تاریخ مبارزات بشری همواره با کلمات گره خورده است. گاهی یک شعر، کارکردی فراتر از ادبیات پیدا میکند و به یک «سلاح» تبدیل میشود؛ سلاحی که باروت آن «آگاهی» و ماشهی آن «شجاعت» است. در میان تمام اشعار سیاسی جهان غرب، شاید هیچ اثری به اندازهی منظومهی جاودانهی «نقاب آنارشی» اثر پرسی شلی، با نبض روزهای خیزش مردم برای دمکراسی در خیابانهای ایران همتپش نباشد.
این شعر که دویست سال پیش سروده شد، کهنترین و در عین حال مدرنترین مانیفست مقاومت مدنی در زبان انگلیسی است. اما چرا شعری که در واکنش به سرکوب تظاهراتی در انگلستان نوشته شده، امروز انگار برای معترضان تهران، کردستان و زاهدان سروده شده است؟
پاسخ در کشف فرمول جادویی شلی نهفته است: این شعر به واقعهی تاریخی «کشتار پیترلو» اشاره دارد؛ جایی که حکومت بریتانیا از ترس جمعیت شصت هزار نفری معترضان صلحجو که خواهان اصلاحات بودند، با شمشیر به آنها حمله کرد و فاجعهای خونین آفرید.
شلی که در آن زمان در ایتالیا زندگی میکرد، وقتی خبر را شنید، دچار خشم و جنونی شاعرانه شد. او قلم را برداشت و نه یک مرثیه برای قربانیان، بلکه یک «فراخوان برای بیداری» نوشت. او میخواست به مردم بگوید که خون ریخته شده نباید باعث ترس شود، بلکه باید باعث بیداری گردد.
عنوان شعر، «نقاب آنارشی»، خود یک شاهکار سیاسی است. حکومتها همواره معترضان را «اغتشاشگر»، «آشوبطلب» و عامل «آنارشی» (هرج و مرج) مینامند. در ایران نیز بارها شنیدهایم که معترضان «اغتشاشگر» اند.
اما شلی در این شعر، با زیرکی تمام، جایگاه متهم و شاکی را عوض میکند و فریاد میزند: ای مردم! آنارشیست واقعی شما نیستید که برای حقتان به خیابان آمدهاید؛ آنارشیست واقعی، حکومتی است که قانون را زیر پا میگذارد، خون میریزد و به نام «نظم و امنیت»، هرج و مرج واقعی (یعنی کشتار) را ایجاد میکند. حکومتهای استبدادی، خود آنارشی هستند که تنها «نقابی» از قانون بر چهره دارند.
شلی در میانهی شعر، به آسیبشناسی جامعه میپردازد. او میپرسد چرا مردمی که تحت ستم هستند، کاری نمیکنند؟ پاسخ او «خواب» است. خواب در اینجا استعارهای از «عادت کردن»، «ناامیدی» و «پذیرش وضعیت موجود» است. استبداد تنها با سرنیزه حکومت نمیکند؛ استبداد با تزریق این باور که «کاری نمیشود کرد» و «همین است که هست»، بر ذهنها حکومت میکند.
شلی از مردم میخواهد که بیدار شوند. او تصویر بسیار زیبایی میسازد:
زنجیرهایتان را چون شبنم به زمین بتکانید
زنجیرهایی که در خواب بر شما تنیده شدهاند
چرا زنجیرها را به «شبنم» تشبیه میکند؟ مگر زنجیر آهنی نیست؟ شلی میخواهد بگوید این زنجیرهایی که فکر میکنید ناگسستنی هستند، در واقعیت امر، اگر شما «بیدار» شوید و اراده کنید، به سستی قطرات شبنماند. قدرت دیکتاتور، توهمی است که بر پایهی ترس ما بنا شده است. به محض اینکه ترس بریزد (مانند آفتابی که شبنم را تبخیر میکند)، زنجیرها ناپدید میشوند.
در بند پایانی به شاه بیت این منظومه میرسیم؛ بندی که انگار همین امروز بر دیوارهای تهران اسپری شده است. شلی پس از توصیف جنایات و دعوت به بیداری، راه حل نهایی را نه در خشونت متقابل، بلکه در «آگاهی از قدرت جمعی» میداند.
«برخیزید، همچون شیران پس از خواب
بیشمار و شکست ناپذیر
استعارهی «شیر» در اینجا نماد قدرت، وقار و شجاعت است. شیرها نیازی به سلاح ندارند؛ حضورشان کافی است تا جنگل بلرزد. اما کلیدی ترین بخش، خط آخر است:
شما بسیارید و آنان اندک
این جمله، قلب تپندهی هر جنبش مردمی است. تمام تلاش دستگاههای تبلیغاتی نظامهای استبدادی، وارونه نشان دادن این واقعیت است. آنها میخواهند با رژه های حکومتی، با سانسور رسانهای و با بزرگ نمایی قدرت سرکوب، به مردم القا کنند که «ما زیادیم و شما (معترضان) اندک و تنهایید.» آنها میخواهند هر معترض در خانهاش احساس تنهایی کند.
اما شلی این پرده را میدرد. او واقعیت آماری را به رخ میکشد: در هر جامعهای، بدنهی مردم (کارگران، زنان، دانشجویان، معلمان) همواره اکثریت مطلق هستند و طبقهی حاکم و نیروی سرکوب، اقلیتی ناچیز.
در ایران نیز، تقابل اصلی دقیقا همین است: تقابل سیل خروشان مردم با سد شکنندهی استبداد.
شعر «نقاب آنارشی» دویست سال پیش سروده شد، اما تا به امروز در میدان تیانآنمن چین، در میدان تحریر مصر، در تظاهرات ضد سرمایهداری در نیویورک و حالا در خیابانهای ایران زمزمه میشود. این شعر به ما یادآوری میکند که «امید»، یک احساس رمانتیک نیست؛ یک واقعیت استراتژیک است.
پیام شلی به مردم ایران روشن است:
قدرت شما در تفنگ نیست، در «تعداد» شماست. قدرت شما در این است که بدانید تنها نیستید. وقتی آن «قشر خاکستری» بیدار شود، وقتی شیران از خواب برخیزند و شانه به شانهی هم بایستند، هیچ نیروی سرکوبی، هرچقدر هم تا دندان مسلح باشد، توان ایستادگی در برابر «اکثریت شکستناپذیر» را نخواهد داشت.
استبداد تنها تا زمانی دوام میآورد که شیرها خود را گوسفند بپندارند. لحظهای که باور کنیم «ما بسیاریم»، لحظهی پایان آنارشی حاکم و آغاز آزادی است.


