حالا و در روزهایی که شهرنوش پارسیپور عزیز را از دست دادهایم، شاید بتوانیم بر جایگاهی متمرکز شویم که طی شش دهه نویسندگی خلاق، با رنج، انزوا، دهنکجی به سانسور و پایداری به دست آورد. گویی از همان دههی خروشان ۱۳۴۰ و آغاز فعالیت ادبیاش، در پی نسبتی بود میان زندگی، اندیشه و نوشتن. خوشبختانه پرسشهای دیرینهشناختیاش همانقدر که در مقالههایش سرریز میکرد، به رمانهایش هم راه مییافت. تحصیلاتش ربطی به درونهی داستانها و ترجمههاش داشت و منطقی سببی، اینها همه را به هم پیوند میداد. داستان را به سنت آشنای ایرانی برای حرف و مضمون نمیخواست، اما از نسبتهای تاریخی و اجتماعی هم غافل نبود. به عبارت دیگر نویسندهای بود که در معادلیابی تکنیکهای رمان (قالبی که اساساً در سنت ادبی غربی شکل گرفته و منطق درونی خود را دارد) در زبان فارسی و با مختصاتی ایرانی کوششی خلاق و مستمر داشت. این کوشش به تقلید از فرمهای غربی محدود نمیشد و از امکانات زبان فارسی، حافظهی اسطورهای آن، سنت عرفانی، قصههای عامیانه و تجربهی زیستهی زن ایرانی در دل ساختاری مدرن بهره میبرد. از همین رو آثارش نه تقلیدی از رمان اروپایی بود و نه بازتولید سادهی روایتهای سنتی؛ جهانی بود منحصر به خودش.
داستان و خاطره
پارسیپور از همان ابتدا نشان داد که مسئلهاش تنها داستانگفتن نیست، بلکه کشف ظرفیتی تازه برای زبان فارسی است؛ ظرفیتی که بتواند تناقضهای جامعهی ایرانی، بهویژه تجربهی زن ایرانی، را روایت کند. حتی آنجا که آثارش آشکارا رنگ و بوی اعتراضی دارند، اعتراض در تار و پود روایت حل شده است (سگ و زمستان بلند)، نه در خطابه و بیانیه. (این یکی در طوبی و معنای شب در فرازهایی رمان را از ریل خارج میکند که تصور میکنم بیش از هر چیز برمیگردد به فقدان سنت جدی ویرایش ادبی در رمان فارسی: تطویل گاه درونمایه و اصالتش را به حاشیه میبرد) شخصیتهای او زندهاند، اشتباه میکنند، شکست میخورند، خیال میبافند و از همین رهگذر، ساختارهای قدرت را به پرسش میکشند. (زنان بدون مردان)
رعایت جانب انصاف در کتاب ماندگار خاطرات زندان (محبوبترین کتابش برای من) تنها در این نبود که از همان ابتدا حتی از خمینی نیز با حرمت یک انسان یاد کرد. در این هم بود که اجازه نداد نفرت جای حقیقت را بگیرد. اوی روشنفکر که در زندانهای حکومت نوپای اسلامی، دارد تحت ابتداییترین شرایط و حتی بدون تفهیم اتهام روزگار میگذراند، حواسش به مختصات محیط، تفاوت آدمها با هم، فضاسازی، و معرفی آدمهای اصلی زندان و شکنجهگران هم هست. ژن ادبی اینجا به کار میآید. در روزگاری که اغلب روایتها یا به ستایش مطلق میرسند یا به نفی مطلق، پارسیپور نشان میدهد که میتوان هم قربانی بود و هم در روایت، فاصله نگاه داشت. به همین دلیل، وقتی از حقوق بشر، آزادی و انسانیت سخن میگوید، به او میآید، و نتیجه شبیه به ژستهای اخلاقی نیست.
در خاطرات زندان، آنچه بیش از هر چیز در ذهن میماند، شرح خشونت افسارگسیختهی مأموران جمهوری اسلامی در بازداشتگاهها نیست، بلکه کیفیت نگاه داستاننویس به آدمهاست. اینکه چطور از دل موقعیتی رئالیستی و زیر چتر خاطرهنگاری، روی به مشی داستانی میآورد. زندان برای او صرفاً محل شکنجه و سرکوب نیست؛ و وی حتی در تاریکترین موقعیتها از مشاهدهی جزئیات غافل نمیماند. تصویر صداهای شبانه در زندان، انتظارهای طولانی، سکوتهای سنگین، اضطرابهای کوچک و امیدهای گذرا، از همان جنس نوشتاریست که نشان میدهد نویسنده پیش از هر چیز، ناظر دقیقی بر زندگی است. او رنج را به مادهی خام ادبیات تبدیل میکند، بیآنکه از واقعیت آن با افراط در احساساتگرایی بکاهد.
همین نگاه سبب میشود که در آثار داستانیاش هم مدام در جستوجوی راهی میانه میان سنت و مدرنیته باشد. عرفان را با مطایبه، طعنه و نگاهی مدرن درمیآمیزد و از دل این آمیزش، جهانی تازه میسازد. شخصیتهایش گاه به اسطوره نزدیک میشوند و گاه به انسانهای کاملاً معمولی؛ گاه در مرز خواب و بیداری حرکت میکنند و گاه در متن واقعیتی سخت و بیرحم.
ویژگیهای سبکی
نثر سادهی پارسیپور از همان ویژگیهاییست که در نگاه نخست شاید چندان به چشم نیاید، اما با کمی دقت سادگی نثرش را نه حاصل سهلانگاری، که نتیجهی تسلطی عمیق بر زبان مییابیم. او میتواند از آرایهها فاصله بگیرد و در ضمن از تأمل فلسفی هم درنماند. همین رفتوبرگشت میان روایت روزمره و اندیشهورزی، به نوشتههایش عمقی متمایز میبخشد. فلسفه در آثار او نه به صورت نقل قول و اصطلاحات دشوار، بلکه در دل موقعیتهای انسانی شکل میگیرد. پرسش از آزادی، بدن، هویت، عشق، مرگ و تنهایی، همگی از دل زندگی روزمره بیرون میآیند. زبانش زبانی چالاک، روان و بیتکلف است که در عین سادگی، ظرفیتهای فراوانی برای طنز، کنایه و چندلایگی دارد. به این منظور خالی از فایده نیست اگر مقالات تحلیلیاش را مرور کنیم. (می ارزد که صاحب همتی اینها را در یک مجموعه گرد بیاورد)
اما شاید مهمترین وجه تمایز پارسیپور این باشد که زنانگی را به کلیشه تقلیل نمیدهد. (ناگفته نماند که در این گود دستکم یک هماورد قَدَر دارد: مهشید امیرشاهی) زن را نه موجودی قدسی تصویر میکند و نه قربانی مطلق. زنان آثارش پیچیدهاند، متناقض، گاه شجاع و گاه ترسو، گاه عاشق و گاه سرکش؛ همان اندازه انسان که مردان. اما همین تأکید بر انسانبودن زن در جامعهای مردسالار خود عملیست رادیکال! پاتک او به تفوق صدای مردانه، هم برخلاف بسیاری از متون شعاری، صدای اعتراضش را در زیرمتن شخصیتها و روایتها به جریان میاندازد. مردان بنا نیست از سیر داستان حذف شوند، بلکه انحصار صدای آنان است که به چالش کشیده میشود. مقاومت به عوض فریادهای کلیشهای، در ایستادگیای آرام و پیوسته و از دل زبان، روایت و تخیل شکل میگیرد. بیحکمت نیست که رمان کوچک اما پرمغزش، زنان بدون مردان، پس از توقیف کارش را به زندان و سپس تبعید کشاند. پذیرش عمومی در قبال تجربیاتی چنین نو و پیشنهادهای تازه، تا همین امروز هم بسیار دیر اتفاق میافتد، و در چنین مواردی شاید هرگز هم دست ندهد.
با این توضیحات طبیعیست که پارسیپور از پیشگامان پرداختن به حقوق زنان در ادبیات معاصر ایران هم بوده باشد، چون دارد از بدن زن میگوید، از آزادیاش، میل، انتخاب، مادری، ازدواج، تنهایی و همهی آن تجربههایی که سالها نادیده گرفته، یا تنها از منظر مردانه روایت شدهاند. البته کارش به دامچالهی نفرت از مردان یا تقلیل همهی مسائل به تقابل زن و مرد نمیافتد. انصاف در نگاه او، درست مثل سیاست، در زمینههای جنسی هم حضور دارد.
واکنشها
شوربختانه نشانههای نادیدهگرفتهشدن چنین وجود نازنینی یکی دو تا نیست: سالها سانسور، ممنوعیت انتشار، زندان، تبعید، کمتوجهی رسانهها و حتی نادیدهگرفتن سهم او در ادبیات داستانی ایران… اما تلختر از همه نحوهی یاد کردن از او در سالهای اخیر است؛ گویی هنوز هم بسیاری ترجیح میدهند او را نه به عنوان نویسندهای مستقل، بلکه در نسبت با دیگران تعریف کنند. چه رقتانگیز است که همچنان مقدم بر هر چیز، به این اشاره میشود که روزگاری همسر ناصر تقوایی بوده است؛ گویی بزرگترین شناسهی یکی از مهمترین رماننویسان معاصر، نسبت خانوادگی او با یک هنرمند دیگر باشد: نشانهای از همان چیرگی نگاه نرینه که نویسنده خود تمام عمر با آن درگیر بود.
خودش در یکی از گفتوگوهای سالهای پایانی عمر با صراحت از این تجربه سخن گفت و اعتراف کرد که شکل زیست هنرمندانهی او و تقوایی، بیش از هر چیز، ملازم آزادی بود و به همین دلیل، ازدواج و بهویژه بچهدار شدنشان را نادرست ارزیابی میکرد. این سخن حکایت از آگاهی به هزینههای زیست هنرمندانه داشت.
آخرین ویدیویی که از او دیدیم، دربارهی تیم ملی فوتبال جمهوری اسلامی بود. صرفنظر از موافقت یا مخالفت با موضعش، دیدن آن تصویر برای بسیاری از دوستدارانش حسی عجیب با خود داشت. انگار فاصلهای میان نویسندهی توانمند سالهای جوانی و پیرزنی که در غربت از تلویزیون و فوتبال سخن میگفت، ایجاد شده بود. شاید بسیاری از ما بیاختیار از خود پرسیدیم: هیچ به نسبت کارش با پسند حاکمیت واقف هست؟!
آن حس تلخی باقی میماند، نه فقط دربارهی پارسیپور، بلکه دربارهی بسیاری از روشنفکران و هنرمندان ایرانی که بخش بزرگی از عمر خود را در ششوبش سانسور، مهاجرت، تبعید، زندان یا فراموشی گذراندند.
شاید به همین دلیل، در سوگ پارسیپور بیش از آنکه با اندوه فقدان یک فرد روبهرو باشیم، با اندوه از دست رفتن بخشی از امکانهای فرهنگی خود مواجهیم. او نمایندهی نسلی بود که میخواست هم ایرانی بماند و هم مدرن باشد؛ هم از سنت بیاموزد و هم آن را نقد کند؛ هم به زبان فارسی وفادار بماند و هم آن را دگرگون سازد. چنین تلاشی آسان نبود و طبیعی است که همیشه موضوع سوءتفاهم، مخالفت یا بیمهری قرار بگیرد.
جمعبندی
ادبیات برخلاف خبر و سیاست، شتابزده قضاوت نمیکند. گاهی دههها طول میکشد تا جایگاه واقعی یک نویسنده روشن شود. شاید نسلهای آینده، فارغ از هیاهوی سیاسی و رسانهای، بتوانند آثار او را با آرامش بیشتری بخوانند و دریابند که چگونه توانسته بود اسطوره، عرفان، طنز، فلسفه، بدن، جنسیت و تاریخ را در زبانی روان و روایتی مدرن به هم پیوند بزند.
مرگ او پرسش اصلی را هزارباره پیش چشم میآورد: چند نویسنده، شاعر، مترجم، پژوهشگر و هنرمند دیگر، پیش از آنکه فرصت شکوفایی کامل بیابند، در چرخهی سانسور، تبعید، فراموشی یا سوءتفاهم فرسوده خواهند شد؛ و چند نفر دیگر بهناچار بهترین سالهای عمرشان را نه صرف آفرینش، که صرف جنگیدن برای ابتداییترین حقوق انسانی خواهند کرد؟!


