پاول پاولیکوفسکی با فیلم حالا دیگر کلاسیک شده ایدا (۲۰۱۳) قدرت بصری شگفت انگیزش را به نمایش گذاشت و با فیلم بعدی- جنگ سرد، ۲۰۱۸- امضای خود را برجستهتر کرد. حالا با فیلم سرزمین پدری در بخش مسابقه هفتاد و نهمین دوره جشنواره کن، همان حال و هوا و دنیای خاص خود را زنده میکند.
از همان اولین نماها میتوان فهمید که با فیلمی از پاولیکوفسکی با جهان بصری خاص خودش روبرو هستیم: جایی که کادر مربع یک بازی تکنیکی نیست و به بسته و تنگشدن فضا کمک میکند (و در واقع گرفتارمان میکند) و سیاه و سفید بودن تصویر هم نه یک ادای روشنفکرانه بلکه در دل ساختار روایت معنا دارد و به بخش تفکیکناپذیری از جهان فیلم بدل میشود.
این بار هم به دهههای قبل بازگشتهایم، به اواخر دهه چهل آلمان، زمانی که دو آلمان متضاد شرقی و غربی شکل گرفته و حالا توماس مان، نویسنده برنده جایزه نوبل، پس از سالها تبعید به همراه دخترش به آلمان بازگشته و قصد دارد از هر دو سوی متخاصم بازدید کند.

فیلم جهان توماس مان را از طریق دخترش به نمایش میگذارد، با یک بازی دیدنی از ساندرا هولر. از سویی این دختر برادری هم به نام کلاوس دارد که خودش نویسنده است و با خودکشیاش در ابتدای فیلم حضور بعدی چندانی ندارد، اما گویی سایه روحاش همه چیز را تحت تأثیر قرار میدهد. فیلم اصلاً با تصویر او آغاز میشود؛ یک سکانس بدون قطع که او در آن از تلخی جهان میگوید و به پیرمرد- پدرش- انتقاد دارد، و جملاتی تلخ و معنادار بر زبان میآورد.
دوربین پاولیکوفسکی در این صحنه در جای ثابتی نظارهگر است و گویی نمیتواند دخالت کند. جای دوربین و نظاره وقایع نه چندان سهلالوصول، مفهومی فلسفی به خود دوربین میدهد که در هر نما بر ما تحمیل میشود. ممکن است همین امر باب انتقاد از پاولیکوفسکی را بگشاید به این مضمون که حضور دوربین- و فیلمساز- در طول فیلم حس میشود، اما پاولیکوفسکی از پس فیلمهای قبلی به یک زبان خاص خودش رسیده که در آن این نوع حضور پررنگ دوربین توجیه میشود و حتی به بخشی از ساختار فلسفی فیلم- که این جا در دیالوگهای پدر و دختر و بحثهای مختلف آنها نمود دارد- هم بدل میشود.
فیلم اما کند پیش میرود و فیلمساز عجلهای در روایتش ندارد. همه چیز گویی در زمان و مکان ثابت شده و شخصیتها در یک بلاهت مطلق از مفهوم زندگی به سر میبرند. فیلم قهرمانی ندارد و تنها روایتگر شخصیتهایی است با ضعفهای مختلف که آسیبپذیر بودن آنها بخشی از شخصیتشان را شکل میدهد. در عین حال سیاست به شکل پر رنگی حضور خود را به رخ میکشد، جایی که از ابتدا مان باید پاسخ بدهد که سرمایهداری را ترجیح می دهد یا حکومت کمونیستی. فیلم به طور مفصل در این باره حرف میزند اما خوشبختانه نه در سطح. هر چه هست در دل روایت فیلم جا میافتد و به بخشی از جهان فیلم بدل میشود، نه این که به ما حقنه شود. همین ویژگی برجستهای است که پاولیکوفسکی به درستی به آن توجه دارد: این که سینمای او را دوست دارید یا نه، تغییری در این واقعیت نمیدهد که او میداند چطور داستانهای سیاه، تلخ و سنگیناش را به زبان سینما روایت کند، گاه به شاهکاری چون ایدا میرسد و گاه به فیلمی چون سرزمین پدری که کامل نیست و ایرادهای محسوسی دارد از جمله پایان فیلم که نوعی تن دادن به سانتی مانتالیسم را به نمایش میگذارد.


