انستیتو فیلم بریتانیا مرور آثار مونیکا ویتی، بازیگر برجسته ایتالیایی را ترتیب داده و فرصت تازهای فراهم کرده برای دیدارچندباره فیلمهایی که برخی جزو بهترین آثار تاریخ سینما هستند.
ویتی هر چند در فیلمهای متفاوت بسیاری بازی کرد- از کمدیهای ایتالیایی تا فیلمهایی چون «مودستی بلز» ساخته جوزف لوزی- اما بیش و پیش از هر چیز با نقشآفرینی در فیلم های شاهکار میکلآنجلو آنتونیونی بر پرده سینما جاودانه شد.
گفته میشود زمانی که آنتونیونی او را برای اولین بار دید، گفت «گردن شما از پشت بسیار زیباست، باید در فیلم بازی کنید.» ویتی هم جواب داد: «پس همیشه باید پشت به دوربین باشم؟!» (و «کسوف» با نمای از پشت ویتی آغاز میشود). این اما سرآغاز آشنایی و رابطهای شد که یکی از شگفتانگیزترین زوجهای تاریخ سینما را شکل داد: آنتونیونی در پشت دوربین ستایشگر زیبایی خاص و خارقالعاده زنی شد که بیراه نیست او را یکی از زیباترین چهرهها بر پرده در تمامی طول تاریخ سینما بدانیم؛ زنی مدرن و معاصر که تصویر مشکلات و روحیات پیچیده زن نیمه دوم قرن بیستم و ترس ها و تردیدهایش را به شکلی درخشان بر پرده سینما ثبت میکند.
ویتی با زیبایی خاص خود به دوربین آنتونیونی این فرصت را داد تا به نظاره زنی بنشیند که آشکارا متفاوت است. زیبایی ویتی ربطی به زیبایی جاافتاده و معمول زن ایتالیایی ندارد، برعکس نوعی زیبایی است که از زمان و مکان میگریزد و به نوعی زیبایی اساطیری پیوند میخورد. آنتونیونی این را میفهمد و عاشقانه به نظاره الهه زندگیاش مینشیند تا در حین ثبت و ضبط این زیبایی، به درون پیچیده و دست نیافتنی او نفوذ کند.

زنجیره فیلمهای آنتونیونی با ویتی در دهه شصت، با کسوف (۱۹۶۲) و صحرای سرخ (۱۹۶۴) به اوج خود میرسد، فیلمهایی که اصلاً و اساساً به خاطر ویتی خلق شدهاند و درباره او هستند، تا جایی که تصور این فیلمها با بازیگری غیر از او غیرممکن به نظر میرسد چرا که دوربین فیلمساز واله و شیدای بازیگرش است (که از زندگی واقعی آنها نشأت میگیرد) و دوم صلابت چهره و زیبایی مسحورکننده ویتی است که جهان فیلم را شکل میدهد و راه را باز میگذارد برای کلوزآپهای بیشماری که به تماشاگر امکان میدهد به درون پیچیدهاش نفوذ کند؛ فیلمهایی که اصلاً سهلالوصول نیستند. با دو فیلم به شدت ضدقصه روبرو هستیم که زمان در آنها گسترش عرضی مییابد. در هر دو فیلم اتفاق خاصی نمیافتد و با برشهایی از زندگی یک زن روبرو هستیم که فیلمساز با طمأنینه و بدون عجله به تماشای آن نشسته است. کسوف به گمانم بیش از آن که کاملکننده تریلوژی معروف آنتونیونی- با «ماجرا» و «شب»- باشد، به صحرای سرخ پیوند میخورد: همان زن حساس و پیچیده کسوف، حالا چند سال بعد در صحرای سرخ، ازدواج کرده و فرزندی به دنیا آورده، و حالا همان سوالات و تردیدهایش، بحرانهای روانیای را برایش شکل داده که در بستر یک جهان پرآشوب صنعتی او را میآزارد. در کسوف با صحنههای مختلفی روبرو هستیم که ویتوریا (ویتی) در میان جمعیت از مردم تنه میخورد و آزرده میشود. او از بورس و شلوغیاش متنفر است و جهان حاکم بر آن را نمیفهمد. به همین دلیل با تنهایی خودش پیوند میخورد و در دیالوگهایی تلخ در انتها با پیرو(دلون) آنها به هم قول میدهند که همدیگر را امشب و تمام شبهای آینده خواهند دید، اما هر دو میدانند که این پایان یک رابطه است، پایان رابطهای که با جنگ اتمی پیوند میخورد و بر تأثیر مخرب جهان اطراف ما- یک جهان صنعتی که جز سیاهی و دود چیزی به ارمغان نمیآورد- بر زندگی عاشقانه و یک رابطه ساده میگوید. ویتوریا با یک نگاه تلخ ناگهانی به هنگام درآغوش گرفتن پیرو، از همه تردیدهایی میگوید که بازگشتهاند و ادامه رابطه را ناممکن میکنند. پیرو اما با تلفنهای جهان بورس تنها میماند، همانجایی که مردها به آن تعلق دارند. ویتوریا در راه پله میایستد و کلوزآپهای صورت او از تلخیها و تردیدهایی میگوید که پشت ذهنش رژه میروند. آنتونیونی موفق میشود پشت ذهن او را به ما نشان دهد.
در صحرای سرخ این تردیدها و ترسها دوچندان شدهاند و حالا در نگاه دیگران به نقطه بیماری رسیدهاند. زن تنهاتر و حساستر شده و همه چیز را علیه خود میبیند. یک رابطه به نظر میرسد میتواند نجات بخشاش باشد، اما یک دیالوگ تلخ پایانی- یادآور دیالوگ ویتوریا و پیرو در پایان کسوف- باز به ما میگوید که همه چیز در این رابطه به پایان میرسد و مرد از دنیای او بیرون میرود. باز نگاهها و صورت ویتی با ما حرف میزنند؛ حرفهای یک زن مدرن پرتردید و حساس که به نماد زن مدرن امروزی بر پرده سینما بدل میشود و به ما میگوید که مناسبات و مناسک جهان اطراف ما حالا جوابگوی نیاز او نیست.


