حدود یک قرن پیش، مارسل دوشان، که آندره برتون او را «زیرکترین هنرمند قرن بیستم» مینامید، دست به کاری زد که در ظاهر، شوخیِ بیمزهی یک نوجوان به نظر میرسید، اما در باطن، یکی از عمیقترین کنشهای تاریخ هنر مدرن بود. او یک کارت پستال «مونالیزا» از داوینچی را برداشت و با مداد برایش سبیلی تابدار و ریشی بزی کشید و در حاشیهی پایین تصویر، این حروف رمزآلود را نوشت: L.H.O.O.Q
دوشان عاشق بازیهای زبانی بود. حروفی که او پایین کارت پستال نوشت، در نگاه اول بیمعنی به نظر میرسند. اما اگر این حروف را با تلفظ فرانسوی و به صورت پی در پی و سریع بخوانید (اِل-آش-اُ-اُ-کو)، صدایی شبیه به یک عبارت رکیک فرانسوی تولید میشود: Elle a chaud au cul به انگلیسی یعنی: She’s got a fever in her ass.
ترجمهی تحت اللفظی و مودبانهی این عبارت میشود: «او در ناحیهی پایین تنه احساس گرما میکند.» اما دوشان که میانهای با نزاکت های بورژوازی نداشت، منظوری کاملا صریح و رکیک داشت: اشاره به زنی که در اوج التهاب جنسی است، یا به زبان بیپردهی کوچه و بازار خودمان: «مونالیزا کونش میخاره!»
دوشان با این عبارت، ضربهای کاری به اسطورهی مونالیزا وارد کرد. در حالی که تاریخ هنر همواره تلاش کرده بود آن لبخند را نمادی از پاکی یا عشقی روحانی جلوه دهد، دوشان با صراحتی تکان دهنده، سوژه را زمینی کرد. او قدیسهی هنری را به سطح زنی با نیازهای جنسی تقلیل داد (یا شاید ارتقا بخشید). هدف او فروریختن دیوار تقدس موزهها بود تا یادآوری کند که هنر، فارغ از جایگاهش، نمیتواند از واقعیت بیولوژیک و بدن انسان جدا شود.
اما چرا سبیل؟ آیا دوشان فقط میخواست قیافهی مونالیزا را مسخره کند؟ خیر! دوشان معتقد بود که این ریش و سبیل، نه یک افزودنی زائد، بلکه تکمیلکنندهی حقیقت پنهان این چهره هستند. او میگفت: «مونالیزا در واقع یک مرد است.»

این ایده ریشه در مطالعات فروید داشت. فروید رسالهای با عنوان «لئوناردو داوینچی و خاطرهای از کودکیاش» نوشته بود دال بر اینکه داوینچی تمایلات همجنس خواهانه داشته و هویت جنسی خود را در آثارش تصعید کرده است. فروید معتقد بود که لبخند مونالیزا، بازتابی از لبخند مادر داوینچی است که با تصویری مردانه درهم آمیخته شده است.
دوشان با کشیدن ریش و سبیل، در واقع آن «ناخودآگاه» داوینچی را که سعی در پنهان کردنش داشت، به سطح «خودآگاه» آورده است. او میخواست بگوید که داوینچی، فرم مردانه و میل مردانهی خود را در کالبد یک زن پنهان کرده است. بنابراین، مونالیزای سبیل دار دوشان، کاریکاتور نیست؛ بلکه چهرهی واقعی تری از سوژهی نقاشی (یا شاید خود نقاش) است که دوشان با جراحی مدادش آن را آشکار کرده است.
دوشان با این حرکت در واقع پتهی داوینچی را روی آب انداخته است: اینکه زیبایی شناسی داوینچی، زیبایی شناسی یک «آندروژن» (دوجنسه) است. دوشان نشان داد که نبوغ داوینچی در این بوده که مرز بین زن و مرد را محو کند، و نبوغ دوشان در این بود که با افزودن چند تار مو، این مرز محو شده را دوباره پررنگ کند و به ما نشان دهد.
آندره برتون حق داشت که دوشان را باهوش ترین هنرمند قرن میدانست. دوشان موفق شد خودش را به تاریخ پانصد سالهی این نقاشی سنجاق کند. او داوینچی را رسوا نکرد، بلکه او را «مدرن» کرد. او به ما یاد داد که پشت هر چهرهی مقدس و جدی، حقیقتی انسانی، جنسی و گاهی طنزآمیز نهفته است که منتظر است یک هنرمند زیرک، با یک مداد و چند حرف، آن را برملا کند.


