در قصههای پریان، «پول» و «عشق» اغلب در دو قطب مخالف قرار دارند. عشق قلمرویی مقدس، آسمانی و پاک تصور میشود، در حالی که پول، امری زمینی، چرک و حتی ویرانگر است. قهرمان داستان معمولاً باید بین «ثروت بدون عشق» و «فقر عاشقانه» یکی را انتخاب کند. اما وقتی پردهی سینما پایین میآید و کتابها بسته میشوند، واقعیت زندگی آغاز میشود. در دنیای واقعی، عشق و پول، نه دشمنان خونی، بلکه دو همسفر اجتنابناپذیرند که سرنوشتشان به هم گره خورده است.
ریچارد رورتی، فیلسوف بزرگ آمریکایی، مقالهای دارد به نام «عشق و پول»[1] که مثل یک سیلی نرم، خواننده را از خواب رمانتیک بیدار میکند. او با الهام از رمان «هاواردز اند» اثر ادوارد مورگان فورستر[2]، حقیقتی تلخ را یادآور میشود: اینکه عشق و مهربانی گلهایی نیستند که در شورهزار فقر برویند. برای عاشق بودن باید ابتدا «امنیت» داشت و امنیت، متأسفانه یا خوشبختانه، با پول گره خورده است.
فورستر (نویسندهی رمان) امیدی بزرگ در سر داشت. او آرزو میکرد روزی برسد که ثروت در جهان آنقدر زیاد شود که همه سهمی از آن ببرند. چرا؟ نه برای اینکه همه ماشینهای لوکس سوار شوند، بلکه به این دلیل ساده که «مهربانی» همه گیر شود. رورتی روی این نکته تاکید میکند که «مهربانی تنها زمانی ظاهر میشود که پول کافی وجود داشته باشد تا کمی فراغت و کمی زمان برای عشق ورزیدن فراهم کند.»
این جمله شاید در نگاه اول مادیگرایانه به نظر برسد، اما در عمق، بسیار انسانی است. فرمان معروف مسیحی «یکدیگر را دوست بدارید» یا «تنها قانون، قانون عشق است»، زمانی ممکن میشود که آدم ها از صبح تا شب نگران پرداخت قبض برق یا اجاره خانهی ماه بعد نباشند. وقتی اضطراب بقا، گلوگاه انسان را میفشارد، مجالی برای لطافت روح انسان باقی نمیماند.
تنها نکتهی رورتی در این مقالهی کوتاه این است که عشق، فراغت، دوستی، شادی، مهربانی از طریق انقلاب اخلاقی و فرهنگی به دست نمیآیند. دلیل این که یکدیگر را دوست نداریم این نیست که بلد نیستیم و باید به کتاب مقدس یا چند کتاب اخلاقی دیگر ارجاع داده شویم؛ دلیلش این است که وقت و امنیت نداریم. خلاصه این که پول نداریم.
مساله خیلی ساده است: یک بخش از لیبرالها، همان لیبرالهای قدیمی که هنوز دربارهی «قدرتمندان و ثروتمندان» حرف میزنند، میخواهند دربارهی پول و راه های واقعی برای بهتر کردن زندگی مردم حرف بزنند و دنبال افزایش امنیت و رفاه اجتماعیاند.
اما گروه دیگری از لیبرالها ترجیح میدهند دربارهی عشق، اخلاق و تغییرات فرهنگی صحبت کنند. آنها به یک انقلاب اخلاقی دل بستهاند، نظیر پذیرش همجنسگرایی، و خیال میکنند همین تغییرات احساسی و فرهنگی در جامعه کافی است.
رورتی یک خط کشی ظریف و زیبا دارد: مرز میان «امر عمومی» و «امر خصوصی». در زندگی خصوصی، هر کدام از ما حق داریم که شاعر باشیم. حق داریم هویت مان را بسازیم، عاشق هر که میخواهیم بشویم، و داستان خودمان را بنویسیم. هدف زندگی، شکفتن «هزاران گل خصوصی» است. این همان جایی است که ادبیات و فلسفه به کار میآید.
اما در زندگی عمومی و سیاست، وظیفهی ما چیز دیگری است. وظیفهی سیاست، شاعری نیست؛ وظیفهی سیاست، «کاستن از درد» است. رورتی میگوید «درد»، واقعی ترین چیزی است که ما را به هم وصل میکند. سیاست باید کاری کند که «درد آدمیزاد» (گرسنگی، بیماری، بیسرپناهی) کم شود.
مشکل روشنفکران امروز این است که این دو واقعیت را قاطی میکنند و مرز روشن میانشان را از بین میبرند. آنها میخواهند با ابزار سیاست، مشکلات فرهنگی و هویتی را حل کنند، در حالی که فراموش کردهاند وظیفهی اول دولت، تأمین نان و امنیت است تا بعد از آن، مردم خودشان در خلوتشان به عشق، فرهنگ و هویت بپردازند.
رورتی معتقد بود که تفاوت اصلی میان سوسیالیسم و لیبرالیسم، دعوا بر سر هدف نبود؛ هر دو میخواستند رفاه ایجاد کنند. تفاوت در این بود که سوسیالیست ها فکر میکردند با دولتی کردن همه چیز، پول بیشتری تولید میشود (که نشد). اما سوسیالیست ها در یک چیز حق داشتند: اینکه «روح تاریخ، روحی اقتصادی است». شما نمیتوانید بدون حل مسالهی اقتصاد، انتظار اخلاق و عشق داشته باشید.
بسیاری از نیروهای مترقی، دیگر حوصلهی حرف زدن دربارهی پول، اتحادیه های کارگری و توزیع ثروت را ندارند. آنها به جای «اقتصاد»، چسبیدهاند به «فرهنگ». به جای اینکه با «ساختارهای اقتصادی» بجنگند، با «ذهنیتها» میجنگند. آنها فکر میکنند اگر طرز فکر مردم را دربارهی زنان، اقلیتها یا همجنسخواهان عوض کنند، دنیا بهشت میشود؛ حتی اگر همان مردم، شبها گرسنه بخوابند.
پیام نهایی رورتی در این مقاله، دعوتی است به یک «بازگشت». بازگشت از «آسمان فرهنگی» به «زمین سفت و سخت اقتصادی». او به ما میگوید که لیبرال ها و اصلاح طلبان باید دوباره یاد بگیرند که دربارهی «پول» حرف بزنند. دربارهی اینکه چطور میتوان جلوی انباشت وحشتناک ثروت در دست عدهای خاص را گرفت. چطور میتوان دولتی داشت که نه یک هیولای بوروکراتیک باشد و نه نوکر سرمایهداران.
عشق، دوستی، و احترام به تفاوتها، همگی میوههای درختی هستند که ریشهاش در «امنیت اقتصادی» است. اگر ریشه را رها کنیم و فقط نگران رنگ برگها باشیم، درخت خشک میشود. شاید وقت آن رسیده که بپذیریم: برای اینکه عاشق باشیم، برای اینکه مهربان باشیم و برای اینکه «انسان» باشیم، ابتدا باید از شر دردهای غیر ضروری فقر خلاص شویم. عشق، خرج دارد و این خرج، چیزی نیست جز تلاش برای ساختن جامعهای عادلانه که در آن، پول ابزاری برای زندگی باشد، نه ارباب آن.
[1] Rorty, Richard ;“Love and Money”; Common Knowledge; Spring 1992, pp.12-16
عشق و پول، ریچارد رورتی، ترجم رضا رضایی، نگاهِ نو – بهمن هشتاد و دو
[2] فورستر، ادوارد مورگان (۱۳۷۴). هواردز اند. ترجمهٔ احمد میرعلایی. تهران: نیلوفر


