فیلم «به همین سادگی» یک درام مینمالیستی مبتنی بر روزمرگیهای زنی خانهدار است که به شکل تلویحی جایگاه خود را در خانه، خانواده و اجتماع کوچک پیرامون گم کرده و برای بازیابی خویشتن خویش همچون غریق دستوپا میزند؛ کمجان اما مؤثر.
رضا میرکریمی، فیلمساز خوش قریحهای است که پس از ساخت دو سریال با محوریت کودک و نوجوان برای تلویزیون، در اولین فیلم بلند سینمایی خود؛ «کودک و سرباز» نیز این دغدغهمندی را دنبال کرد و جوایز متعددی از جشنوارههای داخلی و خارجی دریافت کرد.
در «زیر نور ماه»، «اینجا چراغی روشن است» و «خیلی دور، خیلی نزدیک» گستره درام و شخصیتهای محوری فیلمهایش را به اقشار کمتر پرداخته شده (روحانی مردد)، کمتر دیده شده (ساده دل/ عقبمانده ذهنی) و کمتر توجه شده (پزشک جراح بیاعتقاد) بسط داد و همچنان مورد توجه جشنوارههای داخلی و خارجی قرار گرفت.
رویکردی که نگاه دغدغهمند و تجربهگرای او را به درام و کارگردانی با تکیه بر سبک و سیاق شخصی نشانهگذاری و هر فیلم او را واجد یک غافلگیری از جنس خودش کرد. میرکریمی این ویژگی را در آثار بعدی خود نیز لحاظ کرد و تبدیل شد به فیلمسازی که از تکرار موفقیتهای خود فرار میکند.
«به همین سادگی» سال ۱۳۸۶ بر اساس فیلمنامهای مشترک از میرکریمی و شادمهر راستین با تکیه بر روزمرگیهای یک زن خانهدار شکل گرفت. شخصیتی که بهواسطۀ خوانش کلیشهای از یک زن/ همسر/ مادر خانهدار؛ ساده و معمولی و قابل پیشبینی بودن، چه بسا انتخاب هیچ کارگردانی برای تبدیل شدن به قهرمان یک درام سینمایی نباشد.
اما میرکریمی با ساخت چنین فیلمی، این مهم را به اثبات رساند که زاویه نگاه و نوع نگرش نویسنده/ کارگردان است که میتواند از خط زندگی به ظاهر تکراری کاراکتری کلیشهای و غیر دراماتیک نیز درام را از درونیترین لایهها بیرون بکشد، در معرض دید مخاطب قرار بدهد و داستانش را واجد اوج و فرود و کشش و جذابیت کند.
«به همین سادگی» با تکیه بر چنین رویکردی هم در جشنوارههای داخلی و خارجی خوش درخشید هم مورد اقبال عمومی قرار گرفت. سیمرغ بلورین بهترین فیلم، بهترین فیلمنامه و بهترین کارگردانی از بخش آسیا جشنواره فیلم فجر، جایزه گئورگ طلایی بهترین فیلم و جایزه منتقدان فیلم روسیه از جشنواره بینالمللی مسکو و جایزه بهترین بازیگر زن (هنگامه قاضیانی) از جشنواره فیلم وارنا بلغارستان از جمله این جوایز هستند.
فیلم بر محور یک روز از زندگی زنی خانهدار به نام طاهره (هنگامه قاضیانی) پیش میرود که صبح هنگام بر فراز پشتبام آپارتمان؛ میان دیشهای ماهواره و بند رخت و برجهای بلندی که در تیررس نگاهش هستند، زمزمه میکند… گویی رازی در دل، غمی در سینه و گمشده ای ناپیدا دارد.
میرکریمی این بار مفهوم تکرارشونده (تردید) در آثارش را از نگاه زنی ساده و معمولی به تصویر میکشد که نقشی تعیینکننده در حفظ کانون خانواده دارد، اما در روزمرگی و تکرارهای فرسایشی گم شده، دچار تردید نسبت به جایگاه و نقش خود شده و برای پیدا شدن و پیدا کردن، دستوپایی میزند.
این حالوهوا و حس گمگشتگی، در طول یک شبانهروزی که برخی لحظههایش کش آمده و برخی بخشهایش حذف شده تا با تکیه بر نقاط اوج این یک روز، فیلم به زمانبندی متعارف ۹۰ دقیقهای برسد، زیر پوست فیلم موج میزند.
زیر پوست کاراکتر طاهره، آداب روزمره، رفتوآمدها و گفتوگوهایش با معدود همسایهها و آدمهای پیرامونی و بهخصوص در تنهایی و سکوتهایش که این غم درونی را با آهی که از سینه برنمیآید، پیوند میزند. حتی در زهرخندی که گاه گوشه لبهایش را میجنباند تا چال گونهاش دیده شود… اما زهرخند قبل از تبدیل شدن به یک لبخند کامل رنگ میبازد… این دل غم دارد.
زنی که در حال آماده کردن شرایط برای نبود و غیبت خود است و در عین حال جایگاه خودش، بودن و نبودن و تعاملش با افراد خانواده و اطرافیان را محک میزند تا بفهمد چه جایگاهی برای آنها دارد… او کیست و چرا این گونه دچار تشویش، دودلی و بیهویتی شده است؟
این پرسش حیاتی و مهم که سؤال اصلی کاراکتر از ابتدا تا انتهای فیلم است، نه مستقیم بلکه با کاشتهای دقیق و ظریف و حساب شده از برآیند مواجهه او با دو فرزندش، آرزو و علی، همسایهها، دوست، مغازهدار، منشی شرکت و شوهرش، امیر (مهران کاشانی) به دست میآید.
از پسزدهشدنها، از به بازی گرفته نشدنها، از دیدهنشدنها، از دخترک آتشپارهای که در کودکی بود و امروز کوچکترین نشانی از او در خود سراغ ندارد!
چیدمانی که با رویکرد جزئی نگرانه زنانه، تکههای پراکنده طاهره را از قِبَل مجموع این تعاملها و کشمکشهای درونی و بیرونی، به تدریج کشف و به هم پیوند میدهد تا شمایل زنِ سکانس پایانی که چمدان بسته و پالتو پوشیده، آماده رفتن است ساخته شود.
از خلال ارتباط گسسته با فرزندان و شوهری که گویی او را فراتر از جایگاه کلیشهای نمیبینند و نقشش را تقلیل دادهاند، در غر زدنها با دوست مغازهدارش، در ارتباط همدلانهای که تلاش میکند با همسایهها و جامعه کوچک پیرامون خود برقرار کند، حتی در تعلق خاطرش به شعر و نیمهتمام ماندن قطعهای که گویی در توصیف خودش سروده است.
شمایلی که از طاهره در پایان روز تکمیل میشود، گویی بازگوکننده همه ناگفتهها و پرسشهای بیجواب پیرامون کاراکتر در فاصله همین صبح تا شب است. زنی که در کل روز در حال مهیا شدن برای رفتن بود، اما هیچکس متوجه این موضوع نشد.
زنی که همان صبح هنگام بر پشت بام، درحال ارزیابی و تجزیه و تحلیل تصمیمش بود و در همه لحظاتی که به کارهای روزانه خانه و آشپزی و بچهها رسیدگی میکرد و به امورات همسایهها و خرید کتوشلوار برای امیر و… مشغول بود؛ زیر پوست همه این کارها در حال بستن چمدانش بود، در جستوجوی خودش و یافتن یک دلیل برای نرفتن… دلیلی حتی به اندازه فشردن کلید برق و روشن شدن لوستر خانه… تا شاید دیده شود!
دلیلی که بهواسطۀ باور و اعتقادش احتمالاً در تفعل پایانی به استخاره، آنهم به بهانۀ همسایه مییابد و با درخواست شوهر که او را به خلوت خود فرامیخواند… طاهره میان ماندن و رفتن، میان خلوت امیر و بوق ماشین برادر که دنبالش آمده، تصمیم به ماندن میگیرد.
اما چه کسی میداند او فردا هم دلیلی برای ماندن مییابد یا به نهیب درونی برای رفتن پاسخ مثبت میدهد تا بر تردیدهایش غلبه کند و خود گمشدهاش را فراتر از زن/ مادر/ همسر بودن بیاید؟
این همان پرسشی است که طاهره هر روز صبح بر بلندای همان پشتبام از خود میپرسد تا روزی که بتواند دلیل محکمی برای ماندن پیدا کند… قطعاً آن روز میتواند شعر ناقصش* را کامل کند… روزی که زنانگی/ مادرانگی/ انسان بودن ترجمان یکسانی بیابند.
* خانه خیلی روشن است
و چلچراغ بیشکوه و خاموش
و در انتظار شب
شاید دیده شود امشب…


