فردریش نیچه، فیلسوف بزرگ آلمانی قرن نوزدهم، جمله معروفی در مورد «جوانمرگی» دارد. او میگوید: «جوان بمیر، اما در زمان درست». آنچه که مد نظر نیچه در این جمله است، قطعا تشویق به خودکشی انسان نیست، بلکه نیچه معتقد بود که اگر سرنوشت انسان چنان باشد که قبل از فرسوده شدن ذهن و جسماش، جهان را ترک کند، امکان اسطوره شدن برای او وجود دارد.
در دنیای هنرمندان مشهور ادبیات، سینما و موسیقی، جوانمرگیهای بسیاری رخ داده است. از کلاب بیست و هفت سالهها، موزیسینهایی چون جیم موریسون، کرت کوبین، جیمی هنریکس، جنیس چاپلین و امی واین هاوس، که اغلبشان به علت اوردز با مواد مخدر یا دارو و یا به علت خودکشی در ۲۷ سالگی مردند تا بازیگر اسطورهای سینمای آمریکا، جیمز دین، که در ۲۴ سالگی بر اثر جنون سرعت در یک تصادف رانندگی جان خود را از دست داد. در دنیای شعر و ادبیات هم نام چند شخصیت برجسته خودنمایی میکنند، سیلویا پلات، شاعر و نویسندهی شهیر انگلیسی که در ۳۰ سالگی با شیر گاز خودکشی کرد. آرتور رمبو، شاعر شهیر فرانسوی که در ۳۷ سالگی جان سپرد. ولادیمیر مایاکوفسکی، شاعر آوانگار روسی که در ۳۶ سالگی جان خود را گرفت و امیلی برونته، نویسنده انگلیسی که تنها با نوشتن یک رمان، خود را در تاریخ ادبیات جهان جاودانه کرد و تنها زمانی که سی سال داشت، به علت بیماری سل درگذشت. اما بی شک یکی از معروفترین و محبوبترین جوانمرگهای تاریخ معاصر، مرلین مونرو، هنرپیشه آمریکایی است.
مرلین مونرو با نام اصلی نورما جین، در اول ماه ژوئن سال ۱۹۲۶ در لسآنجلس به دنیا آمد و در اول ژوئن سال ۲۰۲۶ که همین چند روز پیش بود، ۱۰۰ ساله شد. بازیگر مرموز و زیبایی که اسطوره شدن خود را مدیون مرگ زودرسی است که در ۳۶ سالگی به سراغش آمد. مرگی که تا به امروز، در پس پردهای از شایعات گوناگون، خود به رازی بزرگ تبدیل شده و وجوه رازآمیز بودن این بازیگر به غایت زیبا و به غایت جادویی را دوچندان کرده است. شاید اگر مرلین مونرو تا سالهای پیریاش عمر میکرد، بدناش پیر و فرسوده میشد و آن زیبایی سحرانگیزش از بین میرفت، به چنین ابرانسانی که امروز از او یاد میشود، تبدیل نمیشد و حتی با انتقادهای بیشتری از زمانی که میزیست، روبرو میگشت. اما مرلین مونرو وقتی با جهان فانی وداع کرد که در اوج زیبایی و جوانی بود. در اوج تواناییهای خود در عرصهی بازیگری و مخالفتهای خود با سیستم مردسالارانهی هالیوود در دههی چهل و پنجاه. او بر خلاف آنچه که سیستم هالییود از او میخواست نشان دهد، یک بلوند سبک مغز نبود. زنی بود که ادبیات را میشناخت، کتاب زیاد میخواند و با تشکیل کمپانی فیلمسازی خود، یک تنه در برابر آنچه که هالیوود از او ساخته بود، ایستاد. او همچنین جزو اولین زنان بازیگری در هالیوود بود که به دستمزد نابرابر با مردان، اعتراض کرده و خواهان برچیدن تبعیض میان مردان و زنان در کمپانیهای عظیم هالیوودی شد.
مرلین مونرو شاید مصداق بازر این جمله از آلبر کامو است که میگوید: «یک زندگی کوتاه میتواند کاملترین زندگی باشد.» او به شهرت، ثروت، هنر و جایگاه مهمی در تاریخ سینمای جهان دست یافت و در کمال زیبایی و آگاهی، چشم از جهان فرو بست. مرگ زودهنگام، همیشه یکی از مسیرهای اسطوره شدن بوده است. گویی زمان، برخی چهرهها را پیش از آنکه فرسوده و دچار تباهی شوند، در نقطهای از جوانی و زیبایی متوقف میکند. شاید هیچکس در قرن بیستم به اندازهی مرلین مونرو، نماد این پدیده نباشد. مرلین مونرو در ۳۶ سالگی از دنیا رفت؛ سنی که برای بسیاری از هنرمندان، تازه آغاز دوران پختگی و شگفتن است. او هرگز فرصت پیر شدن، کمرنگ شدن شهرت یا مواجهه با فراموشی تدریجی را پیدا نکرد. تصویر او برای همیشه در همان نقطه باقی ماند: زنی جوان با لبخندی درخشان، موهای طلایی براق و چهرهای که همزمان شادی و اندوه را در خود پنهان کرده بود. در پس آن خندههای از ته دل و دلربا، زنی به غایت تنها و اندوهگین بود که هرگز از ترومای کودکی تنها و بیپناه خود جدا نشد. زنی که طعم خانواده را نچشید و از بیخوابی مزمن رنج میبرد. آنچه مرلین را به اسطوره تبدیل کرد، فقط زیبایی یا شهرتاش نبود. جهان ناگهان با این پرسش روبهرو شد: چگونه زنی که نماد موفقیت، جذابیت و رؤیای آمریکایی بود، چنین تنها و آسیبپذیر از دنیا رفت؟ مرگ او شکافی میان تصویر عمومی و واقعیت خصوصیاش ایجاد کرد. مردمی که سالها به چهرهی درخشان او نگاه کرده بودند، ناگهان با زنی مواجه شدند که در پس آن لبخند، با تنهایی، اضطراب و احساس بیپناهی و بیچارگیای عمیقی زندگی میکرد. و این جوانمرگی و این تنهایی ژرف، دنیا را تکان داد.
جوانمرگی، چهرهی انسان را از گذر زمان حفظ میکند. ما مرلین مونرو را هرگز در هفتادسالگی حتی نمیتوانیم تصور نمیکنیم؛ همانطور که جیمز دین را در هشتادسالگی. و یا فروغ فرخزاد را در پیری، با موهای سفید و صورت شکسته و دستهای پر از چروک. مرگ زودرس، زندگی را ناتمام میگذارد و همین ناتمامی به تخیل جمعی میدان میدهد. ما سالها بعد، هنوز از خود میپرسیم: اگر مرلین مونرو زنده میماند چه میشد؟ آیا بازیگر بزرگتری میشد؟ آیا نویسنده میشد؟ آیا روزی مادر میشد؟ آیا در زمان حیات خود، از تصویر کلیشهای «بلوند اغواگر» فراتر میرفت؟ آیا روزی را میدید که مردمانی او را به واسطهی سواد ادبیاتیاش بشناسند؟ به واسطهی قد علم کردنش مقابل استودیوهای هالیوودی؟ به واسطهی تلاش بیوقفهاش برای اینکه بازیگر بهتری باشد و انسان والاتری؟
اسطورهها معمولاً در لحظهای متولد میشوند که زندگی به پایان میرسد، اما روایت آنچه که بودند و کردند، ادامه پیدا میکند. مرلین مونرو دقیقاً به چنین نقطهای رسید. مرگ او نه پایان داستانش، بلکه آغاز افسانهاش بود. شاید راز ماندگاری او همین باشد: مرلین مونرو فقط یک ستارهی سینما نبود؛ او به نماد شکنندگی انسان در دل شهرت تبدیل شد. و وقتی انسانی در اوج جوانی و محبوبیت از جهان میرود، حافظهی جمعی او را از یک فرد واقعی به یک اسطوره تبدیل میکند؛ اسطورهای که در گذر زمان محو نمیشود، بلکه دائما در حال پررنگتر است. او چهرهای داشت فرا زمینی و آسمانی و حالا تبدیل به اسطورهای شده است، خدشه ناپذیر و نامیرا. صدسالگیاش مبارک


