داستان کوتاه «سنگِ سفید» اثرِ «قاضی ربیحاوی» دربارهی سازوکار یک واقعه است. در ظاهر داستان دربارهی اعدام مردی است که او را برای اعدام در ملأعام به میدان آوردهاند، اما اگر به معماری داستان، شیوهی روایت و جزئیاتی که نویسنده انتخاب کرده دقت کنیم، میبینیم که موضوع اصلی نه خودِ اعدام که مراسم اعدام است؛ صحنهای طراحیشده با مجری، تماشاگر، عکاس، مقام رسمی، ابزار و زمانبندی مشخص.
قاضی ربیحاوی نویسنده و نمایشنامهنویس آبادانی بخش مهمی از کارنامهاش را به روایت زندگی آدمهایی اختصاص داده که درگیر انقلاب، جنگ، سرکوب، تبعید و خشونت اجتماعیاند. او از سالها پیش در لندن زندگی میکند و آثارش به زبانهای مختلف ترجمه و اجرا شدهاند. هارولد پینتر نویسندهی انگلیسی از جمله کسانی محسوب میشود که با او همکاری داشته است.
در سنگ سفید هم رد نگاه نمایشی ربیحاوی را میتوان بهوضوح دید. اعدام بیش از آنکه یک کنش سادهی کشتن باشد، تبدیل به یک اجرا شده است. عکاس برای ثبت لحظه حضور دارد؛ مأموران مشغول آمادهسازی صحنهاند؛ جمعیت تماشا میکند و همه منتظر رسیدن حاجی هستند. حتی زمان مرگ هم تا رسیدن او به رسمیت شناخته نمیشود. مرگ باید در حضور مقام رسمی و دربرابر چشم دیگران اتفاق بیفتد.
به همین دلیل فرم داستان هم به نمایشنامه نزدیک میشود. شخصیتها بیشتر از آنکه فردیتهای روانشناختیِ کامل باشند نقش هستند؛ مأمور، راننده، عکاس، حاجی، کودکان و محکوم. نام و گذشتهی هیچکدام حتی محکوم اهمیتی ندارد. هرکس جایگاهی در این صحنه دارد و وظیفهای را انجام میدهد. این بینامی خشونت را از یک کنش شخصی فاصله میدهد و آن را به یک سازوکار جمعی و نهادی تبدیل میکند. دیگر با یک قاتل روبهرو نیستیم؛ با سیستمی مواجهیم که افراد مختلف هرکدام به اندازهی نقش خود آن را به اجرا درمیآورند. حتی عکاس که ظاهراً فقط ناظر است بخشی از این سازوکار است. حضور او نشان میدهد که اعدام فقط برای کشتن نیست؛ باید دیده و ثبت هم بشود. قدرت نهفقط مرگ یک انسان بلکه تصویر مرگ او را هم در اختیار میگیرد.
اما شاید مهمترین انتخاب فرمی داستان راوی آن باشد؛ ما یعنی اول شخص جمع. این ما به تمام جمعیت ناظر برنمیگردد. ما شامل کودکان جمع است؛ کودکانی که درحالِ تماشای اعداماند و اتفاقات را از زاویهی نگاه خودشان روایت میکنند. اگر ربیحاوی داستان را از زبان محکوم مینوشت احتمالاً با داستان رنج یک فرد مواجه بودیم؛ اگر از زبان مأمور روایت میکرد منطق قدرت برجسته میشد. اما انتخاب کودکان معنای دیگری به کل ماجرا میدهد؛ آنها فقط شاهد این مراسم نیستند، در حال یاد گرفتن آناند.
جملهی راننده در این میان بسیار مهم است: «آینده دست شماست.» این جمله را میتوان در ظاهر یک حرف معمولی دانست، اما در متن داستان معنای بسیار تلخی پیدا میکند. کودکان آمدهاند تا نگاه کنند و راننده به آنها میگوید بمانند و ببینند. گویی این مراسم چیزی است که باید به نسل بعد منتقل شود. آنها امروز عکاس، مأمور، راننده و حاجی نیستند؛ اما دارند مناسبات همین جهان را از نزدیک میبینند و یاد میگیرند.
به این ترتیب سنگ سفید فقط دربارهی اجرای خشونت نیست؛ دربارهی جامعهپذیر شدن خشونت هم هست. خشونت زمانی به خطرناکترین شکل خود میرسد که دیگر نیاز به توضیح و توجیه نداشته باشد و به بخشی از امور عادی زندگی تبدیل شود. این عادیشدن را ربیحاوی بیش از هر چیز در زبان داستان نشان میدهد. مأمور به محکوم میگوید طناب را دور گردنش بیندازد تا عادت کند و زهرترک نشود. طنز سیاه این جمله در همین است؛ محکوم چند لحظهی دیگر قرار است کشته شود، اما مأمور با لحنی تقریباً دوستانه نگران این است که مبادا از طناب بترسد.
همچنین در جای دیگری از متن صبح جمعه برای کودکان صبح قشنگی است برای تماشای اعدام. حتی حسرت میخورند که چرا اعدامهای قبلی را ندیدهاند. اعدام که از بیرون باید واقعهای تکاندهنده و استثنایی باشد، برای آنها به یک تجربهی دیداری تبدیل شده است؛ چیزی که میتوان دربارهاش کنجکاو بود، آن را تماشا کرد و حتی برای از دست دادنش افسوس خورد.
اینجاست که داستان میتواند ما را به مفهوم ابتذال شر هانا آرنت نزدیک کند؛ نه به این معنا که داستان دقیقاً مصداق نظریهی آرنت است بلکه از این جهت که شر در آن از خلال رفتار آدمهای عادی، زبان روزمره، عادت و انجام دادن وظایف معمولی بازتولید میشود. خشونت برای اینکه ادامه پیدا کند الزاماً به آدمهای هیولاوار نیاز ندارد؛ فقط کافی است آدمها آن را به بخشی عادی از کار روزانه تبدیل کنند.
پایان داستان هم این روند را به شکلی موجز و فشرده نشان میدهد. بعد از مرگ محکوم، کودکان میروند تا دستهایشان را گرم کنند. این پایان بسیار مهم است چون داستان با مرگ مرد تمام نمیشود؛ با ادامهی زندگی عادی تمام میشود. هیچ مکث طولانی، سوگواری یا واکنش اخلاقی بزرگی وجود ندارد. مراسم تمام شده و حالا کودکان هم مثل بزرگترها دستهایشان را گرم میکنند.
این حرکت را میتوان فقط واکنشی طبیعی به سرما دانست؛ اما اگر دقیق شویم در سطحی دیگر آنها دارند همان رفتار بزرگسالان را تکرار میکنند و میخواهند با آنها همدستی کنند. گرچه هنوز نمیتوان گفت که واقعاً همدست خشونت شدهاند، اما بهوضوح در حال جامعهپذیر شدن در جهانیاند که این خشونت را عادی کرده است. آنها مراسم را دیدهاند قواعدش را فهمیدهاند و بعد به زندگی جمعی برمیگردند.
در سنگ سفید یک تقارن مهم هم شکل میگیرد؛ محکوم چشمهایش بسته است، اما کودکان همهچیز را میبینند. بااینحال محکوم از دیدن محروم است و کودکان از فهمیدن. آنها میبینند، اما هنوز معنای آنچه را میبینند نمیفهمند. خواننده میان این دو وضعیت قرار گرفته است؛ از چشم کودکان صحنه را میبیند و میتواند معنای آن را بفهمد.
از طرف دیگر محکوم در سراسر داستان تقریباً از هرگونه نشانهی هویتی تهی شده است. اسمش را نمیدانیم؛ گذشتهاش در این نسخه تقریباً حذف شده؛ صورتش را نمیبینیم و چشمهایش بسته است. حتی در ابتدای داستان وقتی هنوز زنده است یکی از کودکان او را مُرده مینامد. این جزئیات امکان خواندن داستان در پرتو مفهوم Homo Sacer جورجو آگامبن را فراهم میکند. آگامبن با این مفهوم به وضعیتی اشاره میکند که در آن انسان پیش از مرگِ زیستی از جایگاه کامل «شخص» و حقوق سیاسیاش تهی میشود و به نوعی «زندگی برهنه» تقلیل پیدا میکند؛ زندگیای که قدرت میتواند دربارهی آن تصمیم بگیرد بدون اینکه خود فرد دیگر در مقام یک سوژهی کامل سیاسی ظاهر شود.
در سنگ سفید محکوم هم تقریباً به همین شکل ظاهر میشود؛ نه یک شخصیت با نام و تاریخ و چهره بلکه بدنی که قرار است اعدام شود. حتی مرگ وجودی او از قبل اتفاق افتاده است؛ نه در واقعیت بلکه در نگاه دیگران. وقتی کودک او را در حالی که هنوز زنده است مُرده مینامد داستان پیشاپیش نشان میدهد که حکم اعدام چگونه میتواند انسان را پیش از مرگ فیزیکی از جایگاه یک فرد خارج کند. حتی آوردن محکوم با ماشین نعشکش اهمیت پیدا میکند. او هنوز زنده است، اما وسیلهای که او را حمل میکند متعلق به مردگان است. گویی نهاد قدرت و جامعه تصمیم گرفته پیش از آنکه او واقعاً بمیرد او را در جایگاه مرده قرار دهد.
لازم به ذکر است که این داستان دو نسخه دارد. نسخهی بازنویسیشدهی داستان که اطلاعات مربوط به گذشتهی محکوم را تقریباً حذف کرده از نسخهی قبلی مؤثرتر است. وقتی گذشته، نام و چهرهی او از ما دریغ میشود او دیگر فقط یک شخصیت مشخص نیست؛ میتواند هر انسانی باشد که به جایگاه محکوم یا شاید بشود گفت مرده تقلیل یافته است.
اما همین انسانی که تقریباً همهی اختیاراتش از او گرفته شده در پایان یک امکان کوچک برای عمل کردن پیدا میکند. ما از ابتدا میدانیم که قرار است اعدام شود. بنابراین تعلیق داستان این نیست که چه خواهد شد؟ بلکه بر سر این است که مراسم چگونه اجرا خواهد شد. همهچیز برای شروع نمایش آماده است، اما درست در همان لحظه محکوم سنگ را کنار میزند و خودش خودش را دار میزند. این اتفاق پایان از پیش طراحیشدهی مراسم را تغییر میدهد.
محکوم منتظر دستور حاجی نمیماند تا زمان مرگش رسماً اعلام شود و درواقع اجازه نمیدهد دیگران لحظهی مرگش را کارگردانی کنند. در جهانی که دیگر تقریباً هیچ اختیاری برایش باقی نمانده آخرین امکان عاملیت خود را خرج میکند؛ خودش پایان زندگیاش را رقم میزند.
از همین منظر سنگ سفید فقط داستان مرگ یک محکوم نیست؛ داستان تلاش او برای پس گرفتن آخرین امکان اختیارش هم هست و اینجاست که عنوان داستان اهمیت پیدا میکند. سنگ در سادهترین سطح وسیلهای است که محکوم روی آن ایستاده؛ اما همین سنگ در پایان به آخرین امکان کنش او تبدیل میشود. طناب دار مأمور و حکم متعلق به دیگراناند؛ سنگ چیزی است که هنوز زیر پای اوست و او با کنار زدن آن تنها ابزار باقیمانده برای تغییر پایان را به کار میگیرد. بنابراین میتوان گفت سنگ سفید داستان تناقض عجیبی است؛ قدرت همهچیز را برای اجرای یک نمایش قتل آماده کرده، اما قربانی درست در لحظهی اجرای نمایش پایان را از دست قدرت خارج میکند.
در نهایت میتوان گفت سنگ سفید بیش از آنکه دربارهی یک اعدام باشد دربارهی سازوکاری است که اعدام را به یک آیین تبدیل میکند؛ آیینی با صحنه، تماشاگر، مجری، عکاس، مقام رسمی و حاز همه مهمتر نسل آیندهای که باید آن را ببیند و یاد بگیرد. در پایان یک مرد میمیرد، اما مراسم ادامه پیدا میکند و شاید ترسناکترین چیز داستان همین باشد؛ مرگ یک انسان میتواند تمام شود، اما فرهنگی که آن مرگ را طبیعی کرده تازه در حال یادگیری و ادامه یافتن است.


