راب راینر، بازیگر و کارگردان سرشناس، و همسرش میشل راینر، روز یکشنبه در خانهشان در لسآنجلس به قتل رسیدند. پسرشان، نیک راینر، به اتهام قتل بازداشت شده و امکان آزادی با وثیقه ندارد. استیون استرومبرگ، دبیر بخش دیدگاه، گفتوگویی آنلاین و مکتوب با جمل بویی، راس دوتات و میشل کاتل ترتیب داد تا درباره زندگی و آثار راب راینر صحبت کنند. این گفتوگو برای روانی و شفافیت ویرایش شده است.
استیون استرومبرگ: وقتی به فیلمهایی فکر میکنیم که هم نماینده یک دورهاند و هم هنوز تماشایشان لذتبخش است، نام راب راینر بارها به ذهن میآید. هرچه دقیقتر نگاه میکنید، ردپای تأثیر او را بیشتر میبینید. او به شکلگیری مسیر حرفهای بازیگرانی مثل جان کیوسک، ریور فینیکس و مگ رایان کمک کرد. دیالوگهای فیلمهایش وارد فرهنگ عمومی شدند. به نظر شما میراث اصلی او چیست؟
راس دوتات: ما در دورهای زندگی میکنیم که «سینما» ــ با تأکید ــ دیگر آن جایگاه مرکزی سابق را در فرهنگ ما ندارد، حتی اگر هالیوود همچنان دنبالهسازی کند، فیلمهای جایزهپسند بسازد یا محتوا را مستقیم به پلتفرمها بفرستد. کارنامه راینر بهخوبی نشان میدهد چه چیزی را از دست دادهایم. بین سالهای ۱۹۸۴ تا ۱۹۹۲، او شش فیلم ساخت که همگی تبدیل به آثار محبوب و ماندگار شدند: این اسپاینال تپ است، کنارم بمان، عروس شاهزاده، میزری، چند مرد خوب و وقتی هری سالی را ملاقات کرد. در این مدت، او سراغ ژانرهای کاملاً متفاوتی رفت: فیلم نوجوانانه، کمدی رمانتیک، ترسناک، درام دادگاهی، و حتی یک ژانر تازه را جا انداخت: مستندنما. بدون بازسازی، پر از صحنهها و دیالوگهای بهیادماندنی. ترکیبی از عشق، جذابیت جنسی و ماجراجویی مناسب خانواده. فیلمهایی با ستارههای بزرگ، اما با فضای کافی برای درخشیدنِ بازیگرانی مثل مندی پتینکین یا کتی بیتس. این همان چیزی بود که هالیوود بلد بود انجام دهد و ــ مهمتر ــ تماشاگران هم به آن پاداش میدادند. شاید دیگر هرگز نمونهای مثل راینر نبینیم.
جمل بویی: راینر نماینده یک تیپ خاص بود: کارگردانی حرفهای و دقیق که بیش از آنکه سبک شخصیِ پررنگی داشته باشد ــ من او را «مولف» نمیدانم ــ روش کاری منحصربهفردی داشت. روشی مبتنی بر همکاری نزدیک با بازیگران و تمرکز بر نیازهای احساسی شخصیتها، نه قربانیکردن همهچیز به نفع پیرنگ. میشود راینر را شبیه سیدنی لومت دانست، اگر لومت بهجای درام، سابقه بازی در کمدی داشت.
استرومبرگ: اگر راینر امروز کارش را شروع میکرد، آیا اصلاً میتوانست چنین مسیری را طی کند؟ آن فرهنگ یکدست از بین رفته، زیرساخت رسانهای و عادتهای مصرف تغییر کردهاند. همانطور که راس گفت، بخش بزرگی از تولیدات هالیوود حالا بازتولید فرنچایزهای قدیمی یا داستانهایی است که از قبل میشناسیم.
دوتات: توصیف جمل از جنبه «حرفهای و بیادعا»ی کار راینر خیلی مهم است. هنوز هم گاهی یک فیلم میتواند توجه گسترده فرهنگی جلب کند، اما معمولاً سازندگانش یا مولفان واقعیاند یا دستکم برند شخصی مشخص، هواداران خاص و سبک قابلتشخیص دارند. مثلاً همیشه میشود فهمید یک فیلم متعلق به کریستوفر نولان است، حتی وقتی موضوعات مختلفی را امتحان میکند. درباره راینر اینطور نبود. او بیشتر در سنت کارگردانان دوران سیستم استودیویی قدیم قرار میگرفت؛ کارگردانانی همهفنحریف. با این حال، اغلب ترجیح میدهم وقتی هری سالی را ملاقات کرد… را دوباره ببینم تا تلقین یا تنت را.
بویی: اگر به لومت برگردیم، هر دوی آنها کارشان را در تئاتر شروع کردند و بعد به تلویزیون رفتند. لومت برای شبکه CBS کارگردانی میکرد و راینر هم در دهههای ۶۰ و ۷۰ هم بازیگر بود ــ مشهورترین نقشاش «میتهد» استیویچ در همه در خانواده ــ و هم برای تلویزیون مینوشت. نکته این است که هر دو، عادتهای حرفهایشان را در رسانهای شکل دادند که سرعت، نظم و کارآمدی را تحمیل میکند. تلویزیون برایشان مسیری بود که از طریق آن به سینما رسیدند؛ یک مسیر مشخص برای رشد تدریجی مهارتها پیش از ورود به لیگ بزرگ. این مسیر امروز بهشدت تضعیف شده و به همین دلیل فکر میکنم تکرار مسیری شبیه راینر، جز برای خوششانسترین آدمهای این صنعت، تقریباً ناممکن است.
جمل بویی: در تأیید حرف راس باید بگویم، درباره انعطافپذیری کارگردانانِ دوران سیستم استودیویی حرفهای زیادی میشود زد؛ اینکه میتوانستند بهراحتی بین ژانرها و لحنهای مختلف جابهجا شوند. این شیوه کار امروز تقریباً منقرض شده و آدمهای زیادی در این قالب کار نمیکنند. شاید استیون سودربرگ یکی از معدود نمونهها باشد.
استرومبرگ: یادم هست راینر جایی گفته بود در هیچچیز نابغه نیست، اما در خیلی چیزها خوب است و همین او را به کارگردانی موفق تبدیل کرده. میشل، ارزیابی تو چیست؟
میشل کاتل: فکر نمیکنم کسی بتواند از من بیشتر عاشق آثار اولیه راینر باشد. من تقریباً میتوانم وقتی هری سالی را ملاقات کرد… را از حفظ نقلقول کنم: «مردها و زنها واقعاً نمیتوانند دوست باشند.» «هیچکس فکر نمیکند او واقعاً قرار است ترکش کند.» «چه چیزی بدتر از این است که آقای صفر بفهمد؟» «اما بیبی فیشماوث دارد کل کشور را میگیرد!» اما بعد از حدود ۱۹۹۲، مسیر راینر رو به سراشیبی افتاد. بعید میدانم خیلیها بتوانند بیش از یکی دو فیلم از کارهایش بعد از میزری را نام ببرند. آیا صنعت سینما و تماشاگران از او عبور کردند؟ احتمالاً کارگردانهای دیگری هم بودهاند که شروعی درخشان داشتند و بعد ناگهان از نظر خلاقه سقوط کردند.
راس دوتات: میشل، واقعاً قرار نیست از نورث دفاع کنی؟ اما بله، موافقم. مقایسه کاملاً دقیق نیست، چون فرانسیس فورد کوپولا بیشتر یک مولف بود و جاهطلبیهای (گاهی دیوانهوار) داشت، ولی بین افت او بعد از اینک آخرالزمان و آثار متأخر راینر شباهتی دیده میشود.
کاتل: نکته جالبی که دوشنبه فهمیدم این بود که میشل راینر نقش مهمی در تبدیل وقتی هری سالی را ملاقات کرد… به آن شاهکار بینقص داشت. راب راینر در ابتدا قصد داشت فیلم را طوری تمام کند که دو شخصیت اصلی به هم نرسند. آن وقت فیلم کاملاً چیز دیگری میشد. اما انگار خدایان رمانس دخالت کردند. راینر در صحنه فیلمبرداری، میشل را که آن زمان عکاس بود دید، عاشق هم شدند و چند ماه بعد ازدواج کردند. میگویند همین عاشقانهی برقآسا باعث شد راینر باور کند پایان خوش عاشقانه واقعاً ممکن است. بدون آن، نمیدانم «وقتی هری سالی را ملاقات کرد…» چه فیلمی میشد، اما قطعاً آن کمدی رمانتیکِ ماندگارِ نهایی از آب درنمیآمد.
استرومبرگ: خب، یک سؤال درباره وقتی هری سالی را ملاقات کرد… دارم. فرض اصلی فیلم این است که مردها و زنها نمیتوانند دوست باشند. این ایده چقدر دوام آورده؟
کاتل: راستش امروز به نظر میرسد تا حدی بستگی دارد به اینکه در چه فضا و با چه تعریفی از «دوستی» حرف میزنیم. مایک پنس معروف است که حاضر نبود با زنی که همسرش نیست تنها شام بخورد؛ این نگاه عملاً دوستی جدی را محدود میکند. از آن طرف، سخت است تصور کنیم بعضی از مردانِ بهشدت زنستیزِ دنیای ترامپ بتوانند زنان را آنقدر جدی بگیرند که دوست واقعیشان باشند. با این حال، من همیشه دوستان مرد داشتهام ــ فقط دوست.
بویی: خب، بیشترِ نزدیکترین دوستان من زن هستند، اگر این چیزی را ثابت کند.
دوتات: به نظرم جمعبندیِ متعادل این است که بله، مردها و زنها میتوانند دوست باشند، اما این رابطه همیشه پیچیدگیهایی دارد. افول کمدی رمانتیک در هالیوود خیلی واضح همزمان شده با سردتر شدن روابط زن و مرد در دنیای غرب. امروز شاید این سؤال که آیا زن و مرد هنوز میتوانند عاشق هم بشوند ــ یا واقعیت یکدیگر را به جای جایگزینهای دیجیتال ترجیح بدهند ــ از مسئله دوستی میان دو جنس مهمتر شده باشد.
استرومبرگ: و البته چون سال ۲۰۲۵ است، سیاست هم وارد ماجرا شده. کمتر از یک روز بعد از قتل راینر، دونالد ترامپ مدعی شد این قتل «ظاهراً ناشی از خشمی بوده که راینر به خاطر ابتلای شدید، لجوجانه و درمانناپذیرش به بیماری فلجکنندهی ذهنیِ موسوم به سندرمِ جنونِ ضدترامپ ایجاد کرده بود.» راینر یک فعال سیاسی لیبرال بود. رئیسجمهور آمریکایی فیلمی درباره سیاست است و پیشدرآمدی برای وستوینگ، اما در اصل یک داستان عاشقانه است. آیا فیلمهای او سیاسی بودند؟ آیا باید از این زاویه به آثارش نگاه کنیم؟
کاتل: نمیدانم کدام بخش واکنش ترامپ بیشتر با شخصیتش جور بود: جعل واقعیت، بینزاکتی در برابر یک تراژدی انسانی، یا اینکه باز هم همهچیز را درباره خودش کند. بیشترِ محبوبترین فیلمهای راینر متعلق به دورانی هستند که آثار سینمایی فوراً در گرداب سیاست کشیده نمیشدند. امروز چند مرد خوب احتمالاً موجی از دعواهای آنلاین به راه میانداخت. البته این روزها حتی موشهای غولآسای «عروس شاهزاده» هم میتوانند جنجال سیاسی درست کنند. من که شغلم پوشش سیاست است، شاید عجیب باشد بگویم تفسیر هر اثر فرهنگی با داغترین عینک سیاسی روز برایم واقعاً خستهکننده است.
بویی: من راینر را فیلمساز سیاسی نمیدانم. همانطور که گفتی، رئیسجمهور آمریکایی یک کمدی رمانتیک است که در فضای سیاست کاخ سفید میگذرد، نه یک فیلم سیاسی واقعی (که اگر بود، رابطه جنسی رئیسجمهور با یک لابیگر در دنیای واقعی رسوایی بزرگی محسوب میشد). اما فیلمهای راینر آغشته به نوعی احساساتگرایی لیبرال هستند: ایمانی به حقیقت، عدالت و «راه و رسم آمریکایی» که حتی در دهه ۹۰ هم کمی از مُدافتاده به نظر میرسید. میشود او را با رابرت زمکیس مقایسه کرد؛ فیلمسازی از همان نسل که بدبینی تند و نگاه آنارشیکش، تمایلات نوستالژیک و احساسیاش را تعدیل میکرد.
دوتات: فکر میکنم سخنرانیِ نوشتهشده توسط آرون سورکین در پایان رئیسجمهور آمریکایی خیلی تلاش میکند فیلم را سیاسی جلوه دهد، اما بهتر است آن را بیشتر پیشدرآمدی بر وستوینگِ خود سورکین بدانیم. در مجموع موافقم: راینر از نظر سیاسی لیبرال بود، آن هم وقتی که فیلمهایش ظاهراً چنین چیزی را میطلبیدند، اما هرگز سینما را ابزار پیشبرد فعالیت سیاسیاش نکرد. اینکه مرگ او چنین واکنش زشت و سیاسیای از سوی رئیسجمهور برانگیخت، نهتنها این واقعیت را تغییر نمیدهد، بلکه تأکید میکند میراث راینر اساساً به قلمروی کاملاً متفاوت تعلق دارد.
استرومبرگ: وقت سؤالهای ضربتی است. فیلم محبوبتان از راینر؟
کاتل: وقتی هری سالی را ملاقات کرد…. معلومه.
بویی: این اسپاینال تپ است.
دوتات: انتخاب سختی است، اما بالاخره یکی باید عروس شاهزاده را انتخاب کند.
استرومبرگ: بهترین لحظه از فیلمهای راینر؟
بویی: «چرا ۱۰ را بلندتر نمیکنی و همان ۱۰ را بالاترین عدد میگذاری و کمی صدایش را بیشتر میکنی؟» «اینها تا ۱۱ میروند.»
کاتل: شاید صبحِ بعد از شبی که هری و سالی بالاخره با هم میشوند؛ جایی که هرکدام جداگانه با بهترین دوستشان تلفنی حرف میزنند ــ جس و ماری ــ که خودشان با هم در تختاند. مکالمهها روی هم میافتد، حالوهوا عوض میشود و دیالوگها بینقصاند. یک میزانسن دقیق و فوقالعاده. بعد همه گوشی را میگذارند و ماری به جس میگوید: «به من بگو دیگه هیچوقت مجبور نیستم برگردم اون بیرون.» جس جواب میدهد: «دیگه هیچوقت لازم نیست برگردی اون بیرون.»
دوتات: شاید اینها محبوبترین صحنههای من نباشند، اما بگذارید از بازیگری خودش هم یاد کنم؛ از دوستِ تام هنکس در بیخواب در سیاتل گرفته تا پدر جردن بلفورت در گرگ والاستریت.
استرومبرگ: کدام اثر راینر بیشترین تأثیر فرهنگی را داشت؟
کاتل: میشود تقلب کنم و برگردم به نقش «میتهد» راینر در همه در خانواده؟ کل آن سریال پیشرو بود و شخصیت او در تقابل با آرچی بانکر فوقالعاده عمل میکرد.
بویی: با اینکه اسپاینال تپ را خیلی دوست دارم، جواب این سؤال عروس شاهزاده است.
دوتات: به نظرم وقتی هری سالی را ملاقات کرد… هم آغازگر و هم تعریفکننده عصر نقرهای کمدی رمانتیک بود. نه فقط فیلمهای متعدد مگ رایان، بلکه خیلی از آثار جولیا رابرتس و تقلیدهای کمرمقتر بعدی هم زیر سایه موفقیت آن ساخته شدند.
استرومبرگ: بهترین دیالوگ در یک فیلم راینر؟
بویی: خب، اسم این قطعه هست: «پمپِ عشقمو بلیس».
کاتل: دیالوگی که من در کار روزمرهام بیشتر از همه به کار میبرم از اسپاینال تپ است: «اینها تا ۱۱ میروند.»
دوتات: ویزینی در عروس شاهزاده، با شعاری که انگار مخصوص ستوننویسهاست: «اسم افلاطون، ارسطو، سقراط را شنیدهای؟ احمقها!»
استرومبرگ: کدام فیلم راینر را باید همین حالا دید؟
کاتل: من از مسیر منحرف میشوم و میگویم عروس شاهزاده.
بویی: این اسپاینال تپ است.
دوتات: مدتهاست کنارم بمان را ندیدهام، پس احتمالاً الان سراغ همان میروم.
کاتل: راس، من دو سال پیش دخترم را که حالا ۲۰ ساله است مجبور کردم ببیندش؛ عاشقش شد. و به نظر من، بیرقیب بهترین اقتباس از آثار استیون کینگ است. (و من اقتباسهای استیون کینگ کم ندیدهام.)
استرومبرگ: ممنون از همه. تکلیفمان معلوم شد.
منبع: نیویورک تایمز


