیگر زن و بهترین بازیگر مرد (ریچارد برتون) از جوایز بفتا و هفت نامزدی در جوایز گلدن گلوب اشاره کرد.
کلیت فیلم «چه کسی از ویرجینیا وولف میترسد؟» در یک شب میگذرد و با تکیه بر تکنیک سیاه و سفید، این فضای تیره و تار که متأثر از کشمکشهای مداوم لفظی و فیزیکی چهار کاراکتر و افشای ابعاد پنهان چهره و روابط آنها است، تشدید شده و به یک تراژدی تمامعیار از فروپاشی روابط انسانی- عاطفی دو زوج میماند.
زوج میانسال، مارتا (تیلور) و جرج (برتون) که زن، دختر رئیس دانشگاه و مرد، استاد تاریخ دانشگاه است بعد از میهمانی سالانه پدر مارتا برای آشنایی با اساتید و اعضای تازهوارد، میزبان زوج جوان، نیک (جرج سگال)، استاد زیستشناسی و همسرش، هانی (سندی دنیس) میشوند. درحالیکه مارتا بیخبر از جرج این شبنشینی را ترتیب داده تا بازیهای تحقیرآمیز خود را این بار مقابل دو تماشاگر اجرا کنند!
بر همین محور با چند جابهجایی مکانیِ حداقلی که لازمه تداوم درام در مدیوم سینما و منطق روند داستان است؛ با چهار کاراکتر و لوکیشن محدود سر و کار داریم که فیلم را با تکیه بر دیالوگ و گفتوگوهای چندلایه و کنایی و توزیع تدریجی اطلاعات کاربردی پیش میبرند.
روابطی چالشبرانگیز که از ابتدای این همجواری و شبنشینیِ بهظاهر معمولی، به هیچ وجه قابل پیشبینی نیست، اما به تدریج بخشهایی تکاندهنده از گذشته این دو زوج را افشا میکند که دو کارکرد مهم دارند.
اول اینکه چرایی و چگونگی قرار گرفتن آنها در موقعیت پرتنش زمان حال را بازتعریف و باورپذیر کرده و در مرحله بعد پرده از ابعاد پنهان شخصیت پیچیده آنها برمیدارد که موجب حرکت کاراکترها و درام در زمان حال و خروج از ایستایی و سکون میشود.
این دو نکته با دوزهای مختلف در مورد هر دو زوج صدق میکند؛ البته با توجه به این نکته که مارتا و جرج زوج محوری فیلم هستند که قرار است چالشهای رابطۀ ملتهب بین آنها؛ علاوهبر خودشان بستری برای فرافکنی زوج نیک و سندی شود که ماسکِ شکننده آنها گویی به یک تلنگر نیاز دارد!
اینجاست که میهمانان از نقش تماشاچی و ناظر صرفِ رفتارهای هیستریک و جنونآمیز میزبانان خود، پا را فراتر گذاشته و خود بدل به بازیگران مکمل این نمایش میشوند که در نوعی خلسه و هذیان برآمده از مستی مرز میان خیال و واقعیت را مخدوش میکنند… وهم و هذیانی که حتی میتواند موجودیت آنها را زیر سؤال برده و نیک و سندی را زاییده ذهن مخدوش از مستیِ مارتا و جرج جلوه دهد!
واقعیت این است که هرچه از لایه اولیه فیلم که مشاجرات و کشمکشهای یک زوج میانسال با زخمهای عمیق و کهنه فاصله گرفته و به لایههای درونیتر نفوذ میکنیم، با آسیبشناسی چندوجهی یک رابطۀ عاطفیِ ناگزیر بر پایه عشقی قدیمی سر و کار پیدا میکنیم که طرفین را با تکیه بر زخمها و دردهای مشترک بههم پیوند داده است.
رابطهای که هر بار مارتا و جرج، کشندهتر و کاریتر بههم ضربه زده و با انزجار فاصله میگیرند، با کششی عمیقتر به یکدیگر بازگشته و بنا بر قانون طبیعت آماده دریافت ضربهای شدیدتر از هم میشوند اما… رها نمیکنند چون تنهایی بزرگترین ترس و حرمان و عذاب آنهاست.
به همین واسطه است که هر دو به دروغِ فرزند داشتن به گونهای پر و بال دادهاند که پسرشان تبدیل به باوری واقعی شده و بازگویی حقیقتِ این دروغ، بهمثابۀ جراحتی عمیق است که مارتا را از پای درمیآورد و جرج این افشاگری را برای پرده پایانی بازی جنونآسای شبانه در نظر میگیرد.
کافیست این نکته فرامتنی را به یاد بیاوریم که در زمان ساخت فیلم و نقشآفرینی الیزابت تیلور و ریچارد برتون در نقش مارتا و جرج، این زوج در زندگی واقعی نیز زن و شوهر بودند. البته در اولین ازدواج مشترکشان به سر میبردند که 10 سال به طول انجامید و سال ۱۹۷۴ به طلاق انجامید. دومین ازدواج این زوج یک سال بعد اتفاق افتاد، یک سال به طول انجامید و بالاخره این زوج طلایی برای همیشه از هم جدا شدند.
فرامتنی که میتواند باورپذیری این بازی کشنده بین کاراکترهای محوری را فراتر از نمایشنامه دقیق ادوارد آلبی، اقتباس هوشمندانه ارنست لمن، کارگردانی حرفهای مایک نیکولز و مجموعه وجوه تخصصی و فنی فیلم که در خدمت ماندگاری این اثر قرار گرفتند، به تجربه واقعیِ زوج محوری از یک زناشویی فرسایشیِ ناگزیر و منجر به خودآزاری و دیگرآزاری تعمیم دهد.
مطالب پیشین:


