امروز میخواهم دربارهٔ رمانی صحبت کنم که از یک جهت در ادبیات داستانی معاصر فارسی بسیار تازه و مهم است. نه به این دلیل که پیش از آن هیچ رمان جنایی یا پلیسی به زبان فارسی نوشته نشده، بلکه چون نویسندهاش قواعد این گونهٔ ادبی را برداشته و آنها را وارد یکی از ایرانیترین و درعینحال کمتر روایتشدهترین فضاهای ادبیات ما کرده است: یک گروهان ژاندارمری در منطقهای مرزی، در سالهای پرتنش پس از انقلاب.
این رمان «چشم برجک» نوشتهٔ داریوش کریمی است؛ اثری که در سال ۱۴۰۵، برابر با ۲۰۲۶، از سوی نشر آسمانا منتشر شده است.
اما پیش از ورود به خود کتاب، بد نیست چند کلمهای دربارهٔ نویسنده بگوییم. داریوش کریمی در کرمانشاه متولد شده و در تهران ادبیات انگلیسی خوانده است. در همان دوره کتاب تزوتان تودوروف دربارهٔ اندیشههای میخائیل باختین را با عنوان «منطق گفتوگویی» به فارسی ترجمه کرد و مدتی نیز ادبیات انگلیسی و نظریهٔ ادبی تدریس کرد. او از سال ۱۳۷۸ به بیبیسی پیوست و بعدها در شکلگیری تلویزیون فارسی بیبیسی نقش داشت. برای بسیاری از مخاطبان، نام او بیش از هر چیز با برنامهٔ «پرگار» پیوند خورده است؛ برنامهای که محور آن نه ارائهٔ یک پاسخ نهایی، بلکه برخورد دیدگاهها و صداهای متفاوت بود.
این سابقه از این جهت جالب است که در رمانهای کریمی نیز معمولاً حقیقت در اختیار یک صدا نیست. حقیقت از برخورد روایتها، خاطرهها، سکوتها و سوءتفاهمها شکل میگیرد. در چشم برجک هم زبان فقط وسیلهٔ ارتباط نیست؛ خودش بخشی از معماست. شخصیتها فارسی، ترکی و کردی حرف میزنند، اما همیشه زبان یکدیگر را نمیفهمند. گاهی کسی حرف نمیزند، گاهی دیگری ترجمه را ناقص انجام میدهد و گاهی قدرت از همین ناتوانی در گفتوگو استفاده میکند. این چندصدایی را میتوان با همان حساسیتی مرتبط دانست که کریمی سالها پیش در مطالعه و ترجمهٔ باختین با آن درگیر بوده است.
خلاصهٔ داستان را میتوان بسیار کوتاه تعریف کرد. زن جوان کُردی به نام آگرین پس از پیمودن مسیری طولانی خود را به یک گروهان ژاندارمری در اطراف ارومیه میرساند. ظاهراً برای پناه گرفتن آمده، اما کسی زبانش را درست نمیفهمد و معلوم نیست از چه کسی یا چه چیزی گریخته است. جلال، معاون جوان فرماندهٔ گروهان، تصمیم میگیرد او را تا صبح در آنجا نگه دارند و روز بعد به مرکز هنگ بفرستند. اما صبح روز بعد، ماجرا به یک پروندهٔ جنایی تبدیل میشود و جلال ناخواسته وارد تحقیقی میشود که نهفقط آرامش گروهان، بلکه موقعیت خودش را نیز به خطر میاندازد. همین مقدار برای ورود به داستان کافی است؛ باقی ماجرا بهتر است در جریان خواندن کتاب کشف شود.
برای فهم اهمیت چشم برجک باید کمی دربارهٔ جایگاه داستان جنایی در ادبیات فارسی صحبت کنیم. ادبیات معاصر ما سنتی بسیار غنی در رمان اجتماعی، سیاسی، روانشناختی، تاریخی و مدرنیستی دارد. اما ادبیات ژانری، بهخصوص رمان پلیسی و جنایی، معمولاً در حاشیه مانده است. این نوع داستان از اواخر دورهٔ قاجار و عمدتاً از راه ترجمه وارد زبان فارسی شد و بعدها در پاورقیها، روایتهای پلیسی، خاطرات مأموران و شماری آثار مستقل ادامه پیدا کرد؛ اما هیچگاه مانند ادبیات انگلیسی، فرانسوی یا آمریکایی به یک جریان گسترده و پیوسته تبدیل نشد.
البته نمونههای مهمی داریم. «فیل در تاریکی» قاسم هاشمینژاد یکی از شاخصترین نمونههاست و برخی رمانهای اسماعیل فصیح نیز ساختاری جنایی و کارآگاهی دارند. اما حتی با وجود این نمونهها، پیشنهاد ژانری آنها به یک مسیر پایدار تبدیل نشد. یک گونهٔ ادبی با یک یا دو کتاب ساخته نمیشود؛ به تداوم، تجربه، خواننده و بازآفرینی نیاز دارد.
از این نظر، کار داریوش کریمی مهم است. چشم برجک یک تجربهٔ اتفاقی یا نخستین برخورد او با ادبیات جنایی نیست. کریمی پیشتر در رمان «کوچهٔ آخر» نیز به سراغ روایتی معمایی و پلیسی با درونمایهای سیاسی رفته بود. بنابراین چشم برجک ادامهٔ مستقیم داستان آن کتاب نیست، اما بیتردید ادامهٔ همان پروژهٔ ژانری است: استفاده از تعلیق، جنایت و تحقیق برای باز کردن پروندهای بزرگتر دربارهٔ حافظهٔ سیاسی و سازوکار قدرت.
حتی رمان «رودی و راوی و موجی»، با وجود آنکه بیشتر اثری روانشناختی و چندصدایی است، پیوند ظریفی با چشم برجک دارد. در مرکز آن رمان نیز زنی غایب قرار گرفته که مردان مختلف میکوشند با روایت کردن خاطراتشان او را بشناسند، اما هیچیک تصویر کامل و قطعیای از او ارائه نمیدهند. بنابراین یکی از دغدغههای مداوم کریمی این است که چگونه دربارهٔ انسانی که دیگر نمیتواند از خودش سخن بگوید، داستان میسازیم؛ و اینکه آیا این روایتها واقعاً او را آشکار میکنند یا فقط تخیلات و تمایلات راویان را نشان میدهند.
همین پرسش در چشم برجک نیز وجود دارد. آگرین حضور کوتاهی در برابر جلال دارد، تقریباً با او سخنی نمیگوید و خیلی زود به یک غیاب تبدیل میشود. اما تصویرش در ذهن جلال باقی میماند: زنی روی یک سنگ، با یک دست بر سربند و دست دیگر در برابر نور. جلال کمکم فقط در پی کشف یک واقعیت جنایی نیست؛ میخواهد زنی را بشناسد که عملاً فرصتی برای شناختنش نداشته است.
این یکی از قراردادهای قدیمی ادبیات نوآر است: زن غایبی که مرد جستوجوگر از او تصویری خیالی میسازد. اما کریمی این قرارداد را بدون نقد تکرار نمیکند. ناهید، نامزد جلال، در جایی او را با همین مسئله روبهرو میکند: تو از کسی که چند ساعت بیشتر ندیدهای، موجودی خیالی ساختهای، اما ممکن است انسانهایی را که زنده و در برابر تو هستند نبینی. این مواجهه اهمیت زیادی دارد، چون اجازه نمیدهد آگرین فقط به تصویر زنی زیبا، خاموش و اسرارآمیز در ذهن یک مرد تقلیل پیدا کند. خود نگاه جلال نیز بخشی از موضوع رمان میشود.
اما از نظر ژانری چشم برجک دقیقاً چه نوع رمان جناییای است؟
در الگوی کلاسیک داستان کارآگاهی، که نمونههای مشهورش را در آثار آگاتا کریستی میبینیم، جنایتی در گذشته رخ داده و کارآگاه باید با کنار هم گذاشتن سرنخها آن را بازسازی کند. تودوروف میگوید این نوع رمان درواقع از دو داستان ساخته شده است: داستان جنایت و داستان تحقیق. جنایت نظم جهان را شکسته و کارآگاه با کشف حقیقت، دستکم از نظر ذهنی، آن نظم را دوباره برقرار میکند.
اما در سنت دشیل همت و ریموند چندلر، یعنی در رمان سخت و نوآر، جنایت یک حادثهٔ استثنایی در جامعهای سالم نیست. جنایت بخشی از زندگی عادی آن جامعه است. پلیس، سیاست، تجارت و دستگاه قضایی ممکن است خودشان آلوده یا ناتوان باشند. کارآگاه حقیقت را پیدا میکند، اما پیدا کردن حقیقت الزاماً چیزی را ترمیم نمیکند. فیلیپ مارلو در آثار چندلر انسانی نسبتاً اخلاقی است که در محیطی خشن و فاسد حرکت میکند؛ ارزش او در این نیست که جهان را نجات میدهد، بلکه در این است که حاضر نمیشود کاملاً شبیه آن جهان شود.
به نظر من چشم برجک به سنت دوم بسیار نزدیکتر است. این کتاب یک نوآر نهادی است؛ یعنی مسئله فقط حضور یک مجرم درون داستان نیست. خود نهاد، با سلسلهمراتب، مقررات، گزارشنویسی، ترس از رسوایی و میل به مختومه کردن پرونده، به بخشی از معما تبدیل میشود.
انتخاب جلال بهعنوان شخصیت اصلی در همینجا اهمیت پیدا میکند. او کارآگاهی خصوصی مانند مارلو نیست که بیرون از دستگاه پلیس بایستد و با بدبینی به آن نگاه کند. جلال خود یک افسر است. لباس همان نهادی را پوشیده که میخواهد اسرارش را کشف کند. بنابراین تقریباً هر اقدامی که از نظر یک داستان کارآگاهی منطقی است، از نظر نظامی نوعی سرپیچی محسوب میشود. رفتن به روستا، گفتوگو با مردم، تماس با دوستی در بخش اطلاعات یا پرسیدن سؤالهایی که فرمانده مایل نیست مطرح شوند، همگی میتوانند بهعنوان عبور از سلسلهمراتب تعبیر شوند.
در یک رمان پلیسی متعارف، مجرم در برابر تحقیق مقاومت میکند. در اینجا گاهی این خود ساختار اداری است که مقاومت میکند. گزارش باید بهسرعت نوشته شود، پرونده باید از روی میز برداشته شود، مقام بالاتر نباید ناراحت شود و آبروی گروهان نباید به خطر بیفتد. حقیقت تا زمانی پذیرفتنی است که نظم سازمان را مختل نکند. به همین دلیل، جلال هرچه بیشتر مانند یک محقق رفتار میکند، برای سازمانی که به آن تعلق دارد خطرناکتر میشود.
این انتقال نوآر به فضای ایرانی، به نظر من مهمترین دستاورد کتاب است. کریمی صرفاً خیابانهای لسآنجلس چندلر را با جادههای ارومیه عوض نکرده است. او منطق نوآر را درون تاریخ و نهادهای ایرانی قرار داده است: ژاندارمری، برجک، پاسگاه، بیسیم، مرخصی سربازان، رابطهٔ افسر و درجهدار، زبان بخشنامهای، سوءظن سیاسی و فاصلهٔ عمیق میان نیروهای نظامی و مردم محلی.
وجه تازهتر این جابهجایی آن است که نوآر از شهر بزرگ به یک جغرافیای روستایی و مرزی منتقل میشود. نوآر در حافظهٔ ادبی و سینمایی معمولاً با خیابان خیس، نور نئون، هتل، بار، ادارهٔ پلیس و ازدحام ناشناس شهر پیوند خورده است؛ اما در چشم برجک تاریکی از دل روستا، جادههای خلوت، کوهستان، پاسگاه دورافتاده و روابط بستهٔ یک جامعهٔ محلی بیرون میآید. این فقط عوض کردن پسزمینه نیست؛ قواعد ژانر را نیز تغییر میدهد. در شهر، گمنامی و ازدحام به مجرم امکان ناپدید شدن میدهند، اما در روستا تقریباً همه یکدیگر را میشناسند و راز درست از دل همین نزدیکی و شناخت ظاهری زاده میشود. از این جهت میتوان چشم برجک را یکی از نمونههای کمسابقهٔ «نوآر روستایی» در ادبیات فارسی دانست؛ نوآری که بهجای نور نئون و آسفالت خیس، از برجک، خاک جاده، سکوت کوهستان و سوءظن میان نیروهای نظامی و مردم محلی تغذیه میکند.
حتی طنز کتاب نیز از همین فضا بیرون میآید. رمان با وجود موضوع تلخش، بارها خندهدار است؛ نه به معنای سبک یا بیاهمیت بودن، بلکه به شکل طنزی سیاه. فرماندهان از واژههای رسمی و پرطمطراق استفاده میکنند، سربازان همان موقعیتها را با زبان روزمره و شوخیهایشان توضیح میدهند و فاصلهٔ میان زبان رسمی و واقعیت گاه بهشدت مضحک میشود. کریمی فضای نظامی را از طریق جزئیات کوچک میسازد: پوتین، چای، غذای سربازخانه، بخشنامه، نگهبانی، دلتنگی سرباز و رقابتهای کودکانه میان آدمهایی که اسلحه در دست دارند.
نماد مرکزی کتاب نیز همان چیزی است که در عنوان آمده: برجک. برجک قرار است چشم نهاد امنیتی باشد. از بالای آن میتوان جاده، روستا، چاه آب و رفتوآمد مردم را دید. اما رمان میان «دیدن» و «شناختن» تفاوت میگذارد. یک دستگاه ممکن است همهچیز را زیر نظر داشته باشد، اما از زندگی واقعی آدمها چیزی نفهمد. ممکن است بداند چه کسی از خانه بیرون آمده، اما نداند چرا فرار میکند. ممکن است حرکات یک زن را ببیند، اما خشونتی را که در زندگیاش جریان دارد نبیند.
به همین دلیل عنوان چشم برجک بسیار دقیق است. این چشم، چشم مراقبت نیست؛ بیشتر چشم نظارت است. نگاه میکند تا کنترل کند، طبقهبندی کند و گزارش بنویسد، نه لزوماً برای آنکه بفهمد یا نجات دهد.
از نظر معمایی، باید با انتظار درستی سراغ کتاب رفت. اگر کسی فقط به دنبال معماری کاملاً هندسی آگاتا کریستی باشد؛ یعنی مجموعهای بسته از مظنونان، سرنخهای دقیق و یک افشاگری نهایی که همهچیز را بینقص در جای خود قرار دهد، شاید چشم برجک را متفاوت بیابد. قدرت اصلی این رمان صرفاً در پیچیدگی معما نیست. معما دروازهای است برای ورود به جهانی بزرگتر: جهانی که در آن حقیقت ممکن است شناخته شود، اما شناختن آن لزوماً به عدالت منجر نمیشود.
این تفاوت، ضعف کتاب نیست؛ محل اصلی انتخاب ژانری آن است. چشم برجک بیشتر به نوآر نزدیک است تا به معمای کلاسیک. پرسش رمان بهتدریج از «چه کسی این کار را کرده؟» فراتر میرود و به پرسشی دشوارتر میرسد: چه شرایطی این جنایت را ممکن کرده و چرا دستگاهی که باید حقیقت را کشف کند، گاهی از حقیقت میترسد؟
به نظر من چشم برجک یکی از جدیترین و موفقترین کوششهای سالهای اخیر برای نوشتن یک رمان جنایی ایرانی است. کتاب تعلیق دارد و خواننده را وادار میکند فصل بعد را بخواند؛ اما همزمان تاریخ، سیاست، جغرافیا، خشونت خانگی، مناسبات قومی و سازوکار قدرت را وارد داستان میکند، بیآنکه رمان به مقالهای سیاسی تبدیل شود.
مهمتر اینکه این کتاب نشان میدهد میان ادبیات جدی و ادبیات ژانری دیواری وجود ندارد. یک رمان میتواند هم داستانی پرکشش و خواندنی باشد و هم دربارهٔ قدرت، مسئولیت و حقیقت حرف بزند. درواقع، ژانر در بهترین شکلش همین کار را میکند: خواننده را با یک معما وارد داستان میکند و بعد او را در برابر جهانی قرار میدهد که از خود معما پیچیدهتر است.
به همین دلیل خواندن چشم برجک را پیشنهاد میکنم؛ نه فقط برای اینکه بدانیم چه اتفاقی افتاده، بلکه برای اینکه ببینیم یک نویسنده چگونه توانسته سنت نوآر را از فضای آشنای شهرهای غربی بیرون بیاورد و در یک گروهان ژاندارمری، میان کوهها، روستاها و جادههای شمالغرب ایران دوباره متولد کند.
چشم برجک در نهایت رمانی است دربارهٔ فاصلهٔ میان دیدن و فهمیدن؛ دربارهٔ قدرتی که از بالا همه را میپاید، اما ممکن است انسانی را که درست مقابل چشمش ایستاده، واقعاً نبیند. با این سؤال نهایی در ذهن که برجک چشم دارد، اما آیا وجدان هم دارد؟
منابع و یادداشتهای پژوهشی
۱. داریوش کریمی، «چشم برجک»، نشر آسمانا، ۱۴۰۵/۲۰۲۶.
۲. معرفی کتاب در وبسایت نشر آسمانا.
۳. معرفی داریوش کریمی در وبسایت نشر آسمانا.
۴. نوشتهای دربارهٔ رمان «کوچهٔ آخر» در رادیو زمانه.
۵. معرفی «رودی و راوی و موجی» در نشر نوگام.


