گئورگ بازلیتس نقاش برجسته آلمانی روز پنج شنبه سیام آوریل در هشتاد وهشت سالگی از دنیا رفت.
بازلیتس که هم به عنوان نقاش و هم مجسمهساز شهره است، متأثر از هنر شوروی، منریستها و همینطور مجسمههای آفریقایی بود. او از دهه شصت با آثار فیگوراتیو خود در جهان شناخته شد، اما از سال ۱۹۶۹ سوژههایش را در نقاشیها وارونه کرد و این به امضایش بدل شد.
بازلیتس با آدمهای وارونه سعی دارد اعتراض خود را به جهان اطرافش ثبت کند. آدمهای آثار او به شکل برعکس قرار دارند و گاه صندلیای که بر روی آن نشستهاند هم به شکل وارونه نقاشی شده؛ هنرمندی که از همه چیزهای تثبیت شده اطرافش خسته شده و میخواهد جهان دیگری خلق کند که در آن همه چیز وارونه باشد، تا شاید از دل آن جهانی خلق شود که وارونگیها و بی عدالتیهای جهان معاصر در آن کم رنگ یا بیاثر شوند و به تعبیری با این وارونگی، همه چیز به سر جای خود بازگردد.
بازلیتس که در دوره جنگ دوم جهانی به دنیا آمد، کودکیاش را با مفهوم جنگ و شکست آلمان در آن سپری کرد، درنتیجه میتوان رد آدمهای معکوساش را در کودکی او جستوجو کرد، جایی که او با ویرانی ناشی از جنگ روبرو میشود:«من با یک بینظمی به دنیا آمدم، با چشماندازهای ویران، مردم ویران و جامعه ویران. و خب من نمیخواستم یک نظم برقرار کنم: به اندازه کافی چیزی که نظم خوانده میشد دیده بودم. من چارهای نداشتم جز این که همه چیز را به زیر سوال ببرم و مجبور بودم اینقدر سادهدل باشم که بخواهم همه چیز را دوباره شروع کنم.»
حالا این فیگورهای وارونه نه تنها خاتمه نیافتهاند بلکه در نقاشیهای بزرگ این سالهای هنرمند بیشتر و موکدتر خودنمایی میکنند. در بسیاری از این آثار نقاش از خودش و همسرش که چند دهه با او زندگی کرده، به عنوان سوژه استفاده میکند. به همین جهت با آثاری شخصی روبرو هستیم که به نظر میرسد در آن هنرمند جایگاه وارونه خود را در برابر یک اجتماع ترسیم میکند و این سؤال را مطرح میکند که آیا او وارونه است، یا جهان اطرافش؟ شاید به همین جهت بود که عنوان یکی از اخرین نمایشگاههایش «اعتراف به گناهانم» بود که به نوعی تأکید بر وجه شخصی این آثار داشت و در عین حال بازگشت به گذشته و مرور آن را یادآوری میکرد، گذشتهای که برای هنرمند با «گناه» آمیخته است و حالا او داشت درباره این گناهان اعتراف میکرد:«من طراحیهای اوایل دوران کودکیام را دارم، طرح عقاب، گوزن، سگ و چیزهایی از این دست. هر وقت به آنها نگاه میکنم، از خودم میپرسم آن موقع زمان خوبی بود؟ یا زمان بدی بود؟»
این سؤال حالا در تمامی آثار گسترده شده و به شکلی به مایه اصلی آنها تبدیل میشود. بازلیتس میگوید:«من همیشه به طور ويژهای با گذشته خودم درگیرم. او یک نقاش متفاوت بود که آن کارهای اولیه را انجام داد. البته من بودم، قطعاً من بودم، اما با روحیهای دیگر و نیتهایی متفاوت.»
آثار بازلیتس در واقع کنکاشی است در گذشته و حال و رابطه آنها با یکدیگر و جستوجویی برای یافتن رستگاری در زندگی هنرمندی که همیشه خلاف جریان حرکت کرد. در یکی از مهمترین آثارش، او و همسرش در دو سوی کادر به شکل وارونه نشستهاند و فضای پشت آنها چیزی نیست جز سیاهی. در برخی آثار دیگر این سیاهی جایش را به رنگ آبی میدهد که آسمان را به خاطر میآورد، اما کماکان نقاش و همسرش به نظر میرسد که در میانه زمین و آسمان و در میان تیرگی و روشنایی گیر افتادهاند.
در تعدادی از آثار، حیوانات جای انسانها را میگیرند. اسبها حضوری پر رنگ دارند و همینطور سگها، اما باز همه آنها به شکل وارونه ترسیم شدهاند. به نظر میرسد در جهان نقاش، حیوانات هم در جای مناسب خود قرار ندارند:«وقتی که در باغ وحش هستی و مقابل یک قفس داری به یک شامپانزه یا میمون نگاه میکنی، شباهتهایی میتوانی پیدا کنی. اما چیزی که باید واقعاً کشف کنی یک “هویت” است.»
در جهان بازلیتس حیوانات هم هویت مییابند تا نقاشی که به عنوان نئواکسپرسیونیست شناخته شده، گنجینهای از هنر آلمان را با دیدهها و علایق دیگرش ترکیب کند و به این ترتیب میتوان در آثار متأخر او ادای دیناش مثلاً به هنری پیکاسو و ویلم دو کونینگ را هم دید و البته این بار با استفاده از چیزهای تازهای مثل نایلون، که به نظر میرسد ادای دین او به هانا هوش،هنرمند دادائیست آلمانی هم بود.


