جسدشان را از در سبز مغز پستهای بیرون میآورند. هر دو را گذاشتهاند روی برانکارد و رویشان را پارچههای سفید ساده پوشاندهاند. اندامشان را میشناسم. جثهی نحیف سروی لای پارچهها بلندتر شده و سر کوچک و انبوه موهای لخت خاکستریاش از لای پارچههای سفید پیداست. هنوز چند متری با جسدهای پاک اما عاری از شکوهشان فاصله دارم. اگر جلوتر روم، بخشی از موهای بالای پیشانیاش را میبینم که در سیاهی سه بامداد، میدرخشد. آنجا ایستادهام و سعی میکنم ساعت مچیام را از میان آستین ژاکت گیپور قلاب بافی شده و پرهای قرمز سرآستین پالتوی کهنه سروی پیدا کنم. باید ساعتی که آنها خانه پلاک ۱۸ کوچهی شهید رستم آبادی را ترک میکنند، دقیق و مشخص باشد. ساعت دقیقا سه و سیزده دقیقه بامداد جمعه است. جسد سروی جلوتر است و جسد پشت سرش، بلند وکشیده و چهارشانه است، آغشته به بوی توتون گلدن ویرجینیا و ادکلن دانهیل. پارچهها شکل سر گرد و بی مویش را گرفتهاند و پاهای بلندش از آن سر سفیدی پارچه بیرون زده. می دانم امشب هم دانهیل را روی گردن بلند و سر طاسش خالی کرده و خوابیده. حالا تمام کوچه شهید رستم آبادی، بوی دانهیل جسد ایرج را میدهد.
از همان جا که از آژانس پیاده شدم، ایستادهام.هر شبی که از خانه مشتری برمی گردم، به آژانس میگویم کمی دورتر از خانهمان بایستد. شبهای قبل، آن فاصلهی چند متری را سریع میدویدم خانه و پاورچین پاورچین میرفتم توی اتاقم و هر صبح به ایرج و سروی می گفتم که ۱۱ شب دیگر از مطب دکتر برگشته بودم. من منشی دکتر مغز و اعصابی بودم که ساعت هشت شب مطباش تعطیل میشد. حالا همانجا ایستادهام. چند متر مانده به در سبز رنگ مغزپستهای میانهی کوچه. پشت سرم آپارتمان پنج طبقه بی قوارهای است که چند نفر از پنجرههایش آویزاناند و مقابل درش، پیر و جوان و زن و مرد و بچه به نورهای قرمز و آبی آمبولانس خاموش زل زدهاند. هیچ کدامشان را نمیشناسم. اما میشنوم یکی از زنها از طبقات بالاتر داد می زند: شوهر من زنگ زد به پلیس مینا جون، بوی گاز تا اینجا پیچیده بود.
روبرویم در فاصله چند متر، خانهی ماست. خانه پلاک ۱۸ . خانهای ویلانی، ۲۸۰متر زیربنا، ۲۲۰ متر حیاط، دوطبقه با رو نمای سنگهای سفید. چهار خواب و تراسی بزرگ در طبقه بالا. هال، اتاق نشیمن، اتاق پذیرایی، اتاق غذا خوری در طبقه پایین. حیاطش تنها یک سرو زنده دارد و استخرش سی ساله است که خالیست. و سندش سی ساله است که در دادگاه، بی نتیجه مانده. خانهی ویلایی مصادره شده ما. خانه و لباس پلیس سرهنگ ایرج، سی سال است که توی کمد شعبه نهم دادگاه انقلاب، خاک میخورند.
سه پلیس روی تراس خانه هستند. کسی از پشت سرم داد می زند: دخترشون اومد… همزمان دست چپ ایرج از کنار پارچه سفید بیرون می افتد و بین زمین و برانکارد میماند. زن های پشت سرم جیغ می کشند.
از سرموهایم عرق میچکد روی شال پشمی قرمز. جسدها اما خشکاند و در میانهی کوچه ماندهاند. روی سرم دست می کشم، کلاه شاپوی ایرج نیست. حتما خانه مشتری جا گذاشتمش. آخرین بار که میامدم پیشت، از روی میز ناهارخوری خانهمان برداشته بودمش. ایرج خواب بود. کلاه شاپوی قهوهای تریاکیاش یادت هست؟ توی اتاقت بودم که گفتی کلاه را دوباره روی سرم بگذارم. گفتی رنگش با آن تاپ مشکی ساده و ژاکت قهوهای گیپور به من میآید. گذاشتمش روی سرم و تو زود دوربین نیکون جدیدت را درآوردی و از من با کلاه شاپوی ایرج عکس گرفتی. از من و موهای لخت صافم که تا زیر گوشها کوتاه کرده بودم و چتریهایی که کج روی پیشانیام ریخته بود. گفتی البته کلاه شاپو با موهای بلند قشنگتر است. با موهای بلند بدون چتری. بعد هم بدون مقدمه گفتی: اقامت کانادام درست شده. گفتی: نازلی با لیسانس اقتصاد هم می تونی اپلای کنی برای مهاجرت کانادا. چیه هر روز تا بوق سگ تو مطب این دکتره، جون میکنی با یه حقوق چندرغاز، این پول به کجات میرسه؟
میخواستی ترکم کنی. گفتم: نیما! اگه بری، به جان خودت قسم، اولین ماشینی که جلو پام وایسه، سوار می شم و باهاش میرم. اصلا هر ماشینی وایسه، سوار میشم و میرم. پولشم خوبه… خندیدی. هنوز هم هر بار که سوار ماشین جدیدی می شوم، تنها تصویری که توی ذهنم میآید، تصویر خندههای مصنوعی توست وقتی برای بار آخر بغلم کردی و گفتی دیدار بعدی ما مونترال.
به سرم دست می کشم. کلاه نیست و موهای من بلند میشود. چتریهایم بلند میشوند و ابروهایم پیوسته میشوند. دارم بیشتر در آسفالت یخ زدهی کوچه فرو میروم. میشوم یک متر و بیست سانت. نه کلاه دارم و نه روسری. سروی موهایم را در دو طرف گوشم بافته است. بافتهها می رسند تا کمرم. هر چه نگاه میکنم از سروی خبری نیست. میدوم سمت پلیس. آقای پلیس کت و شلوار سرمهای تیره پوشیده با کراوات و کلاه لبه دار. ریش و سبیلش را از ته تراشیده و دستهایش زبر است. دستش را می گیرم. می گویم فکر میکنم گم شدهام. مامانم نیست… و سیل اشک و باران از روی صورتم می چکند روی دامن چهارخانه پلیسه اسکاتلندیام. بلوز یقه گرد سفیدم گلی شده و کاپشن جیرم، خیس از بارانهای سیل آسای پاییزی.
-اسمت چیه بچه جون؟
-نازلی
-نازلی چی؟
-نازلی انوری
-کجا گم شدی؟
-از روی اون تپه ها غلت می زدم طرف استخر وسط پارک، مامان سروی روی همون نیمکت روبرویی نشسته بود اما الان نیستش.
-پارک نیاوران زیاد استخر داره، کدوم استخر؟
-نمی دونم کدوم بود؟ استخر این وری یا اون وری؟ قاطی کردم
-نترس، مامانت بدون تو برنمی گرده خونه
به چراغهای دور استخر نگاه می کنم و خیابانی که چراغهایش از دور، یک راه نوری توی غروب ساختهاند و سنگ ریزههای خیس زیر پایم صدا می دهند و کاخ نیاوران پست سرم دور و دورتر میشود. هرچه جلوتر میروم، بوی گاز تندتر میشود. آب باران از سر دو بافته بلند موهایم قطره قطره میچکنند روی کاپشن جیر و پالتوی مندرس سروی غرق عرق میشوند. پلیسها پشت پنجرهها هستند.
تازه بلد شدهام، ساعت را بخوانم. ساعت از ۸ شب گذشته و من در پاسگاه اقدسیه منتظر مامان سروی هستم. به پلیس می گویم: بابا ایرج منم پلیسه… همه بلند می شوند. همه پاسگاه. همهشان رو به بابا ایرج سلام نظامی میدهند. بوی دانهیل همه پاسگاه را پر کرده است. رسیدهام بالای سرش. یکی از مامورین پلیس میآید جلو. می گوید: برای شناسایی باید بیاین پزشکی قانونی. می گویم: می خوام بغلش کنم. می پرم توی بغلش. می گوید: گریه نکن! گم شده بودی ولی من پیدات کردم. پارچه سفید را کنار میزنم. لباس پلیس هنوز اندازهاش است. فقط سرمهایش دیگر تیره نیست. از کهنگی بور شده است.
همسایههای کناری هم آمدهاند توی کوچه. زن و مرد و بچه ایستادهاند. دو برانکارد را توی آمبولانس میگذارند. آمبولانس که دور می شود، باران میگیرد. بوی نا وخاک و دانهیل خیس، مشام کوچه را پر می کند.


